در ظاهر، فقط یک تغییر نظام و تغییر حکومت بود. شاید برای بعضیها همینقدر ساده به نظر میرسید؛ اما امان از ضربههایی که بر زنان و دختران وارد شد، ضربههایی که زندگی بسیاری را ویران کرد و حتی آرزوهایشان را برای همیشه از بین برد.
امروز میخواهم از خودم و دوستانم بنویسم، از زخمی که بر زندگی ما نشست. ما در مکتب چهار دوست صمیمی بودیم؛ از آن دوستهایی که بیشتر شبیه خواهر بودند تا همصنفی. میدانید که در مکتب، روی هر چوکی باید سه شاگرد بنشیند، اما مهر و محبت ما آنقدر زیاد بود که چهار نفری کنار هم مینشستیم: من، ستاره، زینت و رویا. در حقیقت، ما فقط چهار شاگرد یا چهار دوست نبودیم، ما چهار رویا بودیم، چهار هدف، چهار آرزو و چهار آیندهساز این سرزمین.
میدانید روزگار با این چهار آرزو چه کرد؟
رویا میخواست داکتر شود. همیشه از روزی حرف میزد که چپن سفید داکتری را بر تن کند و به بیماران خدمت کند. ستاره فن بیان فوقالعادهای داشت؛ آرزو داشت روزی یک ژورنالیست موفق شود و صدای مردمش باشد. زینت هدف مشخصی نداشت؛ فقر آنقدر او را خسته کرده بود که تنها آرزویش پولدار شدن و مستقل شدن بود، همین و بس. من هم هزاران آرزو در سر داشتم؛ آرزوهایی که فکر میکردم با درس خواندن میتوانم روزی به آنها برسم.
اما روزی که نظام تغییر کرد، انگار ستون دوستی و آرزوهای ما یکباره فرو ریخت و هر کدام به سویی پرتاب شدیم. آن زمان موبایل نداشتیم و هنوز در سنی نبودیم که بتوانیم با هم در ارتباط بمانیم، برای همین نزدیک به دو سال از هم بیخبر ماندیم.
البته رویا همسایهی ما بود؛ اما او هم مجبور شد همراه خانوادهاش مهاجرت کند و به ایران برود. همان دختری که آرزو داشت چپن سفید داکتری را بر تن کند، در غربت مهاجر شد و بعد از مدتی در یکی از کارگاههای خیاطی مشغول به کار شد. او هر از گاهی با من تماس میگیرد و بیشتر از درد کمرش میگوید؛ از ساعتهای طولانی که پشت چرخ خیاطی مینشیند، از بخار داغ اتو که هر روز تحملش میکند و از خستگیای که تمامی ندارد. گاهی میان حرفهایش سکوت میکند و بعد آهسته میگوید: «آرزوی پوشیدن چپن سفید را باید با خودم به گور ببرم.» آن روزها میفهمیدم که داکتر شدن برای او دیگر فقط یک آرزوی دستنیافتنی شده است.
و اما زینت… دختری که فقط میخواست پولدار و مستقل شود، اما زندگی و فقر با او سر ناسازگاری داشت. سرانجام مجبور شد تن به یک ازدواج اجباری بدهد. در افغانستان کمتر پیش میآید دختری بتواند با خواست خودش ازدواج کند؛ ازدواج عاشقانه که دیگر جای خود دارد. اگر فقر و بیچارگی گریبان بسیاری از خانوادهها را نمیگرفت، شاید هیچ دختری قربانی چنین سرنوشتی نمیشد.
و ستاره… برای ستاره بیشتر از همه دلم میسوزد. این روزگار بیرحم، به جای قلم، سوزن را به دستانش داد. هنوز هم نمیتوانم باور کنم چرا به جای قلم، سوزن را انتخاب کرد؛ شاید هم انتخابی در کار نبود و فقط مجبور بود. هر وقت به خانهاش میروم، سعی میکنم به او امید بدهم. میگویم برای رویایش بجنگد، تسلیم نشود و ژورنالیزم را فراموش نکند، اما انگار دیگر از جنگیدن خسته شده است. حالا ساعتها در گوشهی خانه مینشیند و با گلدوزی روزهایش را سپری میکند؛ گویی خودش را میان نخها و سوزنها زندانی کرده است.
و اما من… من هنوز هم در حال جنگیدن هستم؛ با خانواده، با جامعه، با محدودیتها و حتی با کشمکشهای درونی خودم. گاهی خودم را به جنگجویی تشبیه میکنم که به جای شمشیر، قلم در دست دارد؛ جنگجویی که برای آرزوهایش، برای آیندهاش و از همه مهمتر برای حقش میجنگد.
من تا زمانی که آخرین نور امید در زندگیام روشن باشد، دست از جنگیدن برنمیدارم. حق من از این دنیا فقط کارهای خانه، سوزن و خیاطی نیست؛ من خودم را لایق بهترینها میدانم. شاید امروز نتوانم به آرزوهایم برسم، اما مینویسم. مینویسم چون باور دارم روزی اتفاقی خواهد افتاد و این نوشتهها شاهد تمام روزهایی خواهند بود که تسلیم نشدم. تسلیم شدن آسان است، اما من برای آسانترین راه ساخته نشدهام.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه