روایت آرزو؛ از ازدواج زیر سن تا خشونت‌های خانوادگی

زنی را می‌شناسم که از گذشته‌ی تاریکِ خود با مادرم حرف می‌زد. می‌گفت: «در سنِ بسیار کم ازدواج کردم؛ من در آن زمان سیزده‌ساله بودم که خواهرم با پسری از قومِ خود ما نامزد شد. اما خواهرم راضی به این ازدواج نبود؛ چون او کس دیگری را دوست داشت. خواهرم از روی اجبار با آن پسر نامزد شد؛ اما چند روز بعد از نامزدی‌اش، با پسری که دوستش داشت فرار کرد.

وقتی خانواده‌ی نامزدش این قضیه را فهمیدند، به خانه‌ی ما آمدند و گفتند: شما چه کار می‌کنید؟ قصد دارید با این کار آبروی ما را ببرید؟ بقیه پشتِ سرِ ما چه می‌گویند؟ خواهند گفت آن‌ها چه کار کرده بودند که عروس‌شان بعد از نامزدی فرار کرده است!

خسر‌مادر (مادرشوهرم) گفت: حالا که عروس ما فرار کرده، من خواهرِ آن دخترِ بی‌شرم را به پسرم می‌گیرم!

پدرم زود قبول کرد. اما مادرم دلش نمی‌خواست و برای من می‌سوخت؛ چون در آن وقت خیلی کم‌سن بودم، اما نامزدِ خواهرم حدوداً ۲۵ساله بود. آن‌ها گفتند: ما همین حالا عروس خود را می‌بریم!

پدرم به مادرم گفت: زود دست و صورتِ آرزو را بشوی و او را با خودت بیاور!

من در بیرون با دوستانم بازی می‌کردم که مادرم آمد و گفت: بیا دست و صورتت را بشویم. مرا به حمام برد؛ هم دست و پاهایم را لیف می‌زد و هم می‌گریست. از مادرم پرسیدم: چرا گریه می‌کنی مادر؟ مادرم در جواب گفت: هیچ چیز دخترم… تو باید با کسانی که در بیرون منتظر هستند بروی! گفتم: چرا باید با آن‌ها بروم؟ مادرم گفت: تو دیگر عروسِ آن‌ها هستی. گفتم: مگر خواهرم عروسِ آن‌ها نبود؟ مادرم جواب داد: بعد از این دیگر نیست؛ فقط آن‌جا که رفتی، مراقبِ خودت باش.

من کوچک بودم؛ هیچ نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم فقط برای مدتی کوتاه می‌روم و دوباره پهلوی مادرم برمی‌گردم؛ بدون آن‌که بدانم این چند مدت نیست، بلکه یک عمر است…

حمامم تمام شد. مادرم لباس‌های عروسیِ خودش را به تنم کرد. لباس‌های مادرم برایم هم دراز بود و هم گشاد. بعد مادرم با یک چادر کمرم را محکم بست تا لباسِ خودش را کمی کوتاه‌تر کند و مرا پهلوی مردمی که دمِ دروازه منتظر بودند برد و گفت: این هم عروس‌تان!

مرا بالای اسپ سوار کردند. من برای اولین بار بود که اسپ‌سوار می‌شدم؛ برای همین خیلی خوشحال بودم، بدونِ فکر کردن به این‌که چه روزگاری منتظرِ من است. نگاهم را به عقب انداختم؛ مادرم را دیدم که تلاش می‌کرد لبخند به لبانش باشد، اما با چشمانِ پر از اشک به من نگاه می‌کرد. انگار لبخندش از روی اجبار بود. آن وقت بود که دل‌شوره گرفتم و گفتم: من پهلوی مادرم می‌روم! آن‌ها گفتند: حالا نه، چند روز بعد تو را پهلوی مادرت می‌آوریم.

راهیِ خانه‌ی آن‌ها شدیم. من در خانه‌ی آن‌ها نشستم و مردم دایره می‌زدند. همه به نظر خوشحال بودند، اما فکرم درگیرِ مادرم بود که چرا ناراحت به نظر می‌رسید. مردم غذای‌شان را تمام کردند و رفتند. در حقیقت من عروس بودم و این دایره زدن‌ها، عروسی‌ام بود!

