گویا خیلی آرزوی بزرگی است که روزی از مکتب خسته برگردم و مادر با عشق دروازه را باز کند. با حال خسته دستانش را ببوسم و مادر قربانصدقهام برود و بگوید: «دخترم! تو برو لباست را تبدیل کن و استراحت کن، من امروز غذا را آماده کردهام.»
با وارد شدن به خانه، بوی غذای لذیذ و گرمِ مادر دوباره روحم را زنده کند. سریع به اتاقم -که یک اتاقِ کوچک و با لوازمِ اندک است- وارد شوم؛ اتاقِ شخصیِ خودم باشد و هیچکس بدونِ اجازه وارد نشود. بعد از تبدیل کردنِ لباسم، خودم را دواندوان به آشپزخانه برسانم و در چیدنِ دسترخوان -که یک غذا بیشتر نیاز نیست- به مادر کمک کنم.
خواهرِ کوچکم را که کارتونی نگاه میکند صدا بزنم و برادرِ بزرگم را که برای تدریسِ زبانِ انگلیسیاش آمادگی میگیرد، برای غذا صدا بزنم. پدر هم مثلِ همیشه در کار باشد و…
در هنگامِ غذا خوردن از مکتب و درسهایم بگویم؛ از اینکه معلم چه گفت، چند نمره گرفتم، کی با کی دعوای دخترانه کرده بود، کی دوستِ جدید پیدا کرد و دهها حرف و واقعهای که در مکتب افتاده بود. مادر هم با ذوق گوش بدهد و برادر مثلِ همیشه کلافه از پرحرفیام این جمله را تکرار کند: «کبرا، سرم درد گرفت، کافی است دیگر!» و خواهرِ کوچکم ریزریز بالایم بخندد.
دسترخوان با محبت و پرحرفیهای من تمام شود و من مصروفِ نوشتنِ کارهای خانگیام شوم. مادر هر ساعت یک بار به من سر بزند و برایم چای و میوهی خشک بیاورد. آخر صنفِ یازده هستم و درسها دشوار است؛ باید کسی حواسش به من باشد.
خواهرِ کوچکم حالا دیگر مکتب رفته است و برادرم برای تدریس به شاگردانش خانه را ترک کرده است. فقط من و مادرم هستیم. کلافه از درسهایم کنارِ مادرم میروم و سرم را آرام بالای پاهایش میگذارم. او آرام و مادرانه موهایم را نوازش میکند و گاهی به شوخی میگوید: «جانِ مادر! تو دیگر بزرگ شدهای، وقتِ شوهر کردنت است.» من هم با اخمِ مصنوعی میگویم: «مادررر، لطفاً!» اما مادر ریزریز با خودش میخندد و قربانصدقهام میرود.
شب میشود و پدر میآید؛ ذوقزده دروازه را برایش باز میکنم و سلام میدهم. بعد از روی احترام و عشق، بر دستانش بوسه میزنم.
اما او چه زیبا سرم را میبوسد و میگوید: «علیکمالسلام دخترم، حالت چطور است؟»
با پرسیدنِ این سوال و گفتنِ «دخترم»، از ذوق در پوستم نمیگنجم و بیاختیار تنِ صدایم را تغییر میدهم و میگویم: «خوبم پدرِ جانم؛ شما هم خسته نباشید!»
پدر که این ذوق و لبخندم را میبیند، زیرِ لب برایم قربانصدقه میرود.
آه که توجه و محبتِ او چه زیبا و پاک است! وقتی او به من «دخترم» میگوید، خودم را در آسمانها میبینم. آخر من خوشبختترین دخترِ دنیا هستم که پدرم به من «دخترم» میگوید…
غذای شب را سرِ یک دسترخوان میخوریم. دوباره من با پرحرفیهایم این بار سرِ پدر جانم را به درد میآورم. مادر هم پیشقدمی میکند، سخنانم را قطع میکند و میگوید: «دخترم! پدرت خسته شده، بگذار کمی استراحت کند.» من هم ناچار سکوت میکنم؛ ولی انگار برادرِ بزرگم نیشش باز شده است و از اینکه من حرف زده نمیتوانم، او بیشتر خوشحال است. بیخیالش! چشمغرهای تقدیمش میکنم و با مادر دسترخوان سادهی خود را جمع میکنم.
بعد از یک روزِ پر سروصدا، میخواهم بخوابم. به اتاقِ کوچکم میروم، سرم را بالای بالش میگذارم، برای حقِ آموزش و داشتنِ چنین خانوادهای از خدا تشکر میکنم و به خوابِ عمیقی فرو میروم.
چقدر رویای بزرگی است، نه؟
فقط یک زندگیِ ساده؛
یک محبتِ مادرانه؛
یک روز مکتب؛
یک ساعت نوشتنِ کارهای خانگیام؛
سرِ دسترخوان حرف زدن؛
سر به سر گذاشتنِ برادرِ بزرگم؛
«دخترم» گفتنِ پدرم…
آه خدایا! این خیلی رویای بزرگ و دستنیافتنیای است.
تو نباید اینقدر توقع داشته باشی؛ برای مادرت کسی مادری نکرده است و او نمیداند چگونه به تو محبت کند. «دخترم» گفتنِ پدر؟ او تو را موجودی اضافی و مالِ مردم میپندارد؛ توقع داری به مