گذشتم از گذشته‌ای که گذشت

گذشتم از گذشته‌ای که گذشت… نه با لبخند و خوشحالی، بلکه با افسوس و حسرت…!

افسوس خوردن برای روزهایی که اصلا زندگی‌شان نکردم، روزهایی که فقط با گریستن و ترس به پایان رسیدند. حسرت خوردن برای چیزهایی که روزی فقط یک علاقه بودند؛ اما امروز رویای هزاران دخترِ رنجیده‌ در افغانستان شده‌اند.

حسرت برای رفتن به مکتب و رویای آموختن، رویای هزاران دختر در افغانستان شده که تا این لحظه هیچ‌کس صدای‌شان را نشنیده، رنج‌های آن‌ها را نکشیده و هر روز با دیوارهای بلندی از محرومیت روبرو نشده است.

بعضی اوقات می‌خواهم به گوش جهان برسانم که: شماهایی که از حقوق زنان بحث می‌کنید، چرا تا این لحظه اقدامی نکرده‌اید؟ ما صدقه و بخشش نمی‌خواهیم؛ ما همدردی، همکاری و احترام متقابل می‌خواهیم.

گذشتم از گذشته‌ای که گذشت… نه با حمل کردن هزاران رویا، بلکه با خیالاتِ نیمه‌شب و گریستن برای لحظاتی که قدرشان را نفهمیدم. وقتی روبروی آیینه می‌ایستم، می‌دانم باید بگویم: «از این جایی که در حال حاضر هستم هم می‌توانم قوی‌تر شوم.» اما من در صورت خودم استقامت را نمی‌بینم؛ ترس را می‌بینم. ترس از آینده‌ای که اصلا معلوم نیست و اصلا حس خوبی ندارد. ترس دارم از این‌که تنها بمانم در دنیایی که حتی کسی نیست حرف خودش را بفهمد، چه برسد به من… هیچ‌کس نیست که بتواند خودش را درک کند، چه برسد به من؛ منی که حتی از حمل کردنِ رویاهایش هم ترس دارد، چه برسد به تنها ماندن…!

اما می‌گویم: اگر نمی‌توانم بگویم که ترسی ندارم، حداقل می‌توانم بگویم من با ترس‌هایم مقابله می‌کنم؛ مقابله با ترس‌های هرروزه. پس امروز اگر جلوی آیینه بایستم، دیگر روبروی آینه دختری که احساساتش پر از ترس است را نمی‌بینم، بلکه دختری را می‌بینم که با ترس‌هایش مقابله می‌کند.

این توصیه را به همه‌ی خوانندگان عزیز دارم که از ترس‌های خود نترسید، بلکه با آن‌ها مقابله کنید. به نظر من از گذشته و کارهایی که در گذشته انجام داده‌اید نترسید؛ چون چه کار خوب انجام داده باشید چه بد، فرقی ندارد. پس نگاه‌تان را به جلو کنید و برای گذشته‌ی خود افسوس نخورید؛ چون افسوس خوردن برای چیزهایی که غیرممکن است، بیهوده است. تو نه می‌توانی به گذشته برگردی و کارهای اشتباهت را درست کنی و نه آدم‌هایی را که ناراحت کرده‌ای خوشحال سازی.

پس در حال حاضر غمگین بودن و افسوس خوردن برای گذشته‌ای که نمی‌توانی آن را درست کنی بیهوده است. سعی کن به جای افسوس خوردن برای گذشته، برای آینده‌ای که همانند گذشته‌ات نشود برنامه‌ریزی داشته باشی و احتیاط به خرج دهی.

گذشتم از گذشته‌ای که گذشت! پس حسرتی در دلم باقی نمانده؛ چون حسرت خوردن بی‌فایده است. پس چرا به جای حسرت برای گذشته، با امید به آینده به خواب نروم؟ برای اشک ریختن، حسرت خوردن، تنها ماندن و ترسیدن در گذشته، آینده‌ات را خراب مکن.

این متن نه احساسیِ صرف است و نه خبری؛ این متن از دل حقیقت سرچشمه گرفته است. من می‌گویم اگر قلبت پر از درد است اشک بریز، شاید خالی شوی. گریه کن، فریاد بزن برای کسانی که تو را در این لحظه تنها گذاشته‌اند، برای کسانی که به اندازه‌ی حروفِ «دوستت دارم» هم دوستت نداشتند.

خودت را خالی کن! برای اولین بار بگو خسته‌ام!

از زندگی‌ای که هر روز دشوارتر از دیروز می‌شود…

از خانوا‌ده‌ای که کسی نگفت: «خوبی؟…»

از جامعه‌ای که هر فردش برای خود می‌جنگد، می‌آموزد و احترام قایل است، نه برای تو؛ تویی که هر روز حالت بدتر از دیروز می‌شود.

کسانی که تا دیروز تو را دوست خطاب می‌کردند، کجا هستند؟ چرا امروز از آن‌ها خبری نیست؟

پس سعی کن مثل من نشوی؛ منی که تمام عمرش میان خواهش دیگران گم بود. اما امروز تصمیم گرفتم از این به بعد مهمان زندگی خودم باشم، نه باری روی دوش کی. پس تو هم تلاش کن همانند تصمیم من تصمیم بگیری تا خودت را گم نکنی.

گذشتم از گذشته‌ای که گذشت! شاید خوب نبود، اما بد هم نبود. یاد گرفتم بعد از هر شکست باز هم ادامه دهم و از همه مهم‌تر یاد گرفتم زمان بی‌رحم است و من هم بی‌دقت؛ پس اگر نمی‌توانم از زمان جلو بزنم، حداقل می‌توانم هم‌مسیرِ او باشم.

پس از گذشته ترسی ندارم؛ چه خوب بوده و چه بد، تغییری نمی‌کند. پس چرا خودم را گم کنم و در آینده احتیاط نکنم؟ احتیاطی که شاید اجازه ندهد کارهای اشتباهی را که در گذشته انجام داده‌ام، در آینده باز هم تکرار کنم.

حالا با قلبی سرشار از امید…

با آرزوی بهترین‌ها…

دختری که دیگر حسرتی ندارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000