آن سوی دیوارهای محدودیت

روزِ چهارشنبه، روزی بود که موفق به یک سفر شدیم…

امروز با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و نمازم را ادا کردم. برای مکتب رفتن آماده شدم. در راه با خودم گفت‌وگو می‌کردم و در این فکر بودم که آیا خانواده‌ها به دختران اجازه‌ی رفتن به «سیرِ علمی» را داده‌اند؟ هزاران فکر به سرم بود؛ با همین فکر و خیال قدم‌زنان به مکتب رسیدم.

دیدم همگی خنده‌ای ساختگی را روی لب نشانده‌اند؛ خنده‌ی تلخی که پشتِ سرِ آن غمِ بزرگی در دل‌شان بود، رنجی بود به خاطرِ نداشتنِ آزادی. دلِ من هم خون بود؛ نه برای نرفتن به سیرِ علمی، بلکه برای نداشتنِ آزادی، نداشتنِ حقِ انتخاب و نداشتنِ حقِ تصمیم‌گیری در زندگیِ خود و درباره‌ی خود.

از صنفی که در آن ۲۵ نفر بودیم، فقط ۳ نفر اجازه‌ی رفتن داشتند. دیگران با چهره‌ای آشفته می‌گفتند: «ما را اجازه نداده‌اند، نمی‌توانیم برویم.» خانواده‌ها ترس داشتند از این‌که دختران را بازداشت کنند. در این شرایط دختران حقِ تحصیل ندارند، چه برسد به تفریح! ولی هیچ‌کس ناامید نبود. همه گفتند باز هم برای رفتن تلاش می‌کنند.

آن روز اصلا درس نخواندیم، چون هیچ‌کس انگیزه‌ای برای درس خواندن نداشت. هر استادی که می‌آمد، دختران از محدودیت‌های‌شان می‌گفتند. چند دقیقه گذشت که «مدیره» آمد و گفت: «ما امنیت‌تان را تضمین می‌کنیم؛ بروید و اجازه بگیرید!» همه خوشحال شدند. همه با هم عهد کردیم که برویم و اگر به کسی اجازه ندادند، گروهی رفته و اجازه‌اش را بگیریم. حسِ زیبای امروز همین متحد بودنِ ما بود. شعاری انتخاب کرده بودند که: «۲۵ پیکر در یک روح!»

از مکتب رخصت شدم و راهیِ خانه شدم. موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و پدرم اجازه‌ی رفتن داد. «هورا!» گفتم و خیلی خوشحال شدم.

ظهر شد و به صنفِ نویسندگی رفتم. وقتی واردِ مکتب شدم، همه‌ی دوستانم خوشحال بودند، چون موفق به اجازه گرفتن شده بودند. هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم؛ ولی از جمعِ ما به یک نفر اجازه نداده بودند. همه با هم گروهی رفتیم و از مادرش اجازه گرفتیم. اما به چند نفرِ دیگر اجازه نداده بودند و این موضوع خیلی رنج‌آور بود؛ از این محدودیت دیگر خسته شده بودیم.

چند نفری که اجازه داشتیم، با لبِ خندان برای رفتن به سیرِ علمی آمادگی می‌گرفتیم. تمامِ روز در این فکر بودم که چه بپوشم، چه خوراکی ببرم و چگونه خواهد بود. خلاصه خیلی هیجان داشتم. شب شد و همه‌ی آمادگی‌ها کامل شد.

پدرم آمد؛ این بار تصمیمش درباره‌ی رفتنم تغییر کرده بود و نمی‌خواست بروم. از این‌که پروبالم شکست رنج می‌بردم. نمی‌دانم چرا ناگهانی تصمیمش تغییر کرد. واقعاً دیگر خسته شده بودم از این محدودیت. با «نه» گفتنِ پدرم خیلی ناراحت شدم؛ نه از دستِ پدرم، بلکه از این محدودیت. کم‌کم بغض گلویم را پر می‌کرد، ولی خودم را قوی نشان می‌دادم و اشک نریختم.

صبح شد. نمازم را خواندم و با بی‌حوصلگی دوباره خوابیدم که با صدای پدرم بیدار شدم؛ گفت: «برو که از دوستانت جا می‌مانی! برو، سفرت بی‌خطر. توکل به خدا کن، ان‌شاءالله سالم بمانی و برگردی.» تعجب کردم و با عجله آماده شدم.

خواهرم هم قرار بود با من بیاید. پرسید: «رابعه! چرا پدر این‌قدر نگران است؟ ما که همین امروز می‌رویم و زود می‌آییم.» نخواستم از این محدودیت چیزی بفهمد؛ از این‌که دختر بودن در افغانستان جرم به حساب می‌آید. گفتم: «تو حالا به این چیزها فکر نکن؛ برو آماده شو که برویم!» با گیجی رفت و چیزی نگفت. از آن محدودیتی که قرار بود بفهمد و رنج بکشد می‌ترسیدم.

دوستانم آمدند و با هم به مکتب رفتیم. فضای مکتب را هیاهوی دانش‌آموزان پر کرده بود. دوستانم را پیدا کردم و بعد از چند لحظه سوارِ موتر شدیم. ما دخترانِ یک جمع در یک موتر سوار شدیم تا پیشِ هم باشیم. فضای موتر پر بود از دست زدن، جیغ، آهنگ و سرود؛ همگی خیلی خوشحال بودند. ولی باز هم نگرانی در دل داشتیم که مبادا «امر به معروف» ما را بازداشت کند.

با همین شوق، خوشحالی، ترس و نگرانی به تفریحگاهِ مدنظر رسیدیم. وقتی داخلِ باغ شدیم، خیلی قشنگ بود؛ به انسان حسِ آرامش دست می‌داد. همه جا را درختان با قامتِ رسای‌شان پر کرده بودند؛ گل‌ها و چمن‌زارها خیلی قشنگ و دیدنی بود. دختران از آن طبیعتِ زیبا لذت می‌بردند و حافظه‌ی گوشی را با عکس پر کرده بودند.

گروهی از دختران در سایه‌ی درخت نشستیم؛ فضایی دل‌نشین کنارِ دوستان در میانِ گل‌های زیبا. دختران خیلی خوشحال بودند و تصمیم گرفتیم بازی کنیم. همه پشتِ سرِ یکدیگر می‌دویدیم؛ یکی از بازی‌های کودکانه بود که امروز ما را به دنیای کودکی برده بود. این‌قدر دویدیم که دیگر پاهایم سست شده بود و خسته شدم. بازی تمام شد و این‌بار می‌خواستیم برقصیم. آهنگ پخش شد و با هم می‌رقصیدیم که کسی آمد و گفت: «اجازه‌ی آهنگ ندارید! آمدن‌تان کم است که حالا می‌رقصید؟» همین را گفت و رفت.

اوف! خسته شدم… حتی یک روز حقِ خوش بودن نداریم؟ ولی امروز عهد کرده بودیم که هیچ چیزی نتواند ما را رنج دهد. با صدای بلند خندیدیم و خوراکی می‌خوردیم. با خوراکی‌ها بازی می‌کردیم؛ دو نفر مسابقه می‌دادند، یکی می‌خورد و دیگری می‌دوید.

حالا وقتِ غذا خوردن بود. با فضایی که صمیمیت در آن موج می‌زد، با خنده‌ای از تهِ دل و فضایی آرامش‌بخش، غذاهای خود را نوشِ جان کردیم. بعد از غذا همه به گوشه‌ای برای عکس گرفتن رفتند؛ حافظه‌ی گوشیِ من از عکس گرفتنِ زیاد جا نداشت.

در گوشه‌ای از باغ زیرِ سایه‌ی درخت نشستم و همه جا را دید زدم. خیلی حسِ خوبی داشتم که پس از آن محدودیت‌ها، باز هم می‌خندیم و موفق می‌شویم. نگاهی به دختران کردم که همه با حرکاتِ جالب عکس می‌گرفتند و از تهِ دل قهقهه می‌زدند. دخترانِ این سرزمین نمادی از شجاعت و امید هستند که با اندک چیزی لبخند می‌زنند و هیچ وقت ناامید نمی‌شوند.

همه چند دقیقه‌ای روی علف‌ها قدم زدیم و از هر ثانیه‌اش عکس گرفتیم. استاد صدا کرد که حالا وقتِ رفتن است. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست برود؛ می‌خواستند باز هم از این فضا لذت ببرند. در آخر، همه حلقه زده نشسته بودیم و سرودِ «می‌شود یک روز» و سرودِ «ما دختران، زندگی را شاد می‌خواهیم» را با صدای خودمان خواندیم و راهیِ خانه شدیم.

باز هم در یکی از موترها نشستیم و راهی شدیم. صدای آهنگ تا آخر بلند بود؛ دختران تا مکتب جیغ می‌زدند و دست می‌زدند. در این سفر فقط جای یکی از استادان ما خالی بود که نبودنش حس می‌شد. وقتی به مکتب رسیدیم، همه در یک صنف جمع شدیم، خوراکی‌هایی را که باقی مانده بود نوشِ جان کردیم و دوباره چند دقیقه‌ای رقصیدیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000