پانزدهم اگست؛ آغاز سکوت در کلاس‌های دختران

از من پرسیدند: «دردناک‌ترین روز زندگی‌ات کدام روز بود؟» مکث کوتاهی کردم، سرم را پایین آوردم، بغض راه نفسم را بست و قلبم شبیه آن ابرهایی شده بود که دیگر توان نگه داشتن بارانش را نداشت. آهسته گفتم: «آن روزی که رویاهای ما ربوده شد، پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱ بود.»

کافی بود فقط این تاریخ را یاد کنم، چون حتی سکوت این تاریخ سیاه، حکایت‌های هزاران دختری را بیان می‌کند که می‌خواستند هم‌مسیر علم شوند؛ اما چه ناامیدانه راه‌ها بسته شد. هزار و هشتصد و بیست و پنج روز است چشم‌انتظار صنف درسی و کتابِ آگاهی هستیم، اما هنوز قلم ما بی‌صداست.

نیم‌دهه است من و هم‌نوعانم هر شب آرزوی ما این است تا درِ مکاتب و دانشگاه‌ها باز شوند و هر روز پای تلویزیون می‌نشینیم تا ببینیم «اطلاع ثانوی» چه زمانی حکم رفتن به مکتب را می‌دهد. دلتنگی برای آرزوهایم قلبم را می‌فشارد. فراق و دوری از کتاب‌ها و آرزوهایم درد سنگینی است که قلبم در این پنج سال تحمل کرده است و هیچ‌کس به دردی فراتر از درد انسانی توجه نکرد.

پنج سال زمان طولانی بود تا رشد کنیم و هر روزش برای همه‌ی دختران این سرزمین درس شجاعت و صبوری بود. من فکر می‌کنم نام دیگر دختران و زنان سرزمینم «صبر» است.

پنج سال پیش، دختر پرشور و شوقی بودم که به آرزوی رفتن به دانشگاه، با تلاش زیاد درس‌هایم را می‌خواندم. در اتاقم بیشترین چیزی که دیده می‌شد کتاب، کتابچه و قلم بود. سخت و طاقت‌فرسا بود که با شنیدن جمله‌ی «کشور سقوط کرد» از زبان مادرم، آزادی‌هایم هم سقوط کند. مادرم آن روز تحمل گریه‌های مرا نداشت و با چشم‌های پر از اشک اتاق را ترک کرد؛ و من ماندم و چهاردیواری‌ای که شاهد دردهایم بود.

روز سقوط، بخش عادی از زندگی هزاران دختر امروز به حسرت تبدیل شد. امروز وقتی کتابچه‌ی خاطراتم را باز می‌کنم، می‌بینم که نوشته بودم: «در سال ۱۴۰۵ از دانشگاه فارغ می‌شوم و با افتخار به چشمان پدر و مادرم نگاه می‌کنم و دیپلم فارغ‌التحصیلی دانشگاه را می‌گیرم.»؛ اما آنچه در پنج سال اخیر اتفاق افتاد، دور از تصور هر دختری در افغانستان بود که درخت آرزوهایش را با ریشه‌ی صبر آبیاری کرده بود.

شاید کسانی که این محدودیت‌ها را بر ما وضع کردند نمی‌دانند درخت با بریدن شاخه‌اش نمی‌میرد؛ ریشه‌هایش در عمق خاک باقی می‌مانند. ما از نسلی هستیم که مثل گل نیلوفر در شرایط دشوار شکوفه می‌کنیم. نام دیگرِ زنان افغان «صبر» است.

هزار و هشتصد روز فقط نظاره‌گر پسرانی بودیم که حق داشتند تحصیل کنند و ما به خاطر این حق، هر شب با اشک خوابیدیم. انگار زمان برای دختران متوقف شده است. پنج سال متوالی درجه‌ی تحصیلی‌ ما بالا نرفت؛ نه اینکه ناکام مانده باشیم، بلکه طالبان فکر کردند تحصیل امتیازی است برای پسران. مگر پیامبر بزرگوارمان نفرموده بود: «ز گهواره تا گور دانش بجوی»؟ مگر خداوند توانا در قرآن کریم امر نکرد: «بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد»؟ ناممکن است کلام قرآن کریم نادرست باشد.

پانزدهم اگست یک تاریخ نیست، زخمی عمیق است که درمانش فقط همان آزادی‌هایی است که در قفس محصور شده‌اند. فقط خدا می‌داند که هزار و هشتصد روز بدون مکتب چقدر برای دختران این سرزمین دشوار گذشته است؛ اما هنوز هم دنبال کلید آزادی هستیم.

رویای من این است که موفقانه از این نبرد که پنج سال از آن می‌گذرد عبور کنم و اجازه ندهم دشمنان علم بر آرزوهایم خط بکشند. روزی خواهد رسید که دوباره دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها باز شوند و دختران این سرزمین با کتاب‌هایی در دست و امیدی در قلب، به سوی آینده قدم بردارند. آن روز، تمام این سال‌های انتظار به خاطره‌ای از مقاومت تبدیل خواهد شد.

من باور دارم نسل ما نسلی نیست که شکست‌پذیر باشد، بلکه نسلی بوده که آموخته است چگونه در ویرانه‌ها بذر امید بکارد. ما منتظر نمانده‌ایم دیگران آینده‌ی ما را بسازند، بلکه تلاش کردیم تا با دانایی خود، قهرمان نبرد سخت برای به دست آوردن حقمان شویم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000