وقتی برای اولین بار مادر شد، همه منتظر بودند نوزاد را ببینند. قابله لبخند زد و گفت: «دختر است.» او با تمام خستگی زایمان، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و بوسید. برایش مهم نبود دختر است یا پسر، فقط خوشحال بود که کودکش سالم به دنیا آمده است. اما هنوز چند ساعت از تولد نگذشته بود که زمزمهها شروع شد: «اشکال ندارد، انشاءالله اولی است، بعدی پسر میشود.» او آن روز معنی این جمله را نفهمید و فکر میکرد همه فقط شوخی میکنند.
دو سال بعد، دوباره باردار شد. این بار خودش هم دعا میکرد که فرزندش سالم باشد، اما از نگاههای اطرافیان میترسید. روزی که دختر دومش به دنیا آمد، همه خشک و سرد تبریک میگفتند. مادرشوهرش فقط نگاهی به نوزاد انداخت و زیر لب گفت: «باز هم دختر…» از همان روز، رفتارها تغییر کرد.
هر اتفاقی که در خانه میافتاد، به گردن او میافتاد. اگر غذای خانه کمنمک بود، اگر همسرش قهر میکرد، اگر میان اعضای خانواده بحثی پیش میآمد، آخر حرف همیشه یکی بود: «اگر برای پسر ما یک پسر میآوردی، زندگیاش اینطور نمیشد و زندگی بهتری داشت.» او بارها میخواست توضیح دهد که دختر یا پسر بودن کودک در اختیار مادر نیست، اما میدانست هیچکس گوشش بدهکار نیست. در خانهای که سالها با یک باور اشتباه زندگی کرده بودند، حقیقت ارزشی نداشت.
سالها گذشت و برای سومین بار باردار شد. این بار فشار از همیشه بیشتر بود. هر روز کسی به او میگفت: «این دفعه دیگر باید پسر باشد.» حتی خودش هم کمکم از شنیدن این جمله خسته شده بود. شبها دستش را روی شکمش میگذاشت و با کودکش حرف میزد. از او نمیخواست که حتماً باید پسر باشد، فقط از خدا میخواست زندگیاش بعد از تولد این کودک، از این هم سختتر نشود.
اما باز هم دختر بود. آن روز، وقتی قابله نوزاد را در آغوشش گذاشت، اشک از چشمانش سرازیر شد؛ نه به خاطر دخترش، بلکه به خاطر روزهایی که میدانست در انتظارش هستند. مادرشوهرش سه روز با او حرف نزد. بعضی از نزدیکان، جلوی خودش، از شوهرش میخواستند دوباره ازدواج کند و میگفتند: «این زن قسمت ندارد. نسلت را چه کسی ادامه میدهد؟» هیچکس از خودش نپرسید که او بعد از شنیدن این حرفها چه حالی دارد.
وقتی برای چهارمین بار باردار شد، دیگر آن زن سابق نبود. اضطراب تمام وجودش را گرفته بود. از لحظهای که فهمید باردار است، بیشتر از آنکه به خرید لباس نوزاد فکر کند، به روز زایمان فکر میکرد؛ روزی که ممکن بود دوباره همه نگاهها پر از سرزنش شود.
گاهی نیمههای شب از خواب میپرید و بیصدا گریه میکرد. از خودش میپرسید اگر باز هم دختر باشد، چه بر سرش خواهد آمد؟ حتی یک روز، در اوج ناامیدی، آرزو کرد کاش این بارداری هیچوقت به پایان نرسد. آنقدر از تحقیر، توهین و ترس خسته شده بود که برای چند لحظه با خودش فکر کرد اگر این کودک هرگز به دنیا نیاید، شاید همهچیز تمام شود. همان لحظه از فکر خودش وحشت کرد و ساعتها گریه کرد. شکمش را در آغوش گرفت و مدام میگفت: «ببخش مرا… تو هیچ تقصیری نداری.»
ماهها با ترس گذشت و روز زایمان فرا رسید. صدای گریه نوزاد در اتاق پیچید. قابله آرام گفت: «دختر است.» چشمانش را بست؛ نه به این خاطر که دخترش را نمیخواست، بلکه چون میدانست از همان لحظه، زندگیاش دوباره زیر سایه قضاوت دیگران خواهد رفت.
وقتی به خانه برگشت، کسی برای دیدن نوزاد عجله نداشت. نه شیرینی پخش شد، نه تبریکی بود و نه لبخندی. چند روز بعد، مادرشوهرش در حضور دیگران گفت: «این زن فقط دختر میآورد.» آن جمله مثل خنجری در قلبش نشست.
شبها، وقتی همه میخوابیدند، کنار گهواره دختر کوچکش مینشست، به صورت معصوم او نگاه میکرد و اشک میریخت. دخترک با آرامش خوابیده بود، بیخبر از اینکه از همان روز اول زندگی، بعضیها آمدنش را یک شکست میدانستند.
او هر چهار دخترش را یکسان دوست داشت و برایش فرقی نداشت که پسر نیستند. هر بار که به چهرهیشان نگاه میکرد، فقط کودکی را میدید که حق داشت دوست داشته شود. اما دردش این بود که در جامعهای زندگی میکرد که هنوز ارزش بعضی کودکان را با جنسیتشان میسنجید و تمام تقصیرها را بر دوش مادری میگذاشت که هیچ نقشی در تعیین دختر یا پسر بودن فرزندش نداشت. گاهی با خودش فکر میکرد چقدر عجیب است؛ مردمی که خودشان از دامان یک زن به دنیا آمدهاند، چگونه میتوانند همان زن را به خاطر دختر به دنیا آوردن سرزنش کنند؟
سالها بعد، شاید کسی نداند این زن چند بار در سکوت گریه کرد، چند بار لبخندش را پشت چهرهای آرام پنهان کرد و چند بار از ترس حرف مردم، شب را تا صبح بیدار ماند. اما دخترانش خواهند دانست که مادرشان هرگز از داشتن آنها شرمنده نبود. او فقط از دنیایی خسته بود که گناهی را بر دوشش گذاشته بود که هرگز گناه او نبود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه