مکتبی که فقط یک خاطره شد

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی دوباره به گذشته برگردم، اولین جایی که دوست دارم ببینم مکتبم است؛ همان جایی که روزهای زیادی از زندگی‌ام را در آن گذراندم، جایی که خندیدم، درس خواندم، با دوستانم خاطره ساختم و برای آینده‌ام آرزوهای زیادی داشتم.

من همیشه دوست داشتم در مکتب با دوستانم درس بخوانم، با هم کارخانگی خود را انجام بدهیم و برای امتحان‌ها به یکدیگر کمک کنیم. گاهی در بین درس خواندن با هم می‌خندیدیم و از آینده حرف می‌زدیم. امروز وقتی به گذشته فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیزی دلم برای روزهایی تنگ می‌شود که با دوستانم در یک صنف می‌نشستیم و تنها نگرانی ما درس و امتحان بود.

مکتب برای من فقط یک ساختمان با چند صنف، تخته و چوکی نبود؛ مکتب جایی بود که کودکی‌ام را در آن گذراندم، با دوستانم خاطره ساختم و آرزوهای بزرگی برای آینده‌ام داشتم. هر صبح که از خواب بیدار می‌شدم، شاید همیشه با شوق و علاقه‌ی زیاد به مکتب نمی‌رفتم؛ بعضی روزها خسته بودم، بعضی روزها دلم می‌خواست بیشتر بخوابم و بعضی وقت‌ها از درس و امتحان شکایت می‌کردم؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که دلم برای همان روزها این‌قدر تنگ شود. آن روزها فکر می‌کردم مکتب همیشه بخشی از زندگی من خواهد بود و هر روز صبح دوباره کیفم را می‌گیرم، لباس مکتبم را می‌پوشم و به طرف مکتب می‌روم؛ اما زندگی گاهی بدون اینکه از ما اجازه بگیرد، مسیرش را تغییر می‌دهد.

من مکتب را با تمام خاطراتش دوست داشتم. بیشتر از همه دوست داشتم در کنار دوستانم درس بخوانم. وقتی معلم درس می‌داد و وقتی یک درس را نمی‌فهمیدیم، از هم می‌پرسیدیم و تلاش می‌کردیم به یکدیگر کمک کنیم. بعد از پایان درس، درباره‌ی کارخانگی صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم که امروز چه چیزهایی را باید انجام بدهیم.

گاهی با دوستانم قرار می‌گذاشتیم که کارخانگی را با هم انجام بدهیم. یکی از ما کتابش را می‌آورد، دیگری کتابچه‌اش را باز می‌کرد و با هم درس می‌خواندیم. شاید از بیرون، این لحظه‌ها خیلی ساده به نظر می‌رسید؛ اما برای من یکی از زیباترین قسمت‌های زندگی‌ام بود. ما در همان روزهای ساده، آرزوهای بزرگی داشتیم. درباره‌ی آینده حرف می‌زدیم و تصور می‌کردیم که چند سال بعد هر کدام از ما کجا خواهیم بود.

یکی می‌گفت می‌خواهم داکتر شوم، دیگری می‌گفت می‌خواهم معلم شوم و من هم در دل خودم آرزوهای زیادی داشتم. همیشه تصور می‌کردم که روزی مکتب را تمام می‌کنم و وارد پوهنتون می‌شوم. تصور می‌کردم روزی با یک کتاب و یک کیف در دست، در راه پوهنتون قدم می‌زنم و با خودم می‌گویم: «بالاخره به یکی از آرزوهایم رسیدم.» دوست داشتم روزی به جایی برسم که وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، به خودم بگویم: «دیدی؟ تمام آن روزهای سخت ارزشش را داشت.»

اما همیشه همه‌چیز آن‌طور که ما در ذهن خود تصور می‌کنیم پیش نمی‌رود. مکتب که زمانی برایم یک جای عادی بود، تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم شد. چیزی که زمانی فکر می‌کردم حق طبیعی من است، حالا تبدیل به چیزی شده بود که فقط می‌توانستم برایش دلتنگ شوم. گاهی دلم برای صدای زنگ مکتب تنگ می‌شود؛ برای لحظه‌ای که همه‌ی دانش‌آموزان با عجله وارد صنف می‌شدند، برای صدای ورق خوردن کتاب‌ها، برای نوشته‌های روی تخته و حتی برای روزهایی که از سختی امتحان‌ها شکایت می‌کردیم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر دوباره یک روز مکتب باز شود، اگر دوباره بتوانم کیفم را بردارم و به طرف صنف بروم، اگر دوباره دوستانم را ببینم، آیا همه‌چیز مثل گذشته خواهد بود؟ آیا دوباره می‌توانیم کنار هم بنشینیم و درس بخوانیم؟ آیا دوباره برای امتحان‌ها آماده شویم و بعد از تمام شدن درس‌ها با هم بخندیم؟ شاید همه‌چیز مثل گذشته نباشد، چون ما هم دیگر همان آدم‌های گذشته نیستیم و روزها و اتفاقات زندگی ما را تغییر داده‌اند. اما من مطمئنم که اگر دوباره فرصتی برای درس خواندن پیدا کنیم، قدر آن لحظه‌ها را بیشتر خواهیم دانست.

من همیشه فکر می‌کردم بزرگ‌ترین مشکل دانش‌آموز بودن، سختی درس‌ها و امتحان‌هاست. فکر می‌کردم اگر یک روز نتوانم یک درس را خوب یاد بگیرم، بزرگ‌ترین مشکل زندگی‌ام است؛ اما حالا فهمیده‌ام که گاهی سخت‌ترین چیز، نداشتنِ فرصت درس خواندن است. آن روزها که از کارخانگی خسته می‌شدم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی آرزو کنم فقط یک بار دیگر کتابچه را باز کنم و کارخانگی بنویسم. زمانی که از امتحان‌ها می‌ترسیدم، نمی‌دانستم روزی می‌رسد که آرزو کنم دوباره سر امتحان بنشینم. زمانی که از زود بیدار شدن برای مکتب شکایت می‌کردم، نمی‌دانستم روزی دلم برای همان صبح‌های زود تنگ خواهد شد. زندگی به من یاد داد که گاهی ارزش بعضی چیزها را زمانی می‌فهمیم که دیگر در کنار ما نیستند.

با این همه، من نمی‌خواهم فقط از غم و دلتنگی حرف بزنم. در کنار تمام این احساسات، هنوز یک چیز در قلب من زنده است و آن «امید» است. من هنوز آرزو دارم درس بخوانم، هنوز آرزو دارم روزی وارد پوهنتون شوم، هنوز می‌خواهم چیزهای زیادی یاد بگیرم و برای آینده‌ام تلاش کنم. شاید مسیر رسیدن به آرزوهایم سخت‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کردم، اما من نمی‌خواهم به خاطر سختی راه، آرزوهایم را فراموش کنم.

من باور دارم که دختران زیادی مثل من آرزوهایی در قلب خود دارند. یکی آرزو دارد داکتر شود، یکی معلم، یکی نویسنده و دیگری شاید وکیل. بعضی‌ها آرزو دارند به پوهنتون بروند، بعضی‌ها می‌خواهند زبان‌های مختلف یاد بگیرند و بعضی‌ها فقط می‌خواهند زندگی آرام و خوبی داشته باشند. اما همه‌ی این آرزوها یک چیز مشترک دارند: همه‌ی آن‌ها از یک قلب امیدوار می‌آیند.

من نمی‌دانم آینده دقیقاً چه چیزی برای من آماده کرده است. نمی‌دانم چند سال بعد کجا خواهم بود و چه اتفاق‌هایی در زندگی‌ام خواهد افتاد، اما یک چیز را می‌دانم: من نمی‌خواهم آرزوهایم را به آسانی کنار بگذارم. شاید امروز نتوانم در همان مکتبی که دوستش داشتم درس بخوانم؛ اما می‌توانم یاد بگیرم. می‌توانم کتاب بخوانم، می‌توانم از راه‌های دیگری دانش کسب کنم، زبان انگلیسی یاد بگیرم و مهارت‌های جدیدی به دست بیاورم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000