وقتی تنها گزینه‌ی زنده ماندن گدایی باشد…

از خاطره‌ی روزی می‌نویسم که شاهد تلخ‌ترین حقیقت بودم: وقتی تنها گزینه زنده ماندن گدایی باشد، زندگی شاد خیالی بیش نیست. از همان روزی می‌نویسم که سخت با دردهای خودم درگیر بودم، اما دیدن یک زن باعث شد برای لحظاتی رنج‌های خود را فراموش کنم و به او بیندیشم.

کنار سرک با ذهنی آکنده از اضطراب و سردرگمی قدم می‌زدم. پرسش‌هایی در سرم می‌چرخید که مرا در خود غرق می‌کرد. بی‌اختیار از خود می‌پرسیدم: «دینا، دختری هژده‌ساله شدی؛ رویای بلندپروازانه‌ات یادت هست؟ می‌خواستی دختری مستقل باشی و سیزده سال برایش تلاش کردی. هرچند با بسته شدن مکاتب باز هم مسیر علم و آگاهی را رها نکردی و پنج سال است چشم‌انتظار “امر ثانی” ماندی تا دروازه‌های مکاتب باز شود؛ اما برعکس تمام امیدهایت، روزها، ماه‌ها و سال‌ها مثل باد گذشتند و درهای آموزش همچنان قفل ماندند.»

در میان همین افکار غوطه‌ور بودم که ناگهان چشمانم به زنی در کنار سرک افتاد. حدوداً سی‌ساله به نظر می‌رسید، طفلی شیرخوار در آغوش داشت و کودک خردسال دیگری کنارش نشسته بود. آن زن هم‌زمان مادری می‌کرد و گدایی. زیر چادری کلانش به نوزادش شیر می‌داد و با دست دیگر کودک خردسالش را نوازش می‌کرد. نقابی بر چهره داشت و تنها چشمان نگران و دستان خسته‌اش پیدا بود؛ مادری که فقر و تنگدستی او را ناچار کرده بود برای سیر کردن فرزندانش التماس کند.

اگر فرصت‌های کاری برای زنان وجود می‌داشت، هیچ زنی کنار سرک دست نیاز دراز نمی‌کرد. امروزه حتی زنانی که سال‌ها درس خوانده و تخصص دارند از کار محروم شده‌اند، چه رسد به زنان بی‌سوادی که هیچ پشتوانه‌ای ندارند.

زنی که سرپرست و نان‌آوری ندارد، وقتی تمام راه‌ها به رویش بسته می‌شود، تنها یک مسیر برایش باقی می‌ماند: نشستن در گوشه سرک‌ها با کودکانی معصوم، با چشمانی که بار سنگین اندوه را بازتاب می‌دهند و دستانی که تنها به امید بقا دراز می‌شوند. فقر دردی است که در آن، یک زن غرور و عزت خود را فدای زنده‌ماندن فرزندانش می‌کند تا آن‌ها از گرسنگی تلف نشوند.

زنان در چنین وضعیتی، کنایه‌ها و سنگینی نگاه‌های آزاردهنده را به جان می‌خرند. در گذر از سرک‌ها دیدم چگونه مادران، حاشیه خیابان‌ها را پناهگاه ناداری خود کرده‌اند و هر روز به شمار آنان افزوده می‌شود. برای زنانی که مردان شان بیکارند، فوت کرده‌اند یا آن‌ها را رها نموده‌اند، گدایی تلخ‌ترین راه برای ادامه حیات است.

تمام دروازه‌های امید برای کسب نان حلال بسته شده و تنها مسیری که به ناچار پیش پایشان مانده، همین تکدی‌گری است. مادری که به تنهایی با فقر می‌جنگد، طاقت دیدن گریه کودک گرسنه‌اش را ندارد و به همین خاطر همه رنج‌ها و نگاه‌های خیره و بی‌شرمانه را تحمل می‌کند.

دیدن این صحنه‌ها چشمانم را پر از اشک کرد و از خود پرسیدم: چرا زنان سرزمینم روز به روز به عمق بی‌پناهی کشیده می‌شوند؟ گرفتن حق کار و تحصیل، بسیاری را به حاشیه جاده‌ها رانده است. دیدن آن مادر سبب شد نفس عمیقی بکشم و در دل عهد ببندم که خود را مسئول انعکاس صدای خفه‌شده او و زنانی چون او بدانم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000