آن روزها اگر کسی از من میپرسید «پنج سال بعد خودت را در کجا میبینی؟»، قطعاً میگفتم: «در حال آماده شدن برای ورود به دانشگاه.»
امتحان کانکور را سپری کرده بودم و بالاخره هنگامی که نتیجهی کانکور آمده بود، من به تمام شبزندهداریها و درس خواندنهایم اندیشیده بودم؛ به همهی آن روزهایی که از برنامهی تفریح، مهمانیها و سرگرمیهایم گذشته بودم تا برای کانکور آماده شوم. به یاد استرس و فشار ذهنی میافتادم که همیشه همراهم بود. با تمام اینها، اینک نتیجهی کانکورم را میدیدم و پی میبردم که آنچه در راه این نتیجه کشیدهام، ارزشش را داشت.
من در حالی که اشک شادی در چشمانم حلقه بسته بود و قلبم به شدت درون سینه میتپید، کولهبارم را میبستم و راهی شهر دیگری برای دانشگاه میشدم. در دلم اما شوری برپا بود. اشتیاق، اضطراب و کمی هم ترس، همه در هم تنیده و در حالت چهرهام خودشان را نمایان کرده بودند. ولی میدانستم این بار نیز ارزشش را دارد. در نهایت، امید همه را مغلوب میکرد و مرا به سمت راهی روان میساخت که پایان آن، ساختن آیندهای بود که در آن خودم مسئول زندگی خودم باشم و بتوانم بانی تغییری در جامعه گردم. من به شهر جدیدی میرفتم و از یک آغاز جدید در زندگیام پذیرایی میکردم. قدم در محوطهی دانشگاه میگذاشتم. شاید حس بیگانگی میداشتم، شاید هم حس تعلق نسبت به جایی که یک عمر رویای آن را در سر میپروراندم. هر چه میبود آن را دوست میداشتم، چون آنجا جایی بود که میتوانستم خودم را بیابم و پس از فراغت از این دانشگاه، درهای دیگری بر رویم گشوده میشدند.
این سناریوها را مرور میکنم، اما ناگهان سیلیِ واقعیت، گونههایم را به درد میآورد. من با حقیقتی روبرو میشوم که روزی این احتمال را حتی در وحشتناکترین کابوسهایم هم نمیدیدم؛ این واقعیت که من اکنون، اینجا هستم… آری، درست همینجا.
در همان شهری که برای پنجمین سالروز سقوط افغانستان جشن برپا میشود. من اینجا نفس میکشم، جایی که در آن طالب زندگی میکند. او زندگی میکند و جشن میگیرد، در حالی که پنج سالی میشود مرا با رویاهایم دفن کردهاند. از هر آنچه خواستم محرومم کردند. حتی حضور مرا در کوچه و خیابانهای شهر نمیتوانند بپذیرند. پنج سالی میشود من حق نفس کشیدن در هوای آزاد را ندارم. حالا او جشن و سرور دارد و من اما جایی دورتر از او به تماشای جشنش مینشینم. همه را نظاره میکنم: شادیاش را، غرورش را و وجدانی که بعد از نابود کردن میلیونها انسان همچون من، هنوز در آرامش به سر میبرد.
سعی میکنم فقط سکوت کنم، در حالی که دلم میخواهد فریاد بزنم. میدانم فریاد که هیچ، حتی اگر خودم را در مقابل شان در همین جشن به آتش نیز بکشم، آب از آب تکان نمیخورد.
میدانم… آری، میدانم. خیلی چیزها را میدانم: واقعیت امروز را، سکوت جهان را، تنهایی و بیچارگی دختر افغان را و همینها مرا از پا درمیآورند. در زیر آسمان همین شهر کوچک، آنها جشن دارند و من ماتم. آنها میخندند و من از برای آنچه کشیدم اشک میریزم. گریه میکنم در حسرت زندگیای که پنج سال پیش از من گرفته شد.
من آن زمان فقط یک کودک بودم؛ کودک سیزدهسالهای که میخواست درس بخواند و زندگی کند. اما من بیرحمانه رانده شدم. هر آنچه داشتم را از من گرفتند و محکومم کردند به زندانی در چهاردیواری خانه. هر بار خواستم بپرسم «چرا؟»، جواب همچون شلاقی به جانم اصابت کرد و فرو ریختم. جواب فقط در دو واژه خلاصه شد: «دختر هستی.» اما من خودم نیز نمیدانستم چرا دختر هستم. اگر این دختر بودن جرم بوده، من آن را آگاهانه مرتکب نشده بودم. پس چرا باید من به جرمی محکوم میشدم که حتی خودم از ارتکاب آن اطلاعی نداشتم؟
آن زمان من برای مجرم شدن و محکوم شدن خیلی کوچک بودم. پنج سال کامل به دنبال جواب گشتم؛ نفرین کردم، گریه کردم، دعا کردم، گاهی هم آرزو کردم. آرزو کردم این محکومیت را پایانی باشد. و اینک در سالروز دوبارهی سقوط، من هنوز هم گوشهی چشمم اشک و گوشهی دلم غم دارم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه