هنوز در کنج دلم نور امید روشن است

زندگی همچو رودی زیبا می‌گذشت و می‌رفت. روزها، روزها، سال‌ها و سال‌ها بدون هیچ‌گونه تغییری سپری می‌شدند. امسال هم مثل پارسال بود. گهی بهار است و گل‌های بهاری شکوفا می‌شوند؛ مانند امید و آرزوهایم که قطره‌قطره در وجودم رشد می‌کنند. گهی تابستان است و گرمای شدیدی همه جا را فرا می‌گیرد. مثل من که از هر طرف زیر فشار هستم. گهی خزان است که برگ‌های زرد و نارنجی از درختان می‌ریزند. مثل امید من که ذره‌ذره در وجودم آب می‌شود.

همیشه با خودم می‌‌گفتم: «خدایا! فقط می‌خواهم خط‌خوان شوم. کاش می‌شد دیگر درس نخوانم، اما نمی‌‌خواهم قلب پدر و مادرم را بشکنم… خدایا! کاش مکاتب بسته شوند.»

آخرم شد و به آرزویم رسیدم! دیگر بارِ مکتب رفتن بر دوشم نبود؛ دیگر آزاد بودم و می‌توانستم راحت باشم. دیگر مکتب نرفتم، همه‌چیز را تمام کردم و شدم دخترِ خانه. کار کردم، قالین بافتم، شاد شدم و هم‌چنان بی‌سرنوشت شدم. یک سال را همین‌طور گذراندم؛ افسرده شدم و گوشه‌نشین، تا زمانی که پدربزرگم را از دست دادم.

دخترکاکایم بلندبلند گریه می‌کرد، ولی من در سکوت اشک می‌ریختم. او هم‌چنان جیغ می‌زد و تمام دردهایش را بازگو می‌کرد؛ چنان می‌گفت که قلب من هم به سوزش آمد. تمام دردی را که در این یک سال کشیده بود فریاد می‌زد؛ از اینکه چرا نمی‌تواند درس بخواند، چرا نمی‌تواند شاد باشد و چرا دختران این‌قدر بدبخت‌اند. می‌گفت: «خدایا! چرا وقتی داشتیم به رویاهای ما نزدیک می‌شدیم، دورمان کردی؟ گویی رویاهای ما از ما می‌گریزند…»

من هم به گذشته‌ی خود فکر کردم؛ به اینکه من هیچ رویایی ندارم و نداشته‌ام. به این فکر کردم که من از همان اول از مکتب بدم می‌آمد. می‌ترسیدم از اینکه استاد از من بپرسد و من یاد نداشته باشم؛ از اینکه نتوانم دوست پیدا کنم و از اینکه شاگرد خوبی نباشم. تا اینکه بالاخره دوست پیدا کردم، با دوستانم بازی می‌کردم و شاد بودم. مکتب فقط برای بازی و خوش‌‌گذرانی بود. صنف پنجم که شدم، همه‌چیز فرق کرد. استادان بین همه فرق می‌‌گذاشتند، جای من شد آخرِ صنف و دوستانم را از دست دادم. دوباره شدم همان دختر خجالتی و بی‌اعتمادبه‌نفس و از همان روز بود که بسته شدن مکتب‌ها شد آرزویم.

دخترکاکایم را می‌دیدم که تلاش می‌کند مکتب جدیدی پیدا کند تا دوباره بتواند درس بخواند؛ او برای رویاهای خود دست‌وپنجه نرم می‌کرد. ولی من چه تلاشی می‌‌کردم؟ چه زحمتی می‌کشیدم؟ کاری می‌کردم؟ نه، نمی‌کردم. من هیچ رویایی نداشتم.

اما من نور کوچکی را در کنج دلم حس می‌کردم؛ می‌توانستم لمسش کنم، اگرچه سیاهی دوروبرم را گرفته بود و من در اعماق تاریکی زندانی بودم. هر طرف که قدم برمی‌داشتم، همان خاطرات دوباره باعث می‌شد برگردم به عقب… تا اینکه آن نور درخشان شد. دل را به دریا زدم و رفتم به طرف مکتب جدیدم. این بار باید با تمام سختی‌هایش به پیش قدم بردارم. شاید یک روز بی‌محلی باشد، شاید تحقیر شوم، ولی سعی می‌کنم سخت تلاش کنم، ادامه دهم و استوار بمانم تا به رویایم برسم.

هر زندگی سختی‌های خودش را دارد. من هنوز هم می‌ترسم، اما یاد گرفته‌ام با ترسم کنار بیایم؛ چون هیچ‌وقت نمی‌شود از چیزی فرار کرد. شاید راهی که می‌‌روی سخت باشد و دچار لغزش شوی، ولی تسلیم نشو؛ چون ستاره‌ها در شب درخشان‌ترند.

امید من هم روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شود و هنوز در کنج دلم، نور امید روشن‌تر است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000