هوای خوبی بود؛ باد شروع به وزیدن کرده بود و برگهای درختانِ چنار در هوای زیبا میرقصیدند. هوا چنان خوشایند بود که انگار داد میزد حالا وقتِ نوشتن است. در صنف، آزادنویسی داشتیم و دختران در سکوتی که حکمفرما بود مینوشتند. من از پنجرهی باز به بیرون خیره شده بودم و به این فکر میکردم که نوشتن چقدر زیباست. کسی که مینویسد انگار رواندرمانی را پیدا کرده است که در هر زمان و مکان میتواند در کنارش باشد. با نوشتن، انسان به جایی میرسد که قلم و کاغذ بهترین دوستش میشود؛ دوستی که در غم و خوشحالی کنارش خواهد بود.
دختران مینوشتند و بعد از چند دقیقه وقتِ آزادنویسی تمام شد. من منتظرِ شنیدنِ متنها و نوشتههای دختران بودم. گفتم: «کی میخواهد متنِ خود را بخواند؟» بعضی از دختران دستانِ خود را بلند کردند و من گفتم: «اینبار خودم انتخاب میکنم که کی بخواند.» یک دخترِ شوخ که در آن طرفِ صنف با دوستانِ خود گرمِ قصه کردن بود توجهم را جلب کرد. گفتم: «شما متنِ خود را بخوانید.» در اول گفت: «من نمیخواهم بخوانم.» من گفتم: «فرقی نمیکند که چه نوشتهای. در اینجا نه من و نه دوستانت تو را قضاوت میکنیم. اگر شما از قبل نویسنده میبودید، حالا در این صنف نبودید.» با کمی تردید گفت: «درست است، میخوانم.»
لحظهای سکوتِ بلندی در صنف حکمفرما بود و بعد شروع کرد: «من زهرا هستم؛ دختری که در صنفِ سوم معنیِ زندگی را فهمید. زمانی که دیگران مشغولِ کودکی بودند، من با تمامِ جبر و فشارِ حاکم از طرفِ خانواده درس میخواندم.» با خودم گفتم: «چقدر دخترِ قوی و شجاعی است که با تمامِ سختیهای زندگی، خصوصاً نداشتنِ کسی که حمایتش کند، هنوز ادامه داده است.» ادامه داد: «من دختری هستم که هیچوقت از طرفِ پدر و مادرم حمایت نشدهام…» در همین لحظه دیگر نتوانست ادامه بدهد. بغضی گلویش را فشار میداد، سرش را روی میز گذاشت و گریه کرد. تمامِ صنف خاموش شده بود و بغض گلوی همه را گرفته بود. من هم با تمامِ وجود تلاش کردم که جلوی آنها بغضِ همیشگی سراغم نیاید. با صدای بلند گفتم: «زهرا را تشویق کنید!» همه برایش کف زدند و او همچنان گریه میکرد.
بعد یکییکی نوشتههای دیگرِ دختران را نیز شنیدم و هر کدام داستانی داشتند که این همه مدت در ذهن و افکارِ خود قفل کرده بودند. ولی نوشتن راهی بود تا آنها ناگفتههای دلِ خود را بنویسند. آنها به کسی یا چیزی نیاز داشتند که بتوانند از دردها، مشکلات، محدودیتها، ممنوعیتها و محرومیتهایشان از تحصیل بگویند. آن روز در صنفهای دیگر هم آزادنویسی داشتیم و هر بار همان صحنه تکرار میشد. من به همهی دختران گفتم که دیگر نیاز نیست نگرانِ چیزی باشند؛ چرا که قلم و کاغذ را دارند و میتوانند بنویسند.
این تجربه خیلی برایم جالب بود. بعد از آن هر بار که یادم میآید، بیشتر دختران را درک میکنم و میدانم که چقدر از این شرایط ناراحت هستند و برایشان سخت است، اما همچنان ادامه میدهند. این داستان در گوشهی کوچکی از سرزمینی اتفاق افتاده است که میلیونها دختر از تحصیل محرومند. در هر گوشه و کنار، دخترانِ زیادی بخاطرِ همین مشکلات افسردگی دارند و نمیدانند چگونه آن را مهار کنند. ولی نوشتن میتواند جرقهای باشد تا به بیشتری از دختران کمک کند راه و مسیرِ خود را دریابند و احساساتِ خود را روی کاغذ بیاورند.
من به وجودِ تکتکِ دختران افتخار میکنم؛ چرا که آنها هنوز ادامه میدهند. داستانِ هر دختر در افغانستان میتواند مستندی برای فردا باشد؛ برای روزی که دیگر هیچ دختری بخاطرِ جنسیتش محکوم نشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه