از راهروی تاریک شفاخانه، با ذهنی که بار سنگین دهها فکر ناآرام را به دوش میکشید، عبور کردم. قدمهایم به قدری سنگین بود که احساس میکردم بار تمام این جهان را به پاهایم زنجیر کردهاند. روی یکی از چوکیهای اتاق انتظار نشستم. قلبم بیصدا میتپید و هر نفس چون تیغی برنده از گلویم میگذشت. بوی تند دواها حتی تلختر از طعمی بود که در کودکی به دهانم میچکاندند. در آن فضای سرد که ثانیهها به دقیقه و دقیقهها به ساعت مبدل میشد، سکوتی سنگین حاکم بود و چشمهای منتظر که از درد سو میکشیدند، به تماشای یکدیگر نشسته بودند.
به تکتک چهرههای لبریز از درد و انتظار نگریستم: از صورت مضطرب زنی گذشتم که با دستان لرزان به برگهی آزمایشهایش نگاه میکرد، تا دعاهای مادری که درد فرزندش را به جان میخرید و نالهاش زیر لبهای خشکیده خاموش میشد.
در این میان، نگاه حسرتبار دختر جوانی را که با رد شدن هر نرس دنبال او کشیده میشد، با تمام وجود احساس کردم. به آن نگاه پر از ناگفتهها خیره شدم. خوب که تماشایش کردم، حس آشنایی در دلم جوشید. پشت آن روبند سیاه، چشمانی پنهان بود که مرا با خود به سالها قبل برد.
سال ۱۳۹۹ آخرین روزهای خزانیاش را میگذراند. درختان لباس کهنهی آن سال را از تن بیرون میکردند و با رها کردن هر برگ، به سکوت نزدیکتر میشدند. زیر یکی از همان درختان بلندِ صحن حویلی مکتب، من و بهترین رفیق و رقیب دوران درسم روی چوکی خاکآلودی نشسته بودیم و کتابها را برای امتحان مرور میکردیم. من از زرغونه سوال میپرسیدم و او بیدرنگ پاسخ میداد. آخرین صفحهها را ورق میزدم و دنبال پرسشی دشوار بودم، اما زرغونه گویی تمام شب بیدار مانده و خط به خط کتاب را از بر کرده بود. یقین داشتم که عالیترین نمرهها را میگیرد؛ اما خودش غرق در دلهره بود. با نگاهی خیره بر زمین که انگار میخواست خاک را بشکافد و در آن پنهان شود، دستان کوچکش آرام و قرار نداشت.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و دلیل این پریشانی را پرسیدم. پیش از آنکه رازش را فاش کند، کتاب را محکمتر در آغوش فشرد و با صدایی بغضآلود گفت: «صبح امروز وقتی از خانه بیرون میشدم، شنیدم پدرم به مادرم میگفت امسال که گذشت؛ اما سال دیگر لازم نیست زرغونه به مکتب برود. تا سال بعد پانزدهساله میشود و من تحمل ندارم با بیرون رفتنش آبروی خانواده را ببرد. سواد به درد زن جماعت نمیخورد و هنر زن فقط در پختن و شستن است. پدرم میگفت این دختر امانت مردم است و ما باید با زندانی کردنش در کنج خانه از این امانت نگهداری کنیم.»
زرغونه ادامه داد: «من منطق پدرم را درک نمیکنم. چرا باید آبروی پدرم با مکتب رفتن و آموختن دانشی که بر زن و مرد فرض است از بین برود؟ چرا به جای آنکه مرا فرزند خود بداند، تکرار میکند که این دختر مال مردم است؟ تا این سن، زمین و زمان برایم ثابت کرد که دختر بودن در این خانواده جرم است؛ اما دیگر تاب ندارم نامم “امانت مردم” باشد. من انسانم و خداوند در وجود من و برادرانم روح یکسان دمیده است. آنها حق انتخاب دارند، برای آینده هدف میگذارند، مایه افتخار پدرم میشوند و آزادانه درس میخوانند؛ اما من و خواهرانم فقط امانت مردم هستیم. گاهی آرزو میکنم کاش من هم مثل دیگران بودم، کاش هیچ رویایی نداشتم و تصویر آیندهام را فقط در کنج خانه جستوجو میکردم تا شنیدن این حرفها اینقدر مرا درهم نشکند. حالا باید میان خواست خودم و حکم پدرم یکی را انتخاب کنم و رد کردن خواسته پدرم برابر است با شکستن شیشه عمرم…»
سخنان زرغونه چنان سنگین بود که در جستوجوی کلمهای برای دلداریاش درماندم. باد به تندی میوزید و آخرین برگهای پاییز بر زمین میریختند. زرغونه همچنان به خاک چشم دوخته بود و صدای خنده شاگردان خردسال حویلی را پر کرده بود. ناظم مکتب آخرین زنگ رخصتی آن سال را نواخت و با هر ضربه زنگ، شانههای زرغونه لرزید. خواستم رو برگردانم و بگویم رویاهایت را زنده نگه دار؛ اما او رفته بود و تنها کتابش روی چوکی، در آغوش باد ورق میخورد.
حالا پس از سالها، کسی که روبروی من در دهلیز شفاخانه نشسته بود همان زرغونه بود؛ اما نگاهش را میدزدید. دیگر در آغوشش کتابی دیده نمیشد، بلکه کودکی خردسال را در آغوش پناه داده بود. وقتی نگاهم به چشمانش گره خورد، سر به زیر انداخت؛ گویی از سرنوشتی که به اجبار بر او تحمیل شده بود شرم داشت، یا شاید مرا در غبار گذشته گم کرده بود.
خوب که نگاه کردم، از آن دختر پرشور و هدفمند دیگر اثری نمانده بود. اندوه در چهرهاش موج میزد و از دلتنگی اشک میریخت. کاش جرئت میکردم او را در آغوش بکشم، بگویم هنوز هم باارزشی و من تو را به اعتبار رویاهایت به یاد میآورم. کاش میتوانستم در گوشش نجوا کنم که سالها بعد وقتی دخترت بزرگ شد، او را در آغوش بگیر و «دخترم» صدایش بزن، نه «امانت مردم.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه