خاور ۱۸ سال سن دارد و در کابل زندگی میکند. او امسال در ماه اسد، برای دومینبار ازدواج کرده است. ازدواج اول او دو سال پیش، در سال ۱۴۰۳، زمانی که شانزدهساله بود، با پسر کاکایش صورت گرفت؛ مردی که در یکی از کشورهای غربی زندگی میکند و ۴۷ سال سن دارد.
خاور که امروز با مرد دیگری ازدواج کرده است، از ازدواج با پسر کاکایش پشیمان است. او میگوید ازدواج تصمیمی مهمتر از آن است که دختر و پسر به خاطر زندگی در خارج یا داشتن پول بیشتر، زندگی و آیندهی خود را در خطر بیاندازند.
او میگوید از ازدواج با پسر کاکایش به خاطری که او در خارج زندگی میکرد، بسیار تحقیر شده است و نباید از ابتدا این ازدواج را قبول میکرد؛ اما این ازدواج از کجا شروع شد و چرا خاور حاضر شد با مردی که نزدیک به ۳۰ سال از خودش بزرگتر است، ازدواج کند؟
از بستهشدن مکتبها تا رویای فرار
در سال ۱۴۰۰، وقتی طالبان کنترل افغانستان را به دست گرفتند، خاور دانشآموز صنف هفتم مکتب بود. در بهار سال ۱۴۰۱، وقتی خاور و همصنفیهایش با کیف و لباس مکتبی از خانه بیرون شدند تا به مکتب بروند، طالبان آنها را از پیش دروازهی مکتب با خشونت و شلاق پس به خانه فرستادند.
پس از آن روز، با گذشت هر هفته، هر ماه و هر سال، خاور بیشتر دچار ناامیدی و افسردگی شد. او میگوید: «وقتی از مکتب منع شدیم. با گذشت یک سال دیگر، امیدم برای بازگشایی مکتب را از دست دادم. ناامیدی و افسردگی سراغم آمدند و گاهی برای یادگیری انگلیسی و گاهی برای یادگیری خیاطی تلاش کردم؛ اما هیچکدام نتوانست مرا از افسردگی نجات دهد.»
خاور پس از آن که مطمیین شد دیگر دروازهی مکتب به روی دختران باز نخواهد شد، تنها چیزی که به آن فکر میکرد، فرار از افغانستان بود.
در سال ۱۴۰۳، پسر خارجنشین کاکایش که با دختر دیگری نامزد بود، نامزدش را طلاق داد و سراغ خاور را گرفت.
شبی کاکای خاور با خانمش دروازهی خانهی پدر خاور را تکتک کردند. آنها به خواستگاری خاور آمده بودند. خاور بدون تأخیر قبول کرد. او میدانست که پسر کاکایش تازه از نامزدش جدا شده است و هم میدانست که او سه برابرش سن دارد؛ اما فکر میکرد شاید ازدواج با کسی که در خارج زندگی میکند، خوشبختی را نیز با خود به همراه داشته باشد: «در این سالها بسیاریها برای فرار از افغانستان، به ازدواج با مردانی فکر میکنند که آنها در اروپا، آسترالیا و کانادا زندگی میکنند. در ازدواج من با بچهی کاکایم، هیچ دلیلی غیر از این که هر چه زودتر از افغانستان بیرون شوم و آزادانه زندگی کنم، وجود نداشت.»
پسر کاکایش از خارج به کابل آمد و با خاور ازدواج کرد. پس از چند هفته و پایان رخصتیهایش، دوباره به کشور محل زندگی و کارش برگشت.
بیشتر از یک سال از این ازدواج گذشت تا این که در یک عید، خواهرشوهر خاور به خانهی آنها آمد و با خاور دعوایی راه انداخت و او را دشنام داد که چرا خانهی مادرش را جمع نکرده و هیچکاری یاد ندارد. مادرشوهرش نیز دخترش را همراهی کرد و به شوهر خاور در خارج از کشور تماس گرفتند و گفتند که زنش کار یاد ندارد و باید طلاقش بدهد.
مرد خارجنشین به سخنان خواهر و مادرش گوش داد و از همانجا گفت که خاور را طلاق میدهد. او به خاور توهین کرد و گفت: «پول که باشد دختر زیاد است.»
خاور میگوید: «هیچ زندگی نکردیم. مرا فقط از گفت خواهرش طلاق داد. این طلاق مرا از پا درآورد. هیچ نمیدانستم که زندگی به این راحتی ختم میشود. خواهر و مادرم پیش خانوادهی شوهرم که خانوادهی کاکایم نیز هستند، التماس کردند که زندگی ما را خراب نکنند. زن کاکایم گفت که برای بچهی خود زن دیگر میگیرد. پسرش هم گفت که وقتی مادر و خواهرش راضی نباشند برای او هم فرقی نمیکند، میتواند دختر دیگری پیدا کند.»
خاور میگوید همانطوری که خانم و پسر کاکایش گفته بودند، آنها پس از طلاق او بهزودی دختر دیگری برای پسر خود پیدا کردند. در بهار امسال، پسر کاکا و شوهر پیشین خاور دوباره به کابل آمد و با آن دختر ازدواج کرد.
