چهار سال در جست‌وجوی روشنایی

از خاطراتِ پوهنتونِ قندهار تا حسرتِ دخترانی که از آموزش بازماندند…

نخستین روزی که واردِ پوهنتونِ قندهار شدم، هوای گرمِ جنوب با شور و هیجانِ روزهای تازه درآمیخته بود. تازه ثبت‌نام کرده بودم و هنوز با محیط، هم‌صنفی‌ها و زندگیِ دانشجویی آشنا نبودم. در لیلیه، پسرهای سال‌های پیش با روی باز از ما استقبال کردند و حتی برای تهیه‌ی وسایلِ مورد نیاز ما را کمک‌ می‌کردند. همین مهربانی‌ها غربت را آسان‌تر ساخت و به من فهماند که دوستی می‌تواند بخشی از دشواری‌های آغازِ یک راه را کم کند.

روزِ بعد، در نخستین صنف، استاد معروفی -مدیرِ دیپارتمنتِ زبان و ادبیاتِ دری- از ما خواست درباره‌ی دلیلِ انتخابِ رشته‌ی ما صحبت کنیم. آن روز هنوز نمی‌دانستم که در سال‌های پیشِ رو، افزون بر درس و امتحان، از آدم‌ها، رقابت‌ها و تجربه‌هایی خواهم آموخت که نگاهِ مرا به زندگی تغییر می‌دهند.

یکی از خاطراتِ روشنِ آن دوران، نخستین امتحانِ مضمونِ «بدیع و بیان» با «استاد مهجور» است. سخت‌گیریِ استاد پیش از دیدارش میانِ دانشجویان شهرت داشت و ما با اضطراب برای امتحان آماده شده بودیم. اما نتیجه، نکته‌ای فراتر از نمره‌ها را نشان داد: بالاترین نمره (۱۹) از آنِ یکی از دخترانِ صنف شد؛ لطیف ‌جان ۱۸ گرفت و نمره‌ی من ۱۷ بود. آن رقابتِ سالم به من نشان داد که تواناییِ علمی به جنسیت وابسته نیست. وقتی فرصتِ یادگیری و میدانِ رقابت فراهم باشد، استعداد می‌تواند خود را آشکار کند.

خاطره‌ی نسرین نیز هنوز در ذهنم زنده است. او در سمسترِ نخست، با وجودِ مسئولیت‌های زندگی و بارداری، دوم‌نمره شد و من در جایگاهِ سوم قرار گرفتم. در سمسترِ دوم، به استاد مهجور وعده داد که اول‌نمره خواهد شد. این وعده تنها حرف باقی نماند؛ نسرین تلاش کرد و در پایانِ سمستر به مقامِ اول رسید. موفقیتِ او برایم نمونه‌ای از اراده و پشتکار بود و نشان داد که مسئولیت‌های زندگی لزوماً تواناییِ آموختن را از انسان نمی‌گیرند؛ گاهی کافی است فرصت و اراده در کنارِ هم قرار بگیرند.

اما این خاطراتِ خوش، با اندوهی همراه شد که هنوز از یادم نرفته است. پس از مدتی، دختران از ادامه‌ی درس بازماندند؛ هم دخترانِ مکتب و هم دانشجویانِ پوهنتون. من شاهدِ تلاش و انگیزه‌ی آنان بودم و می‌دانستم که جای‌شان در صنف تنها جایِ خالیِ چند شاگرد نیست. با رفتنِ آنان، بخشی از شورِ رقابتِ علمی و فضای زنده‌ی یادگیری نیز کم‌رنگ شد. آموزش فقط نمره و سند نیست؛ حضورِ شاگردان، تبادلِ اندیشه و فرصتِ برابر نیز بخشی از معنای آن است.

