اینبار میخواهم از کلستر بنویسم. جایی که مفهوم خودشناسی، عشق، دوستی، توانمندی، انسان بودن و اندیشیدن را به من آموخت. جایی که استادانش نهتنها معلم، بلکه همراه، رهنما و دوستانی مهربان بودند.
کلستر برای من جایی بود که در اوج ناامیدی و رهاکردن، دلیلی شد برای قویتر ادامه دادن. بعد از تمام کردن صنف ششم، این کلستر بود که دوباره همان حسِ شاگردِ صنف ششم بودن را به من داد. چه از صمیمیت و درسهای زندگی بگویم، چه از بودن در کنار دوستانم.
همینجا بود که معنای رقابت را درک کردم: رقابتی سالم، آن هم فقط با دیروزِ خودم، نه با حسرت خوردن و نگاه کردن به موفقیت دیگران. اینجا همان جایی بود که مفهوم نویسندگی و نویسنده شدن را فهمیدم. فهمیدم که من هم میتوانم صدایی برای سکوتکنندگان باشم و حرفی برای کسانی که سالها کلماتشان در نفسشان حبس شده است.
همینجا درک کردم که استاد بودن فقط به تشریح درس و پرسیدن سوال از شاگردان محدود نمیشود، بلکه در همراه بودن، رهنما بودن و حتی دوست بودن نیز معنا پیدا میکند.
از اینجا رویا داشتن را آموختم. رویا چیزی است که به زندگی ما معنا میبخشد و هر بار فکر کردن به آن، باعث میشود با انگیزهی بیشتری مسیر خود را ادامه بدهیم. من رویایی دارم: اینکه واقعاً انسان باشم و همیشه کسی باشم که به دیگران کمک کند. اگر هم نتوانستم کمککننده باشم، دستکم هیچ آسیبی به آنها نرسانم و انسان بودن را بهخوبی درک کنم.
اما چیزی که به من مفهومی عمیق داد، عشق بود: عشق ما نسبت به هر چیز. چون تا زمانی که عشق وجود داشته باشد، هیچ چیز و هیچکس نمیتواند ما را متوقف کند. همین عشق باعث میشود مسیر خود را ادامه بدهیم و به ما نیرو میبخشد.
این عشق را من در کار گروهی و تیم خود آموختم. در ابتدا فقط پنج نفر بودیم و یک گروه تشکیل دادیم؛ اما امروز این پنج انسان به یک روح و یک هدف مشترک تبدیل شدهاند. چیزی که باعث این پیوند شده، فقط یک چیز است و آن هم عشق است. عشقی که باعث میشود همه در کنار هم بایستند و به رویای مشترکشان برسند.
بعد از آمدن به کلستر، چیز دیگری را هم معنادار ساختم و آن جایگاه خودم در خانواده بود. چون کارهای ارزشمندی انجام دادم و باعث شدم آنها باور کنند که دختر بودن هرگز ضعف نیست، بلکه افتخار است. من از آن دخترهایی بودم که توانستم رضایت خانوادهام را به دست آورم.
حتی حالا وقتی صبحها از خواب بیدار میشوم، ورزش میکنم، کتاب میخوانم یا کارهای دیگری برای رشد شخصی خود انجام میدهم، خواهرم هم با من همراه شده است و برنامههای رشد فردی خود را با هم دنبال میکنیم. یعنی کارهای من چنان تأثیرگذار بوده که خواهرم، که قبلاً تا دیروقت میخوابید، حالا صبح زود بیدار میشود و با هم یک روتین منظم داریم.
کلمهای که بعد از آمدن به اینجا برایم معنادار شد، صداقت بود: صادق بودن با خود. چون تا وقتی با خود صادق نباشیم، هیچ کاری را نمیتوانیم به بهترین شکل انجام دهیم. شاید کاری انجام شود؛ اما وقتی صداقت در آن باشد، آن کار بینهایت زیبا و معنادار میشود. آموختم که باید صادق باشم و صادقانه برای انجام کارهایم زحمت بکشم، نه از سر اجبار یا صرفاً برای انجام وظیفه.
چیز دیگری که آموختم، تقویت نگاه و رهبری مادرانه بود. یعنی اگر نتوانستم به اهدافم برسم، فقط نگاهم را تغییر بدهم و مانند یک مادر باشم، همانقدر مهربان، دلسوز و زحمتکش. همانطور که یک مادر برای فرزندانش زحمت میکشد، من هم میخواهم رهبری باشم که با دیگران همانگونه مهربان، دلسوز و مسئولانه رفتار کند. چون یک مادر همیشه با عمل، نه فقط با کلمات، عشق و مسئولیتش را نشان میدهد و این همان نگاه مادرانه است.
هرچه درباره کلستر بنویسم، باز هم حرفهای زیادی برای گفتن باقی میماند؛ اما میخواهم همهی حرفهایم را در یک جمله خلاصه کنم: آمدن به کلستر یکی از قشنگترین و معنادارترین اتفاقات زندگی من بود، چون در اینجا درس زندگی، عشق، صداقت، توانمندی و رویا داشتن را آموختم.
قلابهای پیشنهادی و نظر حرفهای که قبلاً دادم بدون تغییر میمانند، چون در آنها این حالت وجود نداشت. از این به بعد در بقیهٔ همکاری هم همین شیوه را رعایت میکنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه