من هم حق دارم

صبح هنوز به‌طور کامل از راه نرسیده بود و رنگ آسمان آبیِ کم‌رنگ به خود گرفته بود؛ چیزی میان سیاهی و روشنایی. صدای اذان با آواز پرنده‌ها درهم آمیخته بود و مردم را به یک آغاز جدید فرا می‌خواند. شهر آرام‌آرام از خواب بیدار می‌شد. در آن سکوت دل‌انگیز، دخترک آرام‌آرام، طوری که مزاحم اهالی خانه نشود، از جا برخاست. طبق روزهای دیگر، اول اندکی با خالقش خلوت کرد و بعد آهسته به‌سوی برادرش رفت. دستی به موهای برادر کشید و آرام با صدای دل‌نشینش اسم او را صدا زد؛ یک بار، دو بار… اما خواب برادر بسیار سنگین بود و به سختی بیدار می‌شد. دخترک شروع به تکان دادنش کرد تا برای رفتن به کلپ ناوقت نشود. وظیفه‌ی هر روز دخترک این بود که هر صبح برادرش را برای رفتن به تمرین بیدار کند و بعد از آن کارهای خانه را انجام دهد.

بوی چای تازه‌دم تمام خانه را پر کرده بود و بعد از رفتن برادر، تنها صدای تیک‌تاک ساعت سکوت اتاق را می‌شکست. همه‌ی اهالی خانه برای صرف چای صبح دور سفره جمع شده بودند. در حال خوردن صبحانه بودند که پدر مقداری پول به‌سوی دخترک پیش کرد.

برای یک لحظه دل دخترک روشن شد؛ با خودش فکر کرد که شاید این پول برای اوست و می‌تواند با آن کتاب «بادبادک‌باز» را که دوستانش زیاد از آن تعریف کرده بودند بخرد. مدت‌ها بود که دلش می‌خواست آن کتاب را بخواند، اما آن جرقه خیلی زود خاموش شد. پدر پول را به دخترک داد تا به برادرش برساند، چون برادر روز یکشنبه در دانشگاه می‌ماند و چاشت نمی‌توانست به خانه بیاید. دخترک چیزی نگفت؛ پول را گرفت و آرام سرش را پایین انداخت. گرچه به این چیزها عادت کرده بود، اما این‌بار گویی کمی برایش سنگین تمام شد. آن قلب کوچکش زیر بار آن همه اندوه مچاله شده بود و سینه‌اش از دردِ دختر بودن فشرده می‌شد. آخر انگار دختر آن خانه نبود، همچون یک کنیز بود برای خانواده‌اش. از صبح زود الی ناوقت‌های شب مصروف خدمت کردن به خانواده‌اش بود. تمام کارش خلاصه شده بود در پختن، شستن و تابع امر دیگران بودن. از روزی که دروازه‌ی مکتب به رویش بسته شده بود، این‌ها شده بود کارهای همیشگی‌اش. هر روز در دلش آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست مثل دیگر دختران محله حداقل به مدرسه‌ی قرآن کریم برود، اما نه، انگار طالبان بهانه‌ی خوبی بود برای خانه‌نشین شدن او.

آن روز بعد از این‌که کارهای خانه را تمام کرد، به اتاقش رفت. چشمش به کتاب‌های قدیمی‌اش افتاد؛ همان کتاب‌هایی که زمانی با شوق زیاد در کیفش می‌گذاشت و با دوستانش به مکتب می‌رفت. یکی از کتاب‌ها را برداشت و چند لحظه به آن خیره شد. یاد روزهایی افتاد که در صنف می‌نشستند و درباره‌ی آینده‌ی‌شان حرف می‌زدند. یکی می‌گفت داکتر می‌شوم، یکی می‌گفت معلم می‌شوم و دخترک همیشه با شوق می‌گفت: «من نویسنده می‌شوم.» لبخند کوچکی روی لبش آمد؛ اما خیلی زود محو شد. کتاب را بست و با خودش گفت: «پس حالا من چه می‌شوم؟» جوابی نبود.

به پنجره نزدیک شد. چند دختر را دید که از کوچه می‌گذشتند. هر کدام کتابی در دست داشتند و با شوق با یکدیگر صحبت می‌کردند. دخترک مدتی به آن‌ها نگاه کرد و بعد چشم‌هایش پر از اشک شد؛ اما گریه نکرد. با خودش فکر کرد: چرا باید فقط به خاطر دختر بودن از درس و مکتب محروم باشد؟ چرا برادرش می‌تواند هر روز برای تمرین و دانشگاه از خانه بیرون برود؛ اما او حتی اجازه ندارد برای یاد گرفتن چند کلمه به جایی برود؟

او هیچ جواب منطقی برای این سؤال‌ها نداشت. دخترک خوب می‌دانست که شاید فردا هم باید صبح زود از خواب بیدار شود، برادرش را بیدار کند، چای آماده کند، خانه را پاک کند و تا شب مشغول کار باشد؛ اما نمی‌خواست آرزویش را هم مثل خیلی چیزهای دیگر کنار بگذارد. دوباره همان کتاب قدیمی را برداشت، نشست و شروع به خواندن کرد.

شاید دروازه‌ی مکتب به رویش بسته شده بود، شاید توان خریدن کتاب مورد علاقه‌اش را نداشت و شاید هنوز کسی صدای او را نمی‌شنید؛ اما هنوز یک چیز در وجودش زنده بود: امید. امید این‌که روزی دوباره بتواند کتاب‌هایش را در کیف بگذارد، از خانه بیرون شود و با خیال راحت درس بخواند. چون او فقط یک دختر نبود که باید کارهای خانه را انجام دهد؛ او یک انسان بود، با دلی پر از آرزو، ذهنی پر از سؤال و آینده‌ای که حق داشت خودش برایش تصمیم بگیرد. و شاید بزرگ‌ترین آرزوی دخترک همین بود: نه پول زیاد، نه زندگی تجملی و نه چیزهای بزرگ؛ فقط می‌خواست حق آموختن داشته باشد. چون دختر بودن نباید مانع درس خواندن باشد و آموزش نباید برای هیچ دختری فقط یک آرزو بماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000