در تجربه و مشاهده‌‍ی من از قندهار، محدودیتِ دختران تنها به درس خلاصه نمی‌شد. گاهی حتی حضورِ زنان و دختران در مکان‌های تفریحی و فرصت‌های ساده‌ی اجتماعی نیز دشوار به نظر می‌رسید. البته نمی‌توان همه‌ی خانواده‌ها را یکسان دانست؛ اما آنچه برایم روشن بود، این بود که هر دختر باید فرصتِ آموختن، رشد کردن و حضور در جامعه را داشته باشد. زن نباید انسانی ناتوان و بی‌اختیار دیده شود. او نیز مانندِ هر انسانِ دیگر دارای توانایی، خواست و حقِ انتخاب است.

یک روز، هنگامِ گردش در یکی از مکان‌های دیدنیِ قندهار، دو تصویر ذهنم را به خود مشغول کرد. تصویرِ نخست، محدودیتِ فرصت‌های اجتماعی برای زنان و دختران بود. تصویرِ دوم، کودکی بود که به‌جای قلم، اسلحه در دست داشت. نمی‌دانستم اسلحه واقعی است یا اسباب‌بازی؛ اما هر دو احتمال مرا به فکر فرو برد. کودک باید با کتاب، قلم، بازیِ سالم و فرصتِ یادگیری آشنا شود، نه این‌که خشونت به بخشی عادی از دنیایش بدل گردد. آینده‌ی کودکان بخشی از آینده‌ی سرزمینِ ماست.

در کنارِ این تجربه‌ها، استادانی بودند که هرکدام به شیوه‌ای در شکل‌گیریِ نگاهِ ما سهم داشتند. «استاد رشیدی» با حضور و تشویقِ خود به ما کمک می‌کرد توانایی‌های‌ خود را بشناسیم و راهِ موفقیت را خود بسازیم. «استاد شهاب»، با آرامش و جدیتش، در میانِ دانشجویان احترام داشت؛ حتی کسانی که شاگردِ مستقیم‌اش نبودند، از او به نیکی یاد می‌کردند. این تجربه‌ها به من آموخت که نقشِ استاد تنها انتقالِ مطالبِ درسی نیست. گاهی یک جمله، یک نگاه یا یک تشویقِ به‌موقع می‌تواند در ذهنِ شاگرد بماند و در روزهای دشوار راهنمای او شود.

اکنون که به آن سال‌ها می‌اندیشم، می‌بینم از پوهنتون تنها ادبیات نیاموختم. آموختم که دوستی می‌تواند غربت را آسان کند، رقابتِ سالم انگیزه بیافریند و استادِ خوب بر نگاهِ شاگرد به جهان اثر بگذارد. همچنین فهمیدم که فرصتِ آموزش را نباید امری عادی و تضمین‌شده دانست. وقتی دخترانی را به یاد می‌آورم که در کنارِ ما درس می‌خواندند و سپس از ادامه‌ی آموزش بازماندند، ارزشِ صنف، کتاب و فرصتِ یادگیری برایم بیشتر می‌شود. جایِ خالیِ آنان بخشی از خاطراتِ من است؛ خاطره‌ای که نمی‌خواهم در سکوت فراموش شود.

به دخترانی که این نوشته را می‌خوانند، می‌خواهم بگویم که رویاهای‌شان ارزشمند است. اگر راهِ آموزش دشوار شده، دشواریِ راه از ارزشِ مقصد نمی‌کاهد. دانش تواناییِ اندیشیدن و امید به ساختنِ آینده را تقویت می‌کند. هیچ جامعه‌ای با خاموش‌ماندنِ استعدادهای نیمی از مردمش نمی‌تواند به همه‌ی ظرفیتِ خود برسد.

و به استادان با احترام یادآوری می‌کنم که اثرِ یک آموزگار گاهی سال‌ها پس از پایانِ درس باقی می‌ماند. یک فرصت، یک تشویق یا یک جمله می‌تواند در خاطره‌ی دانشجو بماند و در مسیرِ زندگی‌اش چراغی روشن کند.

آرزو دارم روزی برسد که هیچ دختری به دلیلِ دختر بودن از صنف و کتاب دور نماند و هیچ کودکی آینده را از پشتِ ترس و خشونت نبیند. روشناییِ دانش زمانی معنای کاملِ خود را پیدا می‌کند که راهِ آن برای همه باز باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000