گاهی یک خبر، فقط یک خبر نیست. گاهی چند کلمه روی صفحهی تلفن، تمام چیزی را که سالها در دل پنهان کردهای دوباره زنده میکند: انفجار در مکتب شمع هدایت در دشت برچی.»
همین چند کلمه کافی است تا آدم لحظهای ساکت بماند و از خودش بپرسد:
چرا باز هم مکتب؟
چرا باز هم کودک؟
چرا باز هم برچی؟
چرا باز هم هزاره؟
کودکانی که آن روز به مکتب شمع هدایت رفتند، برای جنگ نرفته بودند. آنها اسلحهای در دست نداشتند، دشمن کسی نبودند و برای گرفتن چیزی از کسی نرفته بودند. آنها فقط دانشآموز بودند؛ کودکانی با کتاب، قلم، کتابچه و هزار آرزوی کوچک و بزرگ.
یکی شاید میخواست داکتر شود؛
یکی شاید آرزوی معلم شدن داشت؛
یکی شاید هنوز نمیدانست در آینده چه خواهد شد و فقط از درس خواندن خوشحال بود؛
کودک باید همینقدر ساده زندگی کند؛ باید صبح با صدای مادرش بیدار شود، کیفش را بردارد، با عجله از خانه بیرون شود و عصر با صدای خسته اما خوشحال بگوید: «امروز در مکتب این را یاد گرفتم.»
نه اینکه نام مکتب برای خانوادهاش با ترس گره بخورد. نه اینکه مادر هنگام رفتن فرزندش، به جای دعا برای موفقیت در امتحان، دعا کند سالم به خانه برگردد. نه اینکه یک کودک مجبور شود زودتر از سنش بفهمد که در این سرزمین، حتی رفتن به مکتب هم همیشه یک امر عادی نیست.
من از درد هزارهها مینویسم، چون این درد فقط مربوط به یک روز و یک حادثه نیست. سالهاست که خاطرههای تلخ در ذهن خانوادههای هزاره جمع شدهاند؛ مکتب، دانشگاه، مرکز آموزشی، مسجد، سرک و هر جایی که مردم برای زندگی عادی دور هم جمع شدهاند، گاهی به جای امنیت، برایشان خاطرهی ترس ساخته است.
و این تکرار، آدم را خسته میکند. نه فقط از غم، بلکه از اینکه هر بار باید دوباره توضیح بدهیم که قربانیان انسان بودند، کودک بودند، دانشآموز بودند، رویا داشتند، اسم داشتند، مادر داشتند، پدر داشتند و کسی منتظرشان بود.
پشت هر کودکی که در یک حادثه آسیب میبیند، خانهای هست که بعد از آن دیگر مثل قبل نمیشود؛ شاید مادری که هر بار صدای تلفن میآید، قلبش میلرزد. شاید پدری که برای چند لحظه نمیتواند باور کند اتفاقی برای فرزندش افتاده است. شاید خواهر یا برادری که دیگر از کنار کیف مکتب به سادگی عبور نمیکند.
من حتی نمیتوانم تصور کنم برای یک مادر چه معنایی دارد وقتی فرزندش با کیف مکتب از خانه بیرون میرود و چند ساعت بعد، به جای شنیدن صدای قدمهایش، منتظر یک خبر میماند. چه کسی میتواند درد مادری را اندازه بگیرد که فرزندش را برای آینده فرستاده بود؛ اما خودش مجبور شده با نگرانی دنبال خبری از او بگردد؟
شاید برای کسی که از دور نگاه میکند، این فقط یک حادثه باشد؛ چند تیتر خبری، چند تصویر، چند پیام تسلیت و بعد فراموشی. اما برای یک خانواده، فراموشی وجود ندارد. برای یک کودک، ترس میتواند بعد از تمام شدن خبرها هم ادامه داشته باشد. برای یک جامعه، هر حادثهی تازه زخمهای قبلی را دوباره باز میکند.
و من از همین میترسم؛ از روزی که درد برای ما عادی شود. از روزی که شنیدن خبر انفجار در برچی دیگر کسی را متعجب نکند. از روزی که نام یک کودک فقط به یک عدد تبدیل شود.
ما نباید اجازه بدهیم. من نمیخواهم کودکان شمع هدایت فقط به عنوان «قربانیان یک انفجار» در حافظهی ما باقی بمانند. آنها بیشتر از یک خبر بودند. آنها آینده بودند؛ آیندهای که هنوز فرصت پیدا نکرده بود خودش را نشان دهد.
شاید یکی از آن کودکان روزی نویسندهای میشد که دربارهی درد افغانستان مینوشت. شاید یکی داکتری میشد که جان انسانها را نجات میداد. شاید یکی معلم میشد و به صدها کودک دیگر درس میداد.
اما چرا همیشه باید پیش از رسیدن به آینده، دربارهی آنها در گذشته حرف بزنیم؟ چرا باید کودکانی که هنوز الفبای زندگی را کامل یاد نگرفتهاند، در میان قبرستانِ روایتهای تلخ این سرزمین جای بگیرند؟
من خستهام از اینکه برای کودکان این سرزمین، زنده ماندن گاهی بزرگترین آرزو شود. آنها حق دارند بیشتر از زنده ماندن بخواهند. حق دارند درس بخوانند، حق دارند بخندند، حق دارند آینده داشته باشند و حق دارند بدون ترس وارد مکتب شوند و با خیال آرام به خانه برگردند.
و ما حق داریم بپرسیم: امنیت این کودکان کجاست؟ عدالتشان کجاست؟ چه کسی پاسخگوی این درد است؟
شمع هدایت نام عجیبی دارد؛ شمعی برای هدایت. اما چه تلخ است که در جایی که باید چراغ دانش روشن باشد، کودکان با خاطرهای چنین سنگین روبهرو شوند.
با این حال، من نمیخواهم شمع را خاموش ببینم. میخواهم باور کنم هر کودکی که دوباره کتابش را باز میکند، هر معلمی که دوباره وارد صنف میشود و هر مادری که با وجود ترس، فرزندش را به سوی آموزش تشویق میکند، یک شمع کوچک دیگر روشن میکند.
شاید ما نتوانیم گذشته را تغییر دهیم، اما میتوانیم نگذاریم درد این کودکان بیمعنا شود. میتوانیم نامشان را فراموش نکنیم، میتوانیم از حق آموزش و امنیت کودکان دفاع کنیم و میتوانیم به جهان یادآوری کنیم که پشت واژههایی مثل انفجار، قربانی و زخمی، زندگی انسانهایی قرار دارد که دوست داشتهاند ساده زندگی کنند.
کودکان شمع هدایت باید پشت چوکیها مینشستند، نه در میان خبرهای تلخ افغانستان. باید با قلمشان آینده را مینوشتند، نه اینکه ما امروز با اشک دربارهی دردشان بنویسیم.
و شاید تلخترین جمله همین باشد: در سرزمینی که کودک باید آیندهاش را بسازد، چرا هنوز بعضی خانوادهها فقط آرزو میکنند فرزندشان سالم به خانه برگردد؟
برای کودکان شمع هدایت، برای خانوادههایشان و برای تمام کودکانی که در این سالها قربانی خشونت شدهاند:
ما شما را فقط با حادثهای که بر شما گذشت به یاد نمیآوریم؛ شما را با رویاهایی که داشتید به یاد میآوریم، با کتابهایی که در دست داشتید، با چوکیهایی که جای شما بود و با شمعی که قرار بود راه آینده را روشن کند.
کاش روزی برسد که هیچ مادری برای رفتن فرزندش به مکتب، به جای «موفق باشی»، مجبور نباشد در دلش فقط بگوید: «خدایا سالم برگردانش!»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه