پشیمانی

صبح زود بود؛ طوری که هنوز درخشش آفتاب به چشم نمی‌رسید و کوچه‌های خاموش و تاریک هنوز روشن نشده بودند. از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت انداختم؛ دیدم دقایق به سرعت می‌گذشتند، اما تا ساعتِ کورسم زمان زیادی داشتم. بنابراین رفتم دست و صورتم را شستم، نمازم را خواندم، لباسم را تبدیل کردم و آماده‌ی رفتن به کورس شدم. نگاهی دوباره به ساعت انداختم؛ دیدم هنوز دقایقی وقت دارم. درس‌هایم را مرور کردم تا به سؤالات استاد به خوبی پاسخ دهم.

کتابچه‌هایم را برداشتم و از خانه بیرون شدم. قدم‌هایم را به آهستگی پشت سر یکدیگر نهادم، تا اینکه یک‌باره چشمم به درِ مکتب خورد. برای دقایقی متوقف شدم؛ انگار به گذشته برگشته بودم. لحظات خوب و شادی که با دوستان و هم‌صنفی‌هایم داشتم و استرسِ روزهای امتحان را به یاد آوردم. اما این‌که ما دیگر از آمدن به این‌جا محروم هستیم، تنها وضعیت من و دوستانم نیست؛ این وضعیتِ تمام دختران این سرزمین است. این اندیشه برای چند لحظه مرا اندوهگین ساخت.

دوباره به راهم ادامه دادم. در راه دیدم که دختران زیادی مقصد کورس را دارند. این به این معنی بود که این دختران تسلیم افکاری نشده‌اند که جز جهالت ریشه‌ای ندارد و آینده‌اش مانند شاخه‌ای خشک و بی‌ثمر حاصلی نخواهد داشت. همان‌جا این جمله برایم واضح‌تر شد: «در هر تاریکی، روشنایی هست.»

تا به کورس رسیدم، سریع وارد صنف شدم. دیدم استاد هنوز نیامده است. سلامی به هم‌صنفی‌هایم کردم و سر جایم نشستم. دقایقی نگذشت که استاد وارد صنف شد، از احوال ما جویا گردید و سریع درس را شروع کرد.

ساعت درسی تمام شد. من با دو تا از دوستانم به سوی دهلیز رفتیم و کنار میزی که آن‌جا بود نشستیم تا درس‌ها را با یکدیگر مرور کنیم. همین‌طور که مشغول گفت‌وگو بودیم، چشمم به فردی افتاد که کنارم بود؛ به نظرم آشنا می‌رسید. کمی که دقیق‌تر نگاه کردم، فهمیدم او کیست: او فاطمه بود.

او سال قبل کورس را رها کرده بود. فاطمه یکی از هم‌صنفی‌های قدیمی‌ام بود. او اعتمادبه‌نفس خوبی داشت و همیشه امید و انگیزه در چشمانش می‌درخشید؛ اما آهسته‌آهسته امید و انگیزه در او کم‌رنگ شد. همیشه خسته و ازحال‌رفته در صنف حاضر می‌شد و کم‌کم دیگر درس‌هایش را هم به خوبی نمی‌خواند و همیشه بهانه می‌آورد.

بالاخره یکی از روزها او به من گفت که می‌خواهد کورس را رها کند. من با تعجب گفتم: «چرا؟!» او در پاسخ گفت که می‌خواهد به قالین‌بافی برود تا بتواند در مصارف خانه به پدرش کمک کند. او فکر می‌کرد با این کار باعث خشنودی پدرش می‌شود، اما بی‌خبر از این‌که تصورش نسبت به نظر پدرش کاملاً اشتباه است.

فاطمه بعد از آن روز همیشه می‌گفت که باید کورس را رها کند، اما پدرش به او اجازه‌ی این کار را نمی‌داد. او فکر می‌کرد که پدرش از روی دلسوزیِ ساده این اجازه را به او نمی‌دهد. او هر روز مصمم‌تر می‌شد که باید کورس را رها کند و همیشه بهانه‌تراشی می‌کرد تا پدرش را راضی کند. می‌گفت: «مکتب که نیست، چرا ما باید به کورس بیاییم و درس بخوانیم؟»

بالاخره یکی از روزها دیگر او را ندیدم؛ او دیگر به کورس نیامد… تا به امروز.

امروز او به من نگاه می‌کرد؛ با چشمانی که امید از تک‌تک نگاهش شعله‌ور بود. به شوخی از او پرسیدم: «چطور شد که سری به این‌جا زدی؟» او گفت که خیلی پشیمان شده است. در یک لحظه کنجکاوی‌ام به اوج رسید و می‌خواستم بدانم چه بر سر او آمده است؛ بنابراین از او خواستم تا همه‌چیز را از اول برایم تعریف کند.

او این‌گونه برایم تعریف کرد: «بعد از آن‌که کورس را رها کردم، مشغول قالین‌بافی شدم و سخت کار می‌کردم تا بتوانم درآمد زیادی داشته باشم. صبح زود، هنگامی که هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و کوچه‌های تاریک روشن نشده بودند، به قالین‌بافی می‌رفتم و شب، هنگامی که دیگر اثری از نور نبود، به خانه بازمی‌گشتم. چون تمام روز را سخت کار می‌کردم، شب بعد از خوردن غذا سریع می‌خوابیدم. دیگر حتی به سر و وضعم هم نمی‌رسیدم و ظاهرم خیلی ژولیده به نظر می‌رسید؛ حتی خودم هم از این وضعیتم راضی نبودم. دیگر از این شرایط خسته شده بودم و تصمیم گرفتم قالین‌بافی را رها کنم؛ چون می‌دانستم با قالین‌بافی به هیچ‌جایی نمی‌رسم و نمی‌توانم کسی شوم که می‌خواهم. این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و مادرم با من موافقت کرد. حالا دیگر هیچ سرگرمی‌ای نداشتم و کم‌کم داشتم افسرده می‌شدم.

برای یک‌باره تصمیم گرفتم دوباره به کورس بیایم. این موضوع را به پدرم گفتم. اول فکر می‌کردم شاید پدرم اجازه ندهد و به همین خاطر خیلی نگران بودم، اما وقتی به او گفتم می‌خواهم دوباره به کورس بروم، برعکس تصوّرم با خوشحالی از این تصمیم استقبال کرد و گفت: “آفرین دخترم!” با این حرفِ پدرم، من مصمم‌تر و امیدوارتر از قبل نسبت به آینده شدم.»

من با او خداحافظی کردم و به طرف صنفم رفتم. حرف‌های او تأثیر زیادی روی من گذاشت؛ باعث شد بفهمم ما نباید در شرایط سخت و دشوار تسلیم افکاری شویم که بوی جهالت می‌دهند و آینده‌شان جز افسوس و پشیمانی چیزی نیست. فاطمه فهمید که آن راه جز جهالت سودی برایش ندارد و تصمیم گرفت از نو شروع کند؛ اما بعضی از دختران دیگر هنوز در همان حلقه‌ی جهل باقی مانده‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000