چرا آرزوهایم را ربودند؟

زندگی، مسیر پرپیچ‌ووخم و سنگلاخی است. گذر از آن دشوار است؛ اما حرکت به سوی هدف و عبور از این مسیر، گامی به سوی امید و روشنایی است. با اینکه جامعه‌ی ما با هزاران چالش مواجه است؛ اما ما برای این راه تلاش‌های خستگی‌ناپذیری داشته‌ایم و سختی‌های زیادی را به دوش کشیده‌ایم.

من نیز مشقت‌های زیادی را پیموده و اکنون هم در میانه‌ای از چالش‌ها، دنبال مسیری برای عبور هستم. من دختری هستم در میان ویرانه‌های افغانستان؛ جایی که صدایم را خاموش کردند، رؤیاهایم را از من گرفتند و امیدهایم را در دل طوفان گم کردند. اکنون می‌خواهم از نگفته‌های زندگی‌ام بگویم، از رؤیاهایی که شاید برای همیشه فقط یک رؤیا باقی بمانند و سختی‌هایی که بیان‌شان دشوار؛ اما منعکس‌کننده واقعیت‌های جامعه‌ای است که هر جمله‌اش می‌تواند روایتی از زندگی و آرزوهای ازدست‌رفته یک نسل باشد. نهفتن این دردها در دل، ممکن است زندگی را به مرز نابودی بکشاند.

من طفل شش‌ساله‌ای بودم در کوچه‌پس‌کوچه‌های کابل، در خانواده‌ای که مشکلات اقتصادی روی دوش‌شان سنگینی می‌کرد. با اینکه کودکی بودم؛ اما سکوت و فضای سهمگین در خانه را احساس می‌کردم و چهره‌های خسته خانواده‌ام آزارم می‌داد. با اینکه آن‌ها می‌خواستند دنیای بهتری برای ما بسازند؛ ولی فراهم نبودن شرایط، این امکان را برای‌شان میسر نمی‌کرد. از این رو ناراحتی در نگاه‌شان به وضوح دیده می‌شد. اما با وجود همه‌ی دشواری‌های روزگار، با فراهم کردن امکاناتی اندک برای من و خواهرانم، زمینه‌ی رفتن به مکتب را مهیا می‌کردند تا در آینده مجبور نباشیم در مشقت‌های بی‌امان و تنگناهای سخت زندگی کنیم. اما تلاش‌های‌شان زیر بار خردکننده روزگار گم می‌شد و گاهی ما هم باید دشواری‌ها را به جان می‌خریدیم.

هنوز خیلی کوچک بودم که دنیا طفولیتم را از من ربود و وادارم کرد برای ادامه‌ی حیات، کارهای ثقیل انجام دهم. من در کنار درس‌های مکتب باید کار می‌کردم تا چرخ زندگی بچرخد. ولی همیشه امیدوار بودم که روزی سختی‌ها به پایان می‌رسند و طفولیتِ نداشته‌ام را در جوانی جبران خواهم کرد. اما فلک برایم چیز دیگری نوشت و نگذاشت تاریکی‌های زندگی‌ام با سحری روشن شود و بر قید و بندها فایق آیم. من همچنان در تالابی گیر مانده‌ام که رهایی از آن برایم دشوار است. تلاش‌های بی‌ثمری که توانی در وجودم باقی نگذاشته و گویا دیگر قدرت ایستادن هم ندارم، برایم سخت و ناامیدکننده بود.

در کشوری که محکوم به حبس خانگی باشی، جست‌وجو کردن آرزوها همچون حقیقتی دست‌نیافتنی است. من رؤیای دنیای بهتری را داشتم؛ جایی که دختر داشتن برای خانواده‌ها مایه‌ی ناراحتی نباشد و تعلیم و تحصیل جزء حقوق انکارناپذیرشان به شمار رود. با اینکه این رؤیاها دیگر فقط یک رؤیاست، با این وجود من هنوز هم آرزوهایم را در سیاهی‌های شب با نگاه کردن به ستاره‌ها جست‌وجو می‌کنم و امید دارم روزی اهداف نیمه‌تمامم را با تحقق بخشیدن به پایان برسانم و در گوشه‌ای از این گیتی، جایی برای محقق کردن اهدافم باشد.

با اینکه شرایط وطنم مرا لایق چهاردیواری خاکی دید؛ اما می‌خواهم روزی به جایی برسم که برای آبادی کشورم گام بردارم و سهمی در شکوفایی آن داشته باشم. می‌خواهم روزی را ببینم که دیگر تبعیض علیه نسلی روا ندارند و به خاطر تفاوت‌ها مجازات نشوند. با اینکه سختی‌ها و محدودیت‌ها اکنون آرزوهایم را به باد فنا سپرده است، من همچنان با امیدهایم زندگی و حرکت می‌کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000