وقتی به دروازه‌ی مکتبِ ‌ما نگاه می‌کنم…

هر روز که از کنار مکتب‌ خود می‌گذرم، خودم می‌روم؛ اما دلم همان‌جا می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم که با دوستانم یک‌جا از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌شدیم و دوباره با هم داخل می‌رفتیم. واقعاً خیلی دردناک است وقتی سال‌ها خاطره بسازی و رویاپردازی کنی؛ اما ناگهان همه‌چیز از بین برود.

آن روزی که آخرین امتحان ما بود، خوب به یاد دارم. بلی، همان روز، آخرین امتحانی بود که از ما گرفته شد؛ بعد از آن، دیگر نه روی مکتب را دیدم و نه روی پارچه امتحان را.

هر بار که از آن‌جا می‌گذرم، قلبم تکه‌تکه می‌شود و اشک در چشمانم حلقه می‌زند. احساس می‌کنم مانند پرنده‌ای هستم که بال‌هایش شکسته است. از آن روز تا حالا چهار سال گذشته؛ اما کتاب‌هایم هنوز در الماری چیده شده‌اند. به امید روزی که دوباره آن‌ها را بیرون کنم، تقسیم اوقات مکتب را آماده سازم و بیک مکتبم را پر از کتاب کنم.

هر روز کتاب‌هایم را باز می‌کنم و با دستان خسته‌ام صفحه‌های شان را نوازش می‌دهم. قطره‌های اشکم روی آن‌ها می‌چکد و کتاب‌ها نم می‌کشند.

وقتی کتاب‌هایم را در آغوش می‌گیرم، انگار وارد دنیای دیگری می‌شوم، گویی زیر پاهایم فرشی نرم گسترده است و راه رفتن برایم آسان می‌شود. در آن لحظه، احساس می‌کنم دنیا از آنِ من است و نفسم تازه‌تر می‌شود.

اما وقتی کتاب‌ها را کنار می‌گذارم و چشمانم را باز می‌کنم، می‌بینم که در واقعیتی تلخ زندگی می‌کنم؛ واقعیتی که لحظه‌به‌لحظه مرا می‌سوزاند.

وقتی دختران خردسال را می‌بینم که بیک‌های کوچک بر دوش دارند و بوتل آب در دست، با لبخند با یکدیگر صحبت می‌کنند، لحظه‌ای به آن‌ها خیره می‌شوم و به یاد روزهای خودم می‌افتم؛ روزهایی که با دوستانم شوخی می‌کردیم و گاهی هم قصه‌های ترسناک تعریف می‌کردیم.

یادم است وقتی ساعت خالی در مکتب داشتیم، چند نفر با هم جمع می‌شدیم و قصه‌های ترسناک می‌گفتیم. شب‌ها از شدت ترس ما را خواب  نمی‌برد و همان قصه‌ها یکی‌یکی به یاد ما می‌آمد و ترس‌ ما بیشتر می‌شد. فردای آن روز دوباره با هم جمع می‌شدیم و می‌گفتیم دیشب ما را خواب‌ نبرده است و بعضی‌ها به دیگران دلداری می‌دادند که نترس، این فقط یک قصه است.

روزهای بسیار خوبی بود، اما چه زود گذشت. تازه در حال رشد بودیم، تازه ذهن‌ ما باز شده بود و تازه معنای زندگی را می‌فهمیدیم؛ اما افسوس که همه‌چیز گذشت.

حیف که چه زود گذشت، اما یاد آن روزهای شیرین همیشه در ذهن ما باقی خواهد ماند. با این حال، این روزهای سخت نیز می‌گذرد.

روزی خواهد رسید که دوباره دروازه‌های مکتب ‌ما باز شود و ما نیز مانند گذشته به مکتب برگردیم و آینده‌ی خود را بسازیم. بلی، من یقین دارم که روزی آزاد خواهیم شد؛ روزی که بال‌های ما دوباره گشوده می‌شود و ما بار دیگر پرواز خواهیم کرد.

فرقی ندارد این روز چه‌قدر طول بکشد، مهم این است که بالاخره خواهد رسید.

ما به جهانیان نشان خواهیم داد که دختران شجاع افغانستان باز هم توانستند پیروز شوند و در مسیر موفقیت خود و وطن‌شان گام بردارند. من باور دارم آن روز خواهد رسید، چه زود، چه دیر؛ اما خواهد رسید.

روزی خواهد آمد که کابل زیبای ما لبخند واقعی را بر لبانش جاری سازد، روزی که افغانستان ما در قله‌های بلند دیده شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000