رویایی که هرگز به حقیقت نمی‌پیوندد…

امروز زمانی که در بالکن خانه‌ نشسته بودم، چیزی عجیب ذهنم را مشغول کرد.

نمی‌دانم این تنها عادت من است یا همه‌ی آدم‌ها همین‌طورند؛ اما وقتی به یک چیز بسیار کوچک فکر می‌کنم، آن فکر کوچک به افکار بزرگ، رویاهای بزرگ و حتی به ترس‌های بزرگ تبدیل می‌شود.

امروز هم فقط دیدن برادر کوچکم سوار بر بایسکلش، مرا به یاد چند سال قبل انداخت.

زمانی که فقط هشت سال سن داشتم و دانش‌آموز صنف سوم مکتب بودم. از آنجایی که با خانواده‌ی عمه‌ام خیلی صمیمی بودم، شب‌های پنج‌شنبه بعد از مکتب به خانه‌ی آن‌ها می‌رفتم. عمه‌ام دختری ندارد، اما چهار پسرش جای خالی خواهران را برایش پر کرده بودند. وقتی به خانه‌ی‌شان می‌رفتم، شب‌ها با هم گیم بازی می‌کردیم و صبح روز جمعه هم در شوق بایسکل پسرعمه‌ام، زودتر از همه از خواب بیدار می‌شدم.

وقتی خودم بیدار می‌شدم، پسرعمه‌ام را نیز از خواب بیدار می‌کردم و او را مجبور می‌کردم مرا بایسکل‌سواری ببرد. در اوایل قهر می‌کرد؛ اما وقتی می‌دید ناراحت شده‌ام، آرام سرم را نوازش می‌کرد و با هم در سرک‌های «امید سبز» به بایسکل‌سواری می‌رفتیم. آن سال، آغاز یادگیری بایسکل‌سواری من بود.

خیلی شوق بایسکل داشتم، اما پدرم نخرید؛ فقط به یک بهانه: «تو دختری و دختر باید سنگین باشد.»

این زخمی بود که دیگر جرئت نداشتم طرف بایسکل نگاه کنم.

از آن سال تا حالا هشت سال می‌گذرد. امسال افکار پدرم اندکی تغییر کرده بود و گفت: «برایت بایسکل می‌خرم؛ با آن رفت‌وآمد کن.» لحظه‌ای خوشحال شدم، اما ناگهان فکری مانند تیغ ذهنم را سوراخ کرد: »من که اجازه بیرون رفتن ندارم، چطور می‌توانم بایسکل بگیرم؟»

و افکار بد و بدتر در ذهنم هجوم آوردند. بالاخره پدرم راضی شده بود یکی از رویاهای بچگی‌ام را برآورده کند، اما مانع دیگری سر راهم قرار داشت: طالبان.

با خود می‌گفتم: اگر من بایسکل بگیرم، با آن بیرون بروم و با دلِ خود به این‌سو و آن‌سو بروم، آن‌ها مرا دستگیر می‌کنند و با خود می‌برند. سپس آوازه در تمام قوم پخش خواهد شد و من بدنام و باعث ننگ پدر و مادرم می‌شوم.

ساکت شدم و هیچ حرفی نزدم. فقط مقابل پدرم سکوت کردم و وقتی برای بار دوم پرسید، تنها گفتم: «پدرجان، من پیاده راحت‌ترم.» و بعد از آن، فقط خیال‌پردازی می‌کردم.

اگر آن‌ها نبودند، من حالا از شدت خوشحالی خوابم نمی‌برد؛ با اشتیاق به کورس می‌رفتم. حتا اگر آن‌ها نبودند، من فردا در حال خریدن بایسکل موردعلاقه‌ام بودم.

با همین افکار به خواب رفتم و تنها جملاتی که با خدایم ردوبدل کردم، این بود:

«خدایا! چه می‌شود سال دیگر در این وقت یک بایسکل داشته باشم؟ یعنی آن‌ها نباشند؟ چه می‌شود آن‌ها مانع من نشوند؟ چه می‌شود دوباره آن ذوق خود را به دست آورم؟ چه می‌شود دولت بهتری می‌داشتیم؛ دولتی که در آن دختران برای داشتن چیزهای ساده و رویاهایشان هر شب با گریه نخوابند؟ چه می‌شود خدایا؟»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000