ما شکست‌ناپذیر هستیم

همه‌ی ما دختران بارها برای دختر بودن ‌ما از طرف خانه و جامعه‌ی خود طرد شده‌ایم و همه‌ی ما بارها با این حقیقت که «تو یک دختر هستی» مجازات شده‌ایم. همیشه برای این‌که یک دختر هستیم، موجودی ضعیف و ناتوان نامیده شده‌ایم. ما درون جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که دختران را به چشم یک جنس برای فروش می‌بینند، هر روز قیمت‌های جدیدی را برای ما اعمال می‌کنند و پلان‌های جدیدی را برای آینده و سرنوشتِ ما برنامه‌ریزی می‌کنند.

در جامعه‌ای که ما زندگی می‌کنیم، دختران حق انتخاب ندارند؛ آن‌ها مجبور به پیروی و انجامِ قوانینی هستند که برای‌شان وضع می‌گردد و حق اعتراض هم ندارند، چون یکی از این قوانین این است که یک دختر نباید گپ بزند و همیشه باید سکوت کند، حتی اگر در مورد خودش گپ بزنند. دختران حق تصمیم‌گیری ندارند؛ آن‌ها حتی نمی‌توانند رنگِ لباس و مدلِ لباسِ خود را خودشان انتخاب کنند، چون رنگ لباس‌شان باید سیاه و مدل آن باید بلند باشد. همیشه هم این را به آن‌ها یادآوری می‌کنند که «تو یک دختر هستی و حق تصمیم‌گیری و انتخاب را نداری.»

دختران حقِ بیرون رفتن از خانه را ندارند. چرا؟ چون جای یک دختر درونِ آشپزخانه یا پشتِ گهواره است و یک دختر باید کارهای خانه و آشپزخانه را به خوبی یاد بگیرد؛ چون این وظیفه‌ی دیرینه‌ای است که از سال‌های دور تا به حال توسط تمام دختران با اجبار انجام شده است. پس چون تو هم دختر هستی، این مهم‌ترین وظیفه‌ی توست که کارهای آشپزخانه و بزرگ کردنِ کودک را به خوبی بیاموزی، در غیر این صورت تو دیگر دختر نخواهی بود.

یک دختر حقِ تحصیل و حقِ آموختنِ علم را ندارد، چون این علم و آموزش است که به دختران قدرت می‌دهد؛ این کتاب است که همه‌ی دشواری‌ها را برای ما آسان می‌کند و قلم و کتابچه است که تاریکی‌ها را برای ما روشن می‌سازد تا ما دیگر آن دخترانِ حرف‌گوش‌کنِ قبل نباشیم. وقتی یک دختر ارزش و اهمیت خودش را بفهمد، دیگر این حرف‌ها که «تو یک دختر هستی»، «تو ضعیف هستی»، «درس نخوان»، «انتخاب نکن»، «حرف نزن» و… برایش معنایی نخواهد داشت؛ زیرا او دیگر خودش را یافته است و می‌داند که باید چه کار کند.

پنج سال متوالی از این حرف‌ها و این سخنان گذشته است و دیگر این حرف‌ها برای هیچ‌یک از دختران تاثیری ندارد؛ زیرا آن‌ها می‌فهمند که این فقط نگرش و نظرِ کوتاه آن‌ها در مورد دختران است و آن‌ها هیچ‌وقت قدرتِ واقعی و جایگاهِ اصلیِ دختران را نخواهند فهمید. امروزه دختر بودن در کشور ما جرم است؛ ولی آیا این جرم بودنِ دختران برای همه است؟ قطعا که نه! بلکه دختران خودشان می‌دانند که جرم نیستند، بلکه نعمتی هستند که خداوند آن‌ها را برای فراهم نمودنِ آرامش و ایجادِ نظم در این جهان آفریده است.

مردانِ سرزمینِ ما از هم‌کلام شدن و هم‌قدم شدن با زنان و دختران‌شان خجالت می‌کشند و این را مایه‌ی شرم و ننگِ خودشان می‌دانند. چرا؟ چون ممکن است یکی از هم‌نوعان‌شان آن‌ها را ببیند و شاید او را مسخره کند که «تو با زنت یا با دخترت حرف زدی!» و این کاری نیست که یک مرد انجام بدهد، بلکه وظیفه‌ی یک مرد این است که زن و دخترش را کتک بزند، همواره آن‌ها را مورد سرزنش قرار بدهد و بگوید: «چون تو یک زن هستی و من یک مرد هستم، پس من از تو بهتر و سرتر هستم و تو باید به حرف‌های من گوش بدهی و هیچ وقت هم حق اعتراض نداری.»

می‌دانید، یک تفاوتِ خیلی قشنگ بین دخترانِ چندین سال پیش با دخترانِ حال هست؛ این‌که آن‌ها علاوه بر این‌که می‌خواهند حقوقِ خودشان را بگیرند، برای حق و حقوقِ خواهرهای خودشان که قبل از آن‌ها هم بودند می‌جنگند؛ زیرا آن‌ها این را درک کرده‌اند که هیچ تفاوتی به غیر از تفاوت ظاهری بین یک زن و مرد وجود ندارد و در تلاش هستند که این را به آن‌هایی بفهمانند که فکر می‌کنند از همه و به خصوص از زنان بهتر هستند. دخترانِ قبل، به حرف‌ها و تصمیم‌هایی که برای‌شان گرفته می‌شد «نه» نمی‌گفتند، ولی دخترانِ فعلی «نه» گفتن را یاد گرفته‌اند؛ زیرا آن‌ها می‌فهمند که این زندگیِ آن‌هاست، پس آزاد هستند که هر گونه تصمیمی را در مورد زندگیِ خود بگیرند.

این رویای همه‌ی دختران است که روزی آزادانه و فارغ از تمام موانع و تفاوت‌های جامعه، کتاب‌های‌شان را به دست بگیرند، به مکتب بروند و هیچ‌وقت ترسِ این را نداشته باشند که مبادا کسی بیاید و درِ مکتب را بر روی آن‌ها ببندد و خودِ آن‌ها را هم به جرمِ درس خواندن بازداشت کند. ولی می‌توانم بگویم در جریانِ این پنج سال، دختران دردهایی را تحمل کردند که در طولِ عمرشان متحمل نشده بودند؛ ولی این دردها بدون نتیجه نبود، بلکه آن‌ها را قوی‌تر و شجاع‌تر کرده است و به آن‌ها آموخت که چون دختر هستی نباید سکوت کنی، بلکه باید فریاد بزنی و بگویی: «بله! من همان دختری هستم که همه‌ی حقوقش را از او گرفته‌اند، او را از هر لحاظ محدود کرده‌اند و درونِ قفسی به نام آشپزخانه حبسش کرده‌اند؛ ولی من هنوز هم هستم، چون من شکست‌ناپذیر هستم!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000