از خواب بیدار شدم. امروز برعکس روزهای دیگر ابری بود و انگار آفتاب با ما چشمپتکان بازی میکرد. خیلی تشنه بودم، ولی نمیتوانستم چیزی بنوشم؛ چون روزه داشتم. نمیدانم چرا، ولی مادرم امروز حال دیگری داشت. هر بار طرف من نگاه میکرد و میگفت: «آه دخترم…»
از او پرسیدم چرا چنین میکند؟ چشمانش را به من دوخت و دقیق نگاه کرد. در چشمانش ترس جا گرفته بود و خیلی راحت به من بیان میکرد که امروز اتفاق بدی خواهد افتاد. گفت: «کاش دختر نمیبودی!»
با این جملهی مادرم تمام تنم لرزید. چرا این را گفت؟ به خاطر چه؟ یعنی آنقدر از من نفرت دارد؟
با این حرف مادرم دلم شکست؛ نه فقط یک شکست معمولی، بلکه طوری شکست که از کنار هم گذاشتنش ناتوان بودم. اشک در چشمانم حلقه زد، مستقیم به چشمان مادرم نگاه کردم و گفتم: «کار اشتباهی کردم که اینطور مرا عذاب میدهی؟ با اینکه مادرم هستی، دختر بودنم را زیر سؤال میبری؟ اصلا مادر خوبی…»
مادرم حرفم را قطع کرد و گفت: «تو کار اشتباهی نکردی؛ من تو را عذاب نمیدهم. چون تو را بیشتر از جانم دوست دارم، حقیقت را برایت میگویم: دختر بودن خیلی سخت است.» و بعد مرا به آغوش گرفت و گفت: «مراقب خودت باش تا من نگرانت نباشم.» بعد از من جدا شد و گفت: «کمکم وقت رفتن به مکتب است؛ آماده شو و به مکتب برو.»
آماده شدم و به طرف مکتب روانه شدم. مثل همیشه مادرم قرآن به دست منتظر من بود تا از دروازهی کوچه خارج شوم؛ ولی این بار مادرم با چشمان پر از اشک منتظرم بود. نمیدانم چرا، ولی امروز رفتار مادرم عجیب بود. وقتی نزدیک دروازه رسیدم، مرا به آغوش گرفت و گفت: «امروز بیشتر از همیشه برایم عزیز شدی و خیلی دلم تنگ است؛ نمیدانم چرا؟» و بعد گونهام را بوسید و قرآن را بالا گرفت تا من رد شوم.
وقتی از خانه بیرون شدم، مادرم گفت: «مواظب خودت باش دختر گلم!» سرم را چرخاندم، لبخند بزرگی زدم و به راهم ادامه دادم. در راه فکر میکردم چرا رفتار مادرم تغییر کرده است؛ طوری با من خداحافظی میکرد که انگار قرار است دیگر او را نبینم.
بالاخره به مکتب رسیدم. مثل روزهای عادی دیگر، ساعتهای درسی گذشت و زنگ رخصتی به صدا درآمد. همه با عجله به طرف دروازهی خروجی مکتب حرکت کردند و من هم پشت آنها راه افتادم. وقتی میخواستم از دروازه خارج شوم، یک کرولای سفید جلو مکتب ما بود که ناگهان منفجر شد! خودم به هوا پریدم و پرت شدم. چشمانم سیاهی رفت، سخت به زمین خوردم و از هوش رفتم…
مادرم:
نمیدانم چرا، ولی خیلی دلم گرفته بود. هر لحظه دلم برای دخترم میلرزید. از این میترسیدم که مبادا اتفاقی برای صنم بیفتد. خب او هر روز به مکتب میرود، ولی امروز فرق داشت؛ این بیشتر از یک نگرانیِ ساده بود.
با صدای زنگ تلفن از فکر پریدم. شمارهی ناشناس بود. جواب دادم. صدای مردانهای گفت: «مادرِ صنم ولدِ جمعه، صنف پنجم، شما هستید؟»
تنم یخ زد و آرام با صدای لرزان جواب دادم: «من هستم.»
گفت: «من سرمعلم مکتب هستم. باید بگویم یک حادثهی ناگوار رخ داده که متأسفانه صنم در آن حادثه حضور داشته و زخمی شده است.»
سرم گیج رفت، گوشهایم قفل شد، چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی ندیدم. بعد از چند لحظه به هوش آمدم، چند نفس عمیق کشیدم و از خانه بیرون شدم. با چشمان پر از اشک به طرف مکتب صنم دویدم. نزدیک مکتب بودم که داد و نالهی مادران را میشنیدم و هر لحظه وضعیتم بدتر میشد.
داخل کوچهی مکتب شدم. چیزی به چشمانم آشنا آمد؛ دیدم کیف مکتب صنم با خون نقش بسته بود و کتاب و کتابچههایش پراکنده در اطراف کیفش افتاده بودند. ناگهان چشمانم به خود صنم افتاد؛ غرق در خون، زیر آفتاب سوزان بود. صورتش را به سختی میتوانستم تشخیص دهم؛ ولی خدا را شکر تمام اعضای بدنش سر جایش بود و معیوب نشده بود. او را در بغل گرفتم و از دیگران کمک خواستم تا صنم را به شفاخانه برسانم. در اولین فرصت توانستم برای صنم آمبولانس بگیرم. نرسها آمدند و صنم را داخل آمبولانس بردند. در راه به دخترک بیچارهام فکر میکردم و میگریستم.
دلتنگیام بیجا نبود؛ پس اینهمه دلتنگی و نگرانی برای این بود. بیچاره صنمِ من، روزه بر دهن ببیند چهها دید! به شفاخانه رسیدیم و صنم را برای معاینه بردند. من هم سرگردان در دهلیز قدم میزدم که داکتر آمد و گفت هیچ نگرانی نیست؛ کمی سرش زخم شده و خدا را شکر که از محل حادثه دور بوده و زیاد آسیب ندیده است. سجدهی شکر کشیدم و به طرف اتاق صنم با هزاران امید دویدم. وقتی به اتاق رسیدم، دیدم صنم بیروح روی تخت خوابیده و «مادر مادر» میگوید. من هم گفتم: «من اینجا هستم دخترم، نترس!»
صنم:
وقتی به زمین افتادم، فقط نور آفتاب به چشمانم میتابید و چشمانم را اذیت میکرد، و بعد از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم، فقط مادرم را میخواستم که صدای مادرم آمد: «من اینجا هستم دخترم، نترس.»
وقتی این صدا را شنیدم، انگار در دلم جشن برپا شد. سریع چشمانم را باز کردم و دیدم مادرم پهلویم است. سریع مرا به آغوش گرفت و گفت: «ترسیدم آسیب دیده باشی.» بعد از من جدا شد، صورتم را بین دستهایش گرفت و با چشمان پر از اشک گفت: «دخترم خوبی؟»
خیلی آهسته گفتم: «خوبم مادرجان.»
مادرم گفت: «از این به بعد بیشتر مراقبت میباشم.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه