دختری که قربانیِ کودک‌همسری شد…!

نامش بهاره بود. دختری که لبخندی زیبا داشت و چشمانی پر از امید بود. او رویاهای زیادی داشت؛ رویاهایی که منتظرِ رسیدن به آن‌ها بود. او فقط ۱۷ ساله بود، مکتب را تمام کرده بود و انگلیسی می‌آموخت.

آن روز را خیلی خوب یادم هست؛ روزی که بهاره تغییر کرد و دیگر آن بهاره‌ی سابق نبود. آن روز خیلی خوشحال بود؛ وقتی فهمید دوباره اول‌نمره شده، خیلی شاد شد و می‌خواست زودتر به خانه برگردد و فامیلش را آگاه سازد. او خیلی منتظرِ ساعتِ رخصتی بود. وقتی رخصت شد، با چشمانی پر از امید از کورس خارج شد و به طرفِ خانه حرکت کرد. در تمامِ راه به این فکر می‌کرد که وقتی پدر و مادرش بفهمند چه واکنشی نشان خواهند داد. ولی وقتی به خانه رسید، دیگر خبری از بهاره‌ی اول‌نمره نبود؛ بلکه او هم یکی از دخترانی شد که قربانیِ کودک‌همسری شده‌اند.

وقتی به خانه رسید، دید چند مهمان به خانه‌ی‌شان آمده‌اند. مثلِ همیشه رفت، به مهمان‌ها سلام کرد و دستِ پدر و مادرش را بوسید. منتظر بود که چه وقت مهمان‌ها از خانه می‌روند تا پارچه‌ی خویش را به پدر و مادرش نشان دهد؛ ولی همان مهمان‌ها سرنوشتِ بهاره را به طورِ غیرقابل باوری تغییر دادند. آن‌ها مهمانانِ ساده نبودند، بلکه خواستگارش بودند و خودِ بهاره از این موضوع آگاه نبود.

وقتی در مجلس نشست، یکی از مهمان‌ها که پیرزنی بود گفت: «عروس‌ خود را هم دیدیم، خدا از چشمِ بد حفظش کند! حالا نامزدی را کی بگیریم؟»

وقتی بهاره این حرف را شنید، ترسید؛ چون فکر می‌کرد اگر عروس شود دیگر زندگیِ آزادانه‌ای نخواهد داشت. در همین حین، مادرش طرفش دید و گفت: «چطور است از خودش بپرسیم؟»

دلِ بهاره ریخت. نمی‌دانست چه بگوید و زبانی برایش نمانده بود. ناگهان از جایش برخاست، به طرفِ اتاقش رفت و درِ اتاق را قفل کرد. در گوشه‌ای از اتاقش نشست و شروع به گریستن کرد؛ چون انتظار این را از پدر و مادرش نداشت که این‌گونه بی‌خبر از خودش، او را شوهر دهند.

بعد از چند لحظه مهمان‌ها از خانه‌ی‌شان رفتند. مادرش به طرفِ اتاقِ بهاره دوید، در را محکم زد و صدا کرد: «زود در را باز کن!»

بهاره با چشمانِ گریان و گلوی پر از بغض صدا زد: «نمی‌خواهم باز کنم.»

همین حرف سبب شد که ضربه‌ی دوم محکم‌تر به در اصابت کند و او مجبور شد در را باز کند. وقتی در را باز کرد، مادرش گفت: «می‌کشمت دختر! چرا این‌طور رفتار کردی؟ گفتنِ یک روز از هفته این‌قدر سخت بود که نتوانستی؟» و ادامه داد: «چرا گریان می‌کنی؟ این‌قدر زحمت کشیدم تا برایت خواستگار پیدا کنم و تو با این رفتارت می‌خواهی آن‌ها را رد کنم؟»

بهاره با صدایی که بغض بر آن حاکم بود گفت: «نمی‌خواهم خانه‌ی شوهر بروم، من که او را نمی‌شناسم.»

مادرش داد زد و گفت: «بس کن! پس می‌خواهی در خانه بنشینی تا از تو ترشی درست کنم؟»

این جمله دلِ بهاره را شکست. او فکر می‌کرد که دیگر در این خانه جایی ندارد و پدر و مادرش هیچ ارزشی برای او قائل نیستند. او با اجبار از رویاهایش دست کشید و با دلی ناراضی راهیِ خانه‌ی شوهر شد. از آن روز به بعد، بهاره از پدر و مادرش چنان کینه‌ای به دل گرفت که هیچ‌کسِ دیگری قادر به پاک کردنِ آن کینه از قلبِ بهاره نبود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000