از دلِ یک دخترِ هزاره برای بابه مزاری

من یک دخترِ هزاره‌ام؛ دختری از نسلی هستم که بابه مزاری را از نزدیک ندیده است، صدایش را از نزدیک نشنیده است و روزهای مبارزه‌ی او را تجربه نکرده است؛ اما می‌توانم میانِ زندگیِ او و زندگیِ دخترانِ امروز، شباهت‌هایی پیدا کنم که هنوز هم قابلِ تأمل است. وقتی درباره‌ی بابه مزاری می‌خوانم، فقط یک نامِ تاریخی در برابرِ چشمم قرار نمی‌گیرد؛ بلکه انسانی را می‌بینم که در روزگارِ دشوار، برای شنیده شدنِ مردمش ایستاد؛ مردمانی که سال‌ها نادیده گرفته شده بودند. او در برابرِ شرایطی ایستاد که در آن، عدالت و برابری برای همه یکسان نبود.

وقتی به زندگیِ دخترانِ امروز نگاه می‌کنم، می‌بینم که بسیاری از آنان نیز هنوز برای شنیده شدن، برای آموزش، برای داشتنِ آینده و برای برخورداری از فرصت‌های برابر تلاش می‌کنند. شاید زمان متفاوت باشد، ابزارها متفاوت باشند و شکلِ مبارزه تغییر کرده باشد؛ اما یک چیز مشترک است: خواستنِ حق و تلاش برای رسیدن به آن.

بابه مزاری در روزگارِ خود با یک پرسشِ اساسی روبه‌رو بود: چرا مردمِ هزاره نباید مانندِ دیگران از حقوق و جایگاهِ برابر برخوردار باشند؟ دخترِ امروز نیز پرسشِ خودش را دارد: چرا یک دختر نباید مانندِ یک پسر فرصتِ درس خواندن، انتخاب کردن و ساختنِ آینده‌ی خودش را داشته باشد؟ این دو پرسش، اگرچه در دو زمانِ متفاوت مطرح شده‌اند؛ اما ریشه‌ی مشترکی دارند، هر دو از عدالت و برابری سخن می‌گویند.

بابه مزاری می‌خواست مردمش نادیده گرفته نشوند. دخترانِ امروز نیز می‌خواهند نادیده گرفته نشوند. او می‌خواست صدای مردمش شنیده شود، دخترانِ امروز نیز می‌خواهند صدای‌شان شنیده شود. او می‌خواست مردمش در سرزمینِ خود احساسِ بیگانگی نکنند، دختران نیز امروز می‌خواهند در سرزمینِ خودشان جایگاهی برای زندگی، رشد و ساختنِ آینده داشته باشند. بابه مزاری کاری کرد که هزاره بودن جرم نباشد؛ پس دخترانِ امروز می‌توانند نشان دهند که دختر بودن جرم نیست.

شاید همین‌جاست که می‌توان میانِ زندگیِ بابه مزاری و زندگیِ دخترانِ امروز پلی برای دو نسل، دو دوره و دو نوع مبارزه ساخت. نسلِ امروز باید به این پرسش‌ها پاسخ بدهد. ما باید ببینیم از گذشته چه آموخته‌ایم و برای آینده چه می‌خواهیم. من به عنوانِ یک دخترِ هزاره، نمی‌خواهم فقط درباره‌ی گذشته بنویسم؛ می‌خواهم گذشته را به آینده پیوند بزنم. می‌خواهم بگویم اگر دیروز بابه مزاری برای شنیده شدنِ صدای مردمش ایستاد، امروز دختران نیز می‌توانند بدانند که آگاهی و قلم‌شان، صدای نسل‌شان می‌باشد.

این همان‌جایی است که راهِ گذشته به آینده می‌رسد. بابه مزاری برای عدالت ایستاد؛ دخترانِ امروز نیز باید برای فرصتِ برابر ایستادگی کنند. او می‌خواست صدای مردمش شنیده شود. دخترانِ امروز نیز می‌خواهند صدایی داشته باشند. او به آینده فکر می‌کرد، دخترانِ امروز نیز نباید از ساختنِ آینده‌ی خودشان دست بکشند.

شاید شکلِ مبارزه تغییر کرده باشد؛ اما آرزوی داشتنِ یک زندگیِ با عزت هنوز همان آرزوست. شاید مهم‌ترین درس برای دخترانِ امروز همین باشد: «هیچ نسلی نباید باور کند که سرنوشتش از پیش نوشته شده است.» ما می‌توانیم تاریخ را بخوانیم، آن را بیاموزیم و سپس صفحه‌ی تازه‌ای بنویسیم.

من دخترِ هزاره‌ام؛ اما پیش از هر چیز، انسانی هستم که می‌خواهد زندگی کند، بیاموزد، بخندد، بنویسد و آینده‌ای را ببیند که در آن هیچ دخترِ دیگری مجبور نباشد برای حقوقِ خود، با ترس و محرومیت روبه‌رو شود. اگر بابه مزاری نمادِ ایستادگیِ یک نسل بود، پس دخترانِ امروز می‌توانند نمادِ امید و ساختنِ دوباره باشند؛ نسلی که به جای خاموشی، می‌نویسد، به جای ترس، می‌آموزد، به جای تسلیم شدن، تلاش می‌کند و از گذشته‌ی خود برای ساختنِ آینده کار می‌گیرد.

من می‌خواهم از چیزی بگویم که هنوز ادامه دارد: آرزوی عدالت. روزی خواهد رسید که دخترانِ این سرزمین مجبور نباشند بپرسند: «آیا من حق دارم؟» زیرا پاسخ آن‌قدر روشن خواهد بود که دیگر هیچ‌کس نتواند آن را انکار کند: «بله، تو حق داری.» تو حق داری درس بخوانی، تو حق داری رویا داشته باشی، تو حق داری بنویسی، تو حق داری انتخاب کنی، تو حق داری آینده‌ی خود را بسازی، تو حق داری با عزت زندگی کنی.

مبارزه‌ی بابه مزاری، مبارزه‌ای سیاسی-اجتماعی در یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخِ افغانستان بود؛ اما دخترِ امروز از جای بسیار ساده‌ای آغاز می‌کند: از باز کردنِ یک کتاب، از نشستن پشتِ میز، از بیانِ یک نظر و از گفتنِ یک جمله‌ی ساده: «من حق دارم.» حق دارم یاد بگیرم، حق دارم آرزو داشته باشم، حق دارم انتخاب کنم و حق دارم با عزت زندگی کنم. این شاید در ظاهر مبارزه‌ی کوچکی باشد؛ اما برای کسی که با محدودیت روبه‌روست، می‌تواند بسیار بزرگ باشد.

بابه مزاری به مردمِ خود یادآوری کرد که نباید برای همیشه خاموش بمانند. دختران نیز باید یاد بگیرند که سکوت همیشه راه‌حل نیست. گاهی یک قلم می‌تواند صدایی باشد که دیگران نمی‌خواهند بشنوند. گاهی یک کتاب می‌تواند دریچه‌ای باشد به جهانی که برای یک دختر بسته شده است. وقتی یک دختر با وجودِ تمامِ موانع به تحصیل ادامه می‌دهد، خودش یک پیامِ روشن به جامعه می‌دهد: *«من آینده‌ام را تسلیمِ محدودیت‌ها نمی‌کنم.»

به همین دلیل، من میانِ بابه مزاری و دخترانِ امروز، نه‌تنها تفاوت، بلکه شباهت‌های عمیقی نیز می‌بینم؛ این‌که هر دو در برابرِ نادیده گرفته شدن ایستادند، هر دو خواهانِ شنیده شدنِ صدا هستند، هر دو به آینده فکر می‌کنند و هر دو، به شکلی متفاوت، با محدودیت‌ها روبه‌رو بوده‌اند.

بزرگ‌ترین شباهت این است که هیچ‌کدام نمی‌خواهند هویت‌شان دلیلی برای محرومیت‌شان باشد. برای بابه مزاری هویتِ هزاره‌ها بخشی از واقعیتِ جامعه‌ای بود که باید به رسمیت شناخته می‌شد. برای دخترانِ امروز نیز دختر بودن نباید دلیلی برای محرومیت از آموزش، رشد و آینده باشد.

من وقتی به این شباهت‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم که مبارزه همیشه با صدای بلند و در میدانِ جنگ اتفاق نمی‌افتد. گاهی مبارزه آرام و بی‌صداست؛ گاهی یک دختر با گرفتنِ یک قلم در دستش مبارزه می‌کند، گاهی با ادامه دادنِ تحصیل، گاهی با نوشتن، گاهی با ایستادن در برابرِ ترس، و گاهی با گفتنِ یک جمله‌ی ساده: «من حق دارم.»

به امیدِ روزی که آرزوهای دخترانِ افغانستان، دیگر آرزو نباشد؛ بلکه بخشی از واقعیت‌های زندگیِ آنان باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000