«او رویاهایی در دل داشت که دستیافتنی بود؛ میتوانست، او میتوانست؛ اما…»
صبح را با صدای زنگِ گوشیاش که هر صبح طلوعِ خورشید را به او نشان میداد، آغاز کرد؛ آغازی که مثلِ همیشه با امید و سرشار از عشق و محبت به خودش بود. طبقِ معمول، اولین کارش نگاه کردن به طلوعِ خورشید و حس و بوی آرامشِ این شهر بود. با چشمانی مملو از امید و سرشار از نگاهی عاشقانه به زندگی، به طلوعِ خورشید نگاه میکرد؛ طلوعی که باور نداشت آخرین طلوعِ زندگیاش باشد.
دوباره در حالِ بافتنِ موهای سیاه و ظریفش، رویاهایش را میبافت. دوست داشت در آینده داکتری شود که همشهریانش برای معالجه مجبور به رفتن به کشورهای مختلف نشوند؛ داکتری که بعد از هر انفجار – که حالا در کشوری به نامِ افغانستان و به خصوص پایتختش کابل تنها یک حادثه نه، بلکه یک عادتِ همیشگی شده است – مصدرِ خدمتِ عاجل و مهربانانه برای کودکان، مادران، پدران و نونهالانِ وطنش شود.
در میانِ این افکار، نوری از میانِ ابرهای سفیدِ صبحگاهی به چهرهی مهربانش تابید و بر درخششِ چهرهی همچو ماهِ تابانش افزود. با لبخندی مهربان، کتابهایش را در بکسش گذاشت و یونیفورمش را به تن کرد.
امروز حسِ عجیبی داشت؛ مثلِ حسی که دیگر این طلوعِ دوباره، این درخششِ خورشید، این بکس و این یونیفورمی را که آیندهاش را تضمین میکرد، برای آخرین بار میبیند. شاید این حس حقیقت داشت! بیخیال از همهی افکارِ منفی، دعای مادر و پدرش را گرفت و خواهرم/خواهرش را در بغلِ گرمش فشرد.
راهیِ امیدها، آرزوها و رویاهایش شد؛ همان مکانی که برای او یک مکانِ مقدس و پلی میانِ او و رویاهایش بود. در راه به چهار طرفش نگاه نمیکرد و متمرکز به راهِ مستقیمش بود. زمانی که به خودش آمد، لبخندی خوشایند روی لبانش جاری شد. مثلِ همیشه بنری را که رویش اسمِ مکتبش نوشته شده بود، با چشمانِ زیبایش تماشا کرد. داخلِ حویلیِ مکتبش رفت و یک نفسِ عمیق کشید؛ نفسی که شاید چند لحظهی دیگر در دسترس نبود…
در صنف، قبل از آمدنِ استاد دوباره رویاهایش را روی هم چید؛ آن رویاهایی که باور داشت به واقعیت تبدیل خواهند شد.
در حالِ درس خواندن بودند که ناگهان صدای بلندی برخاست و همهچیز را نابود و خاکستر کرد…
دیگر آن رویاها نابود شدند؛ آن رویای داکتر شدن…!
دیگر کسی نبود آن طلوع را مشاهده کند، آن کتابها را به آرامی داخلِ بکسش بچیند.
دیگر تمام شد آن نفسِ عمیق، آن روزِ سرشار از امید…
بکسش در گوشهای، کتابهایش گوشهی دیگری و جسمِ بیجانش گوشهی دیگری افتاده بودند. سرش از تنش جدا بود و میانِ آن همه اجسادِ بیجان و بیگناه گم گشته بود…
حالا بعد از رفتنِ او حتی هیچ داکتری پیدا نمیشد تا به نونهالانِ وطنش کمک کند و او را کفن کند.
زمان به خواب رفت و حتی جهان را با خودش برد… سکوت بعد از آن صدای بلندِ انفجار، شهر را تسخیر کرده بود. هیچ صدایی از هیچ کسی بیرون نمیآمد؛ همه خوابیده بودند، اما این بار طورِ دیگری…
دیگر آن دخترِ مهربانی که دنیایش را رویاهایش تشکیل میداد، گوشهای افتاده بود و نایِ برخاستن نداشت. دیگر آن دختری که فکر نمیکرد امروز روزِ آخرِ زندگی و رویابافتنهایش باشد، به خوابِ عمیق و همیشگی فرو رفت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه