زخمِ ورق

بعضی کتاب‌ها را نمی‌شود فقط خواند؛ باید زندگی‌شان کرد. باید بگذاری آرام‌آرام وارد رگ‌های فکر و خاطره‌ات شوند و بعد از آخرین صفحه هم دست از سرت برندارند، تا هر بار که به خیابان، آدم‌ها یا حتی سکوت خانه نگاه می‌کنی، دوباره خودشان را به یادت بیاورند.

این روزها که زندگی در افغانستان بیشتر به سکوتی طولانی شبیه است تا زندگی، کتاب‌ها برای من فقط وسیله‌ی سرگرمی نیستند، بلکه پنجره‌اند. پنجره‌ای که از پشت آن می‌توان جهان را دید، بدون آن‌که اجازه‌ی خروج داشته باشی. هر کتابی که می‌خوانم، انگار چند ساعت از دیوارهای اطرافم دور می‌شوم و در سرزمین دیگری نفس می‌کشم.

اما بعضی کتاب‌ها فقط پنجره نیستند، آیینه‌اند. آیینه‌ای که تصویر خودت را در چهره‌ی آدم‌هایی نشان می‌دهد که شاید هزاران کیلومتر دورتر و ده‌ها سال پیش زندگی کرده‌اند. همان‌جا می‌فهمی ترس، قدرت، سکوت و امید، مرز و جغرافیا نمی‌شناسند.

وقتی درباره‌ی حکومت‌های استبدادی می‌خوانم، بیشتر از آن‌که به تاریخ فکر کنم، به امروز فکر می‌کنم؛ به این‌که چگونه یک حکومت می‌تواند آن‌قدر بر زندگی آدم‌ها سایه بیندازد که حتی رویاهای‌شان هم رنگ احتیاط بگیرد؛ به این‌که چگونه مردم کم‌کم یاد می‌گیرند آرام حرف بزنند، کمتر سوال بپرسند و بیشتر سکوت کنند.

من دختری از افغانستانم. نسلی که بیشتر از آن‌که آینده را تجربه کند، درباره‌ی از دست دادنش شنیده است. نسلی که یاد گرفت برای ساده‌ترین آرزوها هم باید صبور باشد. گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین چیزی که از ما گرفته‌اند فقط حق درس خواندن یا کار کردن نیست، بلکه حق خیال‌پردازی است. وقتی آینده مبهم باشد، حتی رویا دیدن هم سخت می‌شود.

با این حال، کتاب‌ها هنوز امید را از من نگرفته‌اند. هر صفحه‌ای که می‌خوانم یادم می‌اندازد هیچ قدرتی ابدی نیست و هیچ شب تاریکی تا همیشه دوام نمی‌آورد. تاریخ پر از حکومت‌هایی بوده که خودشان را جاودانه می‌دانستند؛ اما امروز فقط نامی در کتاب‌ها هستند.

شاید به همین دلیل است که بعد از تمام کردن بعضی کتاب‌ها، مدت‌ها نمی‌توانم دنبال کتاب دیگری بروم. نه به خاطر این‌که چیزی برای خواندن نیست، به خاطر این‌که هنوز درگیر فکر کردنم؛ درگیر این سوال که اگر من جای شخصیت‌های داستان بودم چه می‌کردم؟ اگر آن‌ها جای من بودند، آیا امیدشان را حفظ می‌کردند؟

بعضی‌ها می‌گویند کتاب دنیا را عوض نمی‌کند. شاید درست باشد؛ اما آدمی را که کتاب می‌خواند عوض می‌کند و همین تغییرهای کوچک است که روزی دنیا را هم تغییر می‌دهد. من این را هر بار که کتابی را می‌بندم، بیشتر باور می‌کنم.

شاید امروز نتوانم بسیاری از آرزوهایم را زندگی کنم؛ اما می‌توانم آن‌ها را بخوانم، بنویسم و زنده نگه دارم. همین کافی است که فراموش نکنم زندگی فقط آن چیزی نیست که امروز می‌بینم. جهان بزرگ‌تر از دیوارهایی است که دور ما کشیده‌اند.

اگر از من بپرسند ارزش‌مندترین چیزی که کتاب‌ها به من داده‌اند چیست، نمی‌گویم دانش، واژه یا اطلاعات؛ می‌گویم امید. امیدی آرام، بی‌صدا و سرسخت که هر بار بعد از بستن یک کتاب، دوباره در دلم جوانه می‌زند.

شاید روزی برسد که دیگر برای خواندن داستانِ آزادی، مجبور نباشیم آن را فقط در کتاب‌ها جست‌وجو کنیم. شاید روزی دختران این سرزمین، آزادی را نه در میان جمله‌ها، بلکه در خیابان‌ها، دانشگاه‌ها و زندگی روزمره‌شان لمس کنند.

تا آن روز، من همچنان کتاب می‌خوانم؛ نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای فراموش نکردن این حقیقت که هیچ تاریکی، هرچقدر هم طولانی باشد، نمی‌تواند آخرین فصل یک داستان باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000