من فردای آن روز راهیِ خانه‌ی خود می‌شدم، اما خسر‌مادرم مرا نگذاشت و گفت: کجا می‌روی؟ گفتم: خانه‌ی خود. خسر‌مادرم گفت: دیگر این‌جا خانه‌ی توست. اما من اصرار می‌کردم که پهلوی مادرم می‌روم. خسر‌مادرم مرا با سیلی زد و گفت: برایت گفتم که دیگر این‌جا خانه‌ی توست! وقتی مرا زد، خیلی گریه کردم و دوباره به خانه برگشتم.

شوهرم چهار برادر و سه خواهر داشت که همه‌ی آن‌ها از شوهرم کوچک‌تر بودند. همه‌ی‌شان خیلی با من بد بودند؛ به خصوص خسر‌مادرم و سه دخترش خیلی مرا اذیت می‌کردند. اگر کاری طبقِ میل‌شان نمی‌شد، آن وقت من باید منتظرِ لت‌وکوب می‌بودم. آن‌ها بیشترِ کارهای‌شان را بر عهده‌ی من گذاشته بودند؛ چون من اولین عروس در آن خانه بودم. مادرشوهر و دخترانش به هر بهانه‌ای مرا آزار می‌دادند.

یک سال از ازدواج ما گذشته بود و من چهارده‌ساله شده بودم که صاحبِ یک دختر شدم. وقتی دخترم به دنیا می‌آمد، فکر می‌کردم دارم از درد می‌میرم و این شاید آخرین روزِ زندگی‌ام باشد؛ اما خدا خواست تا زنده بمانم و بزرگ شدنِ دخترم را ببینم. بعد از دخترِ اولم، صاحبِ سه دختر و یک پسرِ دیگر هم شدم.

بعد از چند سال، یکی از برادرانِ شوهرم ازدواج کرد. اما برادرانِ شوهرم هر سه معتاد بودند. من می‌ترسیدم که خدای‌نکرده بلایی سرِ دخترانم نیاورند؛ هر مادری از این می‌ترسد. برادرشوهرم هم که ازدواج کرد معتاد بود، اما زنش از شرِ درد و ناراحتیِ خسر‌مادرم راحت بود. آن‌ها راحت‌تر از من زندگی می‌کردند؛ چون خسر‌مادرم در زندگیِ آن‌ها دخالت نمی‌کرد. اما هیچ وقت دست از دخالت در زندگیِ من برنداشت. هر کارِ بدی که می‌شد، تقصیر را سرِ من می‌انداخت و مرا در نزدِ همسرم بد جلوه می‌داد. کم‌کم حتی همسرم هم از من دلسرد شده بود.

آن‌قدر دلم گرفته بود که می‌خواستم به جایی بروم که هیچ‌کس نباشد؛ من تنها و دور از ترس، اضطراب، ناراحتی و لت‌وکوب باشم و یک نفسِ راحت بکشم. باز هم نمی‌شد؛ چون حتی اگر می‌رفتم، دلم درگیرِ فرزندانم می‌بود. اما مجبور بودم همه‌ی این‌ها را تحمل کنم؛ چون این حال و آینده‌ی من بود.

حالا حتی اگر بخواهم از این‌جا بروم، نمی‌توانم؛ چون فرزندانم یا تکه‌هایی از قلبم این‌جا هستند. اگر من بروم، آن‌ها بدونِ من چه کار کنند؟ شاید نبودنم برای دیگران تأثیری نداشته باشد، اما برای فرزندانم فرق می‌کند؛ به خصوص دخترانم که حالا کم‌سن‌وسال هستند و نمی‌دانند چه کار کنند و چه کار نکنند.

من به خاطرِ آینده‌ی فرزندانم هم که شده، همه‌ی این‌ها را تحمل می‌کنم؛ چون می‌خواهم دخترانم درس بخوانند و با درس‌شان به چیزی که واقعاً لیاقتش را دارند برسند، بتوانند از زندگیِ خود لذت ببرند و آینده‌ی خودشان را بسازند. تا مثلِ من نباشند که نه از دورانِ کوچکی لذت بردم چون ازدواج کردم، نه از دورانِ جوانی که درگیرِ مشکلاتِ خانوادگی بودم و نه حالا که سنم بالاتر رفته است…

از دوازده‌سالگی تا حالا، من فقط نفس کشیده‌ام و نمی‌خواهم آینده‌ی دخترانم مثلِ من باشد.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000