در آغوش کتاب

در یک روز گرم و آفتابی، در خانه‌ نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم؛ کتابی که مرا برای عشق ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم مشتاق‌تر کرد، کتابی به نام «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست». ما دختران در افغانستان، اکثریت ما دچار افسردگی هستیم. اکثر ما این را پذیرفته‌ایم و خیلی‌های دیگر خود را به بی‌خیالی و نادیده گرفتن زده‌ایم. آن روز وقتی آن کتاب را خواندم و سه چهار روز بعد که تمامش کردم، به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها برای عشق ورزیدن و از دست دادن به این دنیا آمده‌اند. هیچ کس نمی‌تواند جای تو زندگی کند، پس قرار نیست کسی بتواند تو را درک کند. برای به دست آوردن چیزی باید خیلی چیزها را از دست بدهیم و در قبال همه‌ی این‌ها درد بسیاری خواهیم کشید، خستگی‌های فراوان و حتی ناامیدی‌ها را تجربه خواهیم کرد؛ اما باید از میان همه‌ی این‌ها بگذریم، برخیزیم و بپذیریم. وقتی نمی‌توانیم چیزی را تغییر دهیم، چرا باید خود را خسته کنیم؟ آن هم برای چیزی که می‌دانیم نتیجه‌ای ندارد.

نسیم آرامی می‌وزید و من مشغول یادداشت‌برداری از نکته‌هایی بودم که آموخته بودم و می‌خواستم نتیجه‌گیری کنم. در حال نوشتن بودم که فکری در ذهنم جرقه زد. با خود گفتم: می‌توانم در یک اسلاید نکات مهم را درج کنم. کامپیوتر نخوانده بودم؛ اما می‌توانستم کار خودم را راه بیندازم. در اسلاید، شکل دایره‌هایی متصل به هم را رسم کردم. با دایره‌ای که نشان‌دهنده‌ی موضوع اصلی بود شروع کردم و داخل آن نوشتم «عیبی ندارد» و در داخل دایره‌های اطرافش نوشتم «اگر حالت خوش نیست». همین‌طور دایره‌های بعدی را پر کردم: «اگر گاهی حوصله نداری»، «اگر نیاز به استراحت داری»، «اگر کاری را اشتباه انجام داده‌ای»، «حتی اگر به آدم‌های اشتباهی اعتماد کرده و عشق ورزیده‌ای». در آخر با علامت فلش، این شکل را به دایره‌ی جدیدی وصل کردم و در آن چنین نوشتم: «تو باید ادامه بدهی با همه‌ی این اگرها. این اگرها حق تو هستند. شاید خسته‌ای، شکسته‌ای، تنهایی و حالت خوش نیست، می‌دانم؛ اما باید ادامه بدهی.»

دایره‌ها همین‌طور پر شدند و آن‌ها را با خودم تکرار کردم. اسلاید را ذخیره کردم و این «عیبی ندارد»ها را به خودم گوشزد کردم تا مبادا این مشکلات مرا وادار به توقف کند. خواندن آن کتاب مرا بیشتر به سوی خواسته‌هایم سوق داد. همان‌جا لپ‌تاپ قدیمی‌ام را بستم و حتی با خودم گفتم: عیبی ندارد اگر این لپ‌تاپ قدیمی است، مهم این است که کار مرا راه می‌اندازد.

کتاب را گرفتم و صفحه‌ی آخرش را باز کردم؛ این کتاب مرا با خیلی چیزها آشنا کرده بود. آن‌قدر خسته بودم که محتاج خوابی آرام بودم، آن هم بعد از این همه تنش و خستگی. صفحه‌ی بازِ کتاب برایم چون مادری دیده شد که آغوشش را باز کرده تا آرام بگیرم. همان‌جا سر روی کتاب گذاشتم و به خواب رفتم؛ خوابی آرام که حاصل فرار از نظرات و افکاری بود که قبل از خواندن کتاب در سر داشتم و حالا به آرامشی عمیق بدل شده بود. پس در آغوش کتابم، برای ساعتی با خیال راحت تن به یک خواب آرام سپردم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000