چهل روز در چنگ پشه‌های دنگی و هفت ماه دور از خانواده

پرویز و دو پسرش پس از ۴۰ روز ماندن در اردوگاه اخراج مهاجران در پاکستان، از این کشور اخراج شدند و تا کنون که بیشتر از هفت ماه می‌گذرد، او موفق نشده است که پس به پاکستان، پیش خانواده‌اش برگردد. پدر و دو پسرش در افغانستان مانده‌اند و همسر، دختر و پسر کوچک‌تر خانواده در پاکستان. خانواده‌ای که زمانی برای فرار از ناامنی افغانستان به پاکستان رفته بود، اکنون به دلیل اخراج و بسته‌بودن راه بازگشت، از هم جدا مانده است.

پرویز و خانواده‌اش پس از تسلط طالبان بر افغانستان به طور قانونی و با ویزا وارد پاکستان شدند و در مدت دو و نیم سال در اسلام‌آباد زندگی کردند. آن‌ها با تصور این‌که در یک کشور همسایه می‌توانند دست‌کم امنیت و آرامش بیشتری برای خود و فرزندان‌شان داشته باشند، زندگی تازه‌ای را آغاز کردند؛ اما با تغییر سیاست پاکستان در برابر مهاجران افغانستانی، همان اقامت موقت نیز برای‌شان به یک زندگی پر از ترس تبدیل شد.

پس از آن که دولت پاکستان تصمیم گرفت مهاجران افغانستانی را از کشورش اخراج کند، وضعیت در اسلام‌آباد غیرقابل تحمل شد و پولیس با زور وارد خانه‌های مردم می‌شد و در بسیاری موردها حتا به ویزا و مدرک اقامتی مهاجران هم توجه نمی‌کردند.

پرویز و خانواده‌اش تصمیم گرفتند که از اسلام‌آباد به یک جای دیگر که شدت اخراج مهاجران کمتر باشد کوچ کنند. آن‌ها پس از مشوره با دوستان و آشنایان خود، به «اتک» نقل مکان کردند.

کم‌کم وضعیت در اتک هم بدتر شده می‌رفت و بسیاری از مهاجرانی که از سال‌های گذشته در آن‌جا زندگی می‌کردند اخراج شدند.

پرویز می‌گوید که تا پایان زمستان سال ۱۴۰۴، با کدام مشکلی از سوی پولیس روبه‌رو نشد، در حالی که پولیس همیشه دروازه‌ی خانه‌ی مردم را تک‌تک می‌کرد.

هفت ماه پیش از امروز، پولیس دروازه‌ی خانه‌ی پرویز را هم تک‌تک کرد و از او پاسپورت و ویزا خواست؛ اما خانواده دیگر ویزا نداشتند. از ماه‌ها پیش دیگر ویزای شان تمدید نشده بود. پرویز به پولیس پاسپورتش را نشان داد، پولیس گفت که چمدان‌های خود را جمع کنند تا آن‌ها را به اردوگاه ببرند: «وقتی دروازه را باز کردم، چهار نفر پولیس پشت دروازه ایستاد بودند. وارد خانه شدند. وقتی پاسپورت‌های ما را دیدند که دیگر ویزا نداریم، گفتند که حرکت‌ کنیم. این خبر برای خانم و بچه‌هایم بسیار سخت بود. همه ترسیده بودند؛ اما مجبور بودیم، باید جمع می‌کردیم.»

پرویز به پولیس‌ها گفت، حال که آن‌ها را می‌برند، بنشینند تا آن‌ها وسایل خود را جمع می‌کنند، چای بخورند. پولیس‌ها نشستند، چای نوشیدند و سپس میوه خوردند. در پایان به پرویز گفتند که شما خیلی خانواده‌ی خوب هستید، ما شما را نمی‌بریم، می‌رویم که کدام خانواده‌ی دیگر پیدا کنیم تا موتر خالی پس نرود.

پرویز می‌گوید که خیال ما راحت شد، فکر کردیم چای و میوه‌ی ما کار کرده است و پولیس وقتی از خانه برآمده است، دیگر نخواهد آمد. اما این آرامش تنها نیم ساعت دوام داشت.

پس از نیم ساعت، دوباره دروازه‌ی خانه‌ی پرویز زده شد و پسرش دروازه را باز کرد. دید که همان پولیس‌ها برگشته‌اند. آن‌ها به پرویز گفتند که نتوانستند مهاجران دیگری پیدا کنند، نمی‌توانند دست‌خالی برگردند. به پرویز گفتند که او و دو پسرش تا اردوگاه با آن‌ها بیایند و خانمش با یک دختر و پسر کوچکش در خانه بمانند. از اردوگاه، آن‌ها پس آزاد خواهند شد: «ما فکر می‌کردیم که پولیس دیگر برنمی‌گردد. کار آن‌ها طوری‌ست که وقتی برای جمع‌آوری مهاجران وارد کوچه‌ها می‌شوند، بدون مهاجر به اداره‌ و جای کار خود برنمی‌گردند. وقتی کس دیگری گیر شان نیامد، دوباره آمدند و به من گفتند که فقط تا اردوگاه برویم باز ما را آزاد می‌کنند. چاره‌ای نبود، مجبور شدیم به موتر شان سوار شویم.»

پرویز و دو پسرش، که هر دو کمتر از ۱۸ سال سن دارند، با این تصور که برای مدت کوتاهی به اردوگاه برده و سپس آزاد خواهند شد، سوار موتر پولیس شدند. اما آن‌چه در انتظارشان بود، برخلاف وعده‌ای بود که به آن‌ها داده شده بود.

در محاصره‌ی پشه‌های دنگی؛ از وعده‌ی آزادی تا چهل روز در اردوگاه

وقتی پرویز و دو پسرش به اردوگاه رسیدند، آن‌ها را داخل اردوگاه بردند. به این دلیل که غیرقانونی زندگی کرده و ویزا ندارند، پرونده‌ی شان پیچیده شد و به جای این که آن‌ها را آزاد کنند، نگه داشتند و گفتند منتظر باشند تا دیده شود مقام‌های بالای پولیس و اردوگاه در مورد شان چه تصمیم می‌گیرند. آن‌ها را تا چهل روز در اردوگاه نگه داشتند.

برای دو پسری که هر دو کمتر از ۱۸ سال سن دارند، اردوگاه اخراج مهاجران فقط یک محل بازداشت نبود؛ تبدیل به تجربه‌ای سخت و فرساینده شد. آن‌ها در حالی در محیط نامناسب اردوگاه روزها را سپری می‌کردند که مادر، خواهر و برادر کوچک‌شان در خانه‌ مانده بودند و نمی‌دانستند پدر و دو پسرشان چه زمانی دوباره به خانه برمی‌گردند.

پرویز می‌گوید که نه او و دو پسرش را آزاد می‌کردند و نه ردمرز. بسیار تلاش کردند، دوستان و خانواده‌ی شان بارها و از راه‌های مختلف کوشیدند که آن‌ها را آزاد کنند؛ اما نتوانستند.

پسران پرویز که هر دو جوان هستند و از هر لحاظ سختی ندیده بودند، در اردوگاه بسیار رنج می‌کشیدند و هر روز مریض می‌شدند و از پدر خود می‌پرسیدند که تا چه وقت در آن‌جا می‌مانند و چه وقت بیرون خواهند شد: «چهل روز تمام در اردوگاه ماندیم. گر چند رفتار ماموران اردوگاه بد نبود؛ اما آب‌وهوا و محیط آن‌جا بسیار کثیف بود. پر از حشره و پشه‌های دنگی بود. بچه‌ها هر روز مریض می‌شدند. تب می‌کردند. هیچ راهی نبود. هر کسی از مسوولان و پولیس اردوگاه که می‌آمد، پیشش التماس می‌کردم که ما را ردمرز کند؛ اما هیچ تاثیری نداشت.»

پس از چهل روز ماموران اردوگاه به پرویز گفت که در مورد او و دو پسرش تصمیم گرفته شده است و آن‌ها هم ردمرز می‌شوند. در ماه حمل سال ۱۴۰۵، پرویز با هر دو پسرش از مرز اخراج شدند.

آغاز جدایی یک خانواده

پس از آن، آن‌ها تا کنون در افغانستان گیر مانده‌اند و نمی‌توانند به خانه‌ی خود در پاکستان برگردند.

پرویز می‌گوید که به خاطر وضعیت بد افغانستان، نمی‌خواهد خانم، دختر و پسر کوچکش را به افغانستان بیاورد. او می‌خواهد با هر دو پسرش دوباره برگردد؛ اما نمی‌تواند ویزای پاکستان را بگیرد. امسال پاکستان صدور ویزای خود برای افغانستانی‌ها را بسته کرده است.

او در افغانستان مانده و خانواده‌اش در پاکستان است. پدر نمی‌خواهد فرزندان کوچک‌تر و همسرش را به افغانستان بیاورد، چون به گفته‌ی او وضعیت افغانستان برای خانواده‌اش امن و قابل تحمل نیست؛ از سوی دیگر، خودش و دو پسرش نیز نمی‌توانند به خانه و نزد مادر و خواهر و برادر کوچک‌ترشان برگردند.

این جدایی، تنها جدایی یک پدر از همسر و فرزندانش نیست؛ بیش از هفت ماه است که یک خانواده در دو سوی مرز زندگی می‌کند. کودکان خانواده پدر و برادران‌شان را می‌خواهند و پرویز هر روز با این واقعیت زندگی می‌کند که خانه‌اش در کشوری است که اجازه‌ی ورود دوباره به آن را ندارد.

در سال‌های اخیر، اخراج مهاجران افغانستانی از پاکستان هزاران خانواده را با چنین وضعیتی روبه‌رو کرده است؛ خانواده‌هایی که بسیاری از آنان پس از فرار از جنگ، تهدید، ناامنی و فشارهای مختلف، به پاکستان پناه برده بودند. برای شماری از این افراد، بازگشت به افغانستان تنها بازگشت به کشور اصلی نیست؛ بازگشت به محیطی است که ممکن است برای آنان خطر امنیتی، آزار، تعقیب یا تهدید به همراه داشته باشد.

از همین رو، موضوع اخراج مهاجران افغانستانی تنها یک مسأله‌ی مربوط به اقامت و مهاجرت نیست. وقتی فردی بدون بررسی کافی شرایط امنیتی و انسانی‌اش اخراج می‌شود، ممکن است با خطراتی روبه‌رو شود که زندگی و امنیت او و خانواده‌اش را تهدید کند. خانواده‌هایی مانند خانواده‌ی پرویز، میان دو خطر گرفتار می‌شوند: ماندن بدون وضعیت قانونی در پاکستان و بازگشت به افغانستان، جایی که خود برای فرار از ناامنی و خطر، یک بار کشور را ترک کرده بودند.

پرویز می‌گوید که می‌خواهد به طور قاچاقی به پاکستان برگردد؛ اما هزینه‌ی مسیر قاچاقی هم خیلی زیاد است و فعلا نمی‌تواند این هزینه را پیدا و به قاچاق‌بر پرداخت کند: «من می‌شناسم کسانی را که تازه به طور قاچاقی وارد پاکستان شده‌اند. آن‌ها هر نفر بیشتر ۱۵۰هزار روپیه‌ی پاکستانی به قاچاق‌بران داده‌اند که برای من فعلا ممکن نیست؛ اما راه دیگری نیست، دیر یا زود باید برگردیم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000