پدر خاور و کاکایش همسایههای دیواربهدیوار هستند. چیزی که خاور را بیشتر اذیت میکرد، این بود که در پیش چشمانش شاهد تمام اتفاقهایی بود که پس از طلاق او رخ میداد.
در روزهای عروسی شوهر پیشینش، خاور از خانه بیرون شد و برای یک ماه به خانهی خواهر کلانش رفت. در آن یک ماه فقط در خانهی خواهرش نشست و از خانه بیرون نشد: «در طول یک ماه فقط یکی دوبار تا بازار رفتم. به خاطر این که شوهر سابق و بچه کاکای خود را نبینم، از خانهی خواهرم بیرون نشدم. از او متنفر هستم. او مرا در برابر پولش، مثل کالای کهنه دور انداخت. امیدوار هستم این دختری که تازه با او ازدواج کرده است، مثل من بدبخت نشود.»
ازدواج دوم؛ رهایی یا ادامهی یک سرگردانی؟
خاور میگوید بسیاری از مردانی که سالها پیش بهطور قاچاقی به اروپا و کشورهای دیگر مهاجرت کردهاند، تحقیر شده و کارگری کردهاند، شاید به لحاظ مالی نسبت به مردانی که در افغانستان زندگی کردهاند، وضعیتشان بهتر باشد؛ اما به لحاظ آگاهی و شعور انسانی هیچ برتریای ندارند، بلکه گاهی عقدهای هستند.
او اضافه میکند، این مردان که ظرفیت کافی برای ازدواج با دختران کشورهای میزبان خود را ندارند، از آن سوی دنیا به افغانستان میآیند و دختران افغانستان را مانند کالا خریداری میکنند.
به باور خاور، جامعه به آگاهی بیشتری ضرورت دارد و دختران جوان نیز باید متوجه باشند که با چه کسی ازدواج میکنند و آیا کسی که از اروپا و آسترالیا برای خود از افغانستان و ایران زن میبرد، چرا نتوانسته است در همان جایی که زندگی و مهاجرت کرده، ازدواج کند؟
خاور یک ماه پیش، در اول اسد ۱۴۰۵، با مرد دیگری ازدواج کرد. او که هنوز ۲۰ ساله هم نشده است، برای دومینبار ازدواج کرده است.
او میگوید امسال کس دیگری پیدا شد که او نیز به لحاظ سنی از خودش خیلی مسنتر است؛ اما خاور به پیشنهاد آن مرد نیز پاسخ مثبت داد و با او ازدواج کرد: «من پس از آن که از بچه کاکایم جدا شدم، سردرگم بودم و از افسردگی و فشارهای اجتماعی و خانوادگی به خاطر طلاق رنج میبردم. این مرد که از من خواستگاری کرد، قبول کردم تا شاید از وضعیت بدی که داشتم نجات پیدا کنم. هنوز هیچ چیزی مشخص نیست که این ازدواج باعث رهایی من از رنج و درد میشود یا مرا در درد و رنج بیشتری غرق میکند.»
داستان خاور تنها داستان یک ازدواج ناموفق نیست. در افغانستان امروز، برای بسیاری از دختران جوان، بهویژه دخترانی که از آموزش و کار محروم شدهاند، ازدواج با مردی که در اروپا، آسترالیا یا کانادا زندگی میکند، گاهی نه از روی شناخت و آمادگی برای زندگی مشترک، بلکه بهعنوان راهی برای فرار از افغانستان تصور میشود. وقتی مکتب بسته است، دانشگاه ممنوع است، فرصت کار و استقلال اقتصادی از دختران گرفته شده و آینده مبهم است، «خارج» میتواند به رویایی تبدیل شود که حتا یک ازدواج نابرابر را قابلقبول جلوه دهد.
اما تجربهی خاور نشان میدهد که خارجنشینبودن یک مرد، تضمینکنندهی آگاهی، احترام، مسوولیتپذیری یا خوشبختی نیست. پول و اقامت نیز نمیتوانند جای شناخت، همسنوسالی، احترام متقابل و آمادگی روانی و انسانی برای زندگی مشترک را بگیرند.
از سوی دیگر، مسوولیت این وضعیت تنها بر دوش دختران نیست. جامعهای که دختر ۱۶ سالهاش را از مکتب محروم میکند، فرصت کار و استقلال اقتصادی را از او میگیرد و سپس ازدواج با مردی بسیار بزرگتر و خارجنشین را بهعنوان یکی از معدود راههای نجات پیش روی او میگذارد، خود در ساختن چنین انتخابهایی سهم دارد.
خاور اکنون نیز نمیداند این ازدواج او را از رنج گذشته بیرون خواهد کشید یا فصل تازهای از همان رنج را آغاز خواهد کرد. همین تردید، مهمترین بخش داستان او است: وقتی یک دختر جوان حق انتخاب واقعی دربارهی تحصیل، کار، استقلال و آیندهاش را نداشته باشد، چگونه میتوان مطمیین شد تصمیمی که «انتخاب» مینامیم، واقعا انتخاب خود او بوده است؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه