چشمان خسته‌ی من!

چشم‌هایم خسته شده‌اند؛ از بس که با وجود تمام مشکلات، دستاوردهای مطلوبِ زندگی کردن را دنبال کرده‌اند. بعضی صحنه‌ها خیلی جالب بود، انگار خواب می‌دیدم که در آن زمان با تمام وجود و توان خویش، مایه‌های افتخاری از عملکردها ثبت کردم که واقعاً تأثیرگذار بودند.

اما در این پنج سال اخیر، چشمانم خیلی خسته است؛ چون بدون چون و چرا، اتفاقات رنج‌آوری را تجربه کرده که از ثبت رویدادهایش، وجود قشنگش زخم دارد. من می‌دیدم که خواهرم در این پنج سال اخیر چقدر تغییر کرده است. از اشک‌هایش هزاران دلیل منطقی دیده می‌شد که درد دارد و درمانش برای همه، سکوت بود. می‌دیدم قلبش برای فردایی که تهدیدهای بی‌شماری سد راهش قرار داشت بی‌قرار است. می‌دیدم که کتاب و دفترچه‌ی سفیدش برایش مهم و باارزش است؛ اما چشمان خسته‌اش همدم صحنه‌هایی بود که همه‌ی دنیایش را زیر و رو کرده بود.

در نگاه خودم، نگاه هزاران دختر در افغانستان صحنه‌آرایی می‌شد که زندگی پرمشغله‌ای را می‌گذرانند. خواب‌های رویایی و قشنگ‌شان از روی چشمان نازشان مثل پروانه به پروازِ امید و آرزوهای علم و دانایی قدمی به جلو حرکت می‌کردند، تا آن پروانه‌ها به شمع‌های زیبا روشناییِ فردا، تاریخ و سرنوشت را رقم بزنند؛ اما چشمان ما خسته از تمام دردهایی بود که از همه‌ی صحنه‌های دردآور فیلم‌برداری کرده بود و آن تصاویر را تا هنوز در حافظه‌ی ذهن‌ها جا داده است.

چشم‌هایم خسته از رویدادهایی بود که می‌دیدم؛ دختری گریان که از دانشگاه‌ها، مکاتب، مدارس و حتی از شغل‌های اصلی‌اش محروم گردیده است. من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم و هر شب به خستگی چشمم افزوده می‌شد؛ دردی داشت انگار عمیق‌ترین دردهای مزمن دنیا روی پلک‌هایم حمل می‌شد.

اشک چشمم مثل تیزاب روی زخم‌های پیکر درد دیده‌ام خیلی چیزها را عوض می‌کرد؛ چیزهایی که قبلاً با آن روبرو نشده بودم. دنیای دخترانه‌ای که زیر بار نادانی و جهالت دفن شده بود و انگار ما سربار جامعه‌ی آن روز بودیم؛ جامعه‌ای که بود و نبود ما در آن، نه در خانواده و نه در اجتماع مهم نبود. حتی حس و حال خودم برایم معنای کاملی نداشت تا با وجود آن، مرزهای زندگی کردن و ذات زندگی را پیدا کنم.

چشم‌هایم خسته از رویدادهایی بود که دختران در افغانستان در دل تاریکی‌ها هزاران دلیل برای ماندن در کنار اوضاع مختلف آن زمان را تجربه می‌کرد. اما با این حال، بعضی وقت‌ها خیلی چیزها با چشم‌انداز چشمان خسته‌ی‌شان تا هنوز ثبت خاطراتِ حافظه‌ی ذهن‌ها شده که نقشی کهن و کلیدی روی صفحه‌ی نمایشِ هدف‌های زندگی‌شان بسته است.

من نظاره‌گر دختران کشورم بودم که اشک چشمان‌شان در کنار مکتب می‌ریخت؛ اما افسوس که هیچ‌کس آن لاله و اشکِ چشمان‌شان را ندید وگرنه قشنگ‌ترین صحنه‌آراییِ علم و پاسبانی از دانایی و معرفت بود. من با این چشمان خسته شاهدِ کنار زده شدن دخترانی بودم که مسیر رویاهای زندگی را رانندگی می‌کردند اما آن‌ها را در چراغ سرخ ترافیکی گیر انداختند؛ یعنی دانشگاه‌ها را در مسیر پیشرفت و تحول‌هایی که در راه بود مسدود کردند. آن اشک چشم‌ها در کنار حوض نقاشیِ رویا می‌ریخت که با آن قشنگ‌ترین تصاویر دنیای دخترانه را به دنیا معرفی می‌کردند؛ اما مسدودش کردند تا زیبایی و روشنایی فردا را حذف و هزاران راه جدید را برای بشر نابود کنند.

هنوز هم خیلی چشم‌ها دردهای مزمنی را تجربه کرده‌اند که برای هر فرد با روایتی متفاوت فرق دارد. تنها زمانی این دردها رو به بهبودی خواهد رفت که نسیم ملایم آزادی و بازگشایی آن درهای بسته، مرهمی بر محرومیت‌ها گردد.

پس خواهر و دختران افغانستان! این نگاه خسته را با مسیر و تلاش خودت دوا کن؛ چون تا هنوز هیچ‌کس از زخم‌های درونی ما خبری ندارد که چند بار افتادیم و برخاستیم و چقدر برای حق خود کتک خوردیم، یا فردایی که پیش رو داریم نظاره‌گر چه رویدادی خواهیم بود!

به امید روزی که چشم‌ها، دیدگاهی خوب و عالی را با شگفتی‌هایش ثبت کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000