۱۵ اگست روزی بود که هرگز تصور نمیکردم زندگی میلیونها انسان، بهویژه دختران افغانستان، در یک لحظه دگرگون شود. آن روز مانند هر روز دیگر آغاز شد. هیچکس نمیدانست که چند ساعت بعد، ورق تاریخ به شکلی تلخ برخواهد گشت. گمان نمیکردم روزی فرا برسد که واژهی «مکتب» برای دختران به یک آرزو تبدیل شود و «آینده» رنگ دیگری به خود بگیرد.
۱۵ اگست تنها روز سقوط افغانستان نبود. آن روز، سرنوشت میلیونها دختر نیز تغییر کرد. روزی بود که رویاهای ما پشت درهای بسته ماند. هنوز هم لحظهای را که خبر بسته شدن مکتبهای دختران را شنیدم، فراموش نکردهام. باور این خبر برایم بسیار دشوار بود. جملهای را شنیدم که هرگز فکر نمیکردم روزی حقیقت پیدا کند: «دختران پس از صنف ششم دیگر اجازهی رفتن به مکتب را ندارند.»
این جمله برای من تنها یک خبر نبود؛ پایان بسیاری از آرزوها و آغاز سالهای انتظار بود. سالها بود که دختران افغانستان برای آیندهی خود خوابهای زیبایی میدیدند؛ آیندهای که در آن عدالت، برابری، پیشرفت و آزادی برای همه وجود داشته باشد. ما باور داشتیم که با درس خواندن میتوانیم داکتر، معلم، نویسنده، انجینر، مربی، رهبر، قاضی یا هر آنچه در رویاهایمان بود، شویم و به کشور خود خدمت کنیم.
آن زمان من شاگرد صنف چهارم بودم. با خودم میگفتم تا زمانی که به صنف ششم برسم، حتماً مکتبها دوباره باز خواهند شد و این روزهای تلخ به پایان میرسند. هر سال با امید آغاز میشد و با انتظار به پایان میرسید؛ اما متأسفانه این انتظار همچنان ادامه یافت. امروز پنج سال از بسته شدن مکتبهای دختران میگذرد. اگر درهای مکتب بسته نمیشد، اکنون من باید شاگرد صنف هشتم میبودم، در کنار همصنفیهایم درس میخواندم، آیندهی بهتری برای خود رقم میزدیم، برای امتحانها آماده میشدم و برای آیندهام برنامه میریختم. اما امروز به جای نشستن روی چوکیهای مکتب، از حقی مینویسم که از من و میلیونها دختر دیگر گرفته شده است.
اکنون دو سال است که من نیز از رفتن به مکتب محروم ماندهام. اما این درد تنها درد من نیست؛ درد میلیونها دختر در افغانستان است که تنها آرزویشان درس خواندن و ساختن آیندهای روشن بود. محروم شدن از آموزش تنها بسته شدن درهای یک مکتب نیست؛ بلکه محروم شدن از فرصت رشد، شکوفایی استعدادها و ساختن آیندهای بهتر است.
با وجود تمام این سختیها، ما دختران افغانستان هرگز از علم و آگاهی دست نمیکشیم. ما مانند آب روان هستیم؛ آبی که اگر راهش بسته شود، مسیر دیگری پیدا میکند. هیچ مانعی نمیتواند جریان آب را برای همیشه متوقف کند. ما نیز هر جا که فرصتی برای یادگیری باشد، آن را پیدا میکنیم. کتاب میخوانیم، مینویسیم، آموزش میبینیم و تلاش میکنیم تا شعلهی دانش را در دلهای خود زنده نگه داریم.
ما دختران در افغانستان با تفنگ و شمشیر نمیجنگیم. سلاح ما قلم است؛ قلمی که حقیقت را مینویسد، از عدالت سخن میگوید و صدای خاموش دختران این سرزمین را به گوش جهان میرساند. ما باور داریم که تغییر واقعی با دانش آغاز میشود، نه با خشونت. هر صفحهای که میخوانیم و هر جملهای که مینویسیم، گامی به سوی آیندهای روشنتر است.
شاید درهای مکتب به روی ما بسته شده باشد؛ اما هیچکس نمیتواند درهای اندیشه و امید را ببندد. رویاهای ما هنوز زندهاند. ما هنوز آرزو داریم، هنوز تلاش میکنیم و هنوز باور داریم که روزی دوباره صدای زنگ مکتب در سراسر افغانستان شنیده خواهد شد. روزی که هیچ دختری به جرم دختر بودن از حق آموزش محروم نباشد و همهی کودکان، دختران و پسران این سرزمین، بتوانند آزادانه درس بخوانند.
من به آن روز ایمان دارم. روزی که قلم بر ترس پیروز خواهد شد، آگاهی بر نادانی غلبه خواهد کرد و دختران افغانستان دوباره با لبخند از دروازههای مکتب وارد کلاسهای درس خواهند شد. تا آن روز، ما قلم را زمین نخواهیم گذاشت؛ زیرا باور داریم که آیندهی افغانستان با دانش، آگاهی و امید ساخته میشود و هیچ قدرتی نمیتواند نور علم را برای همیشه خاموش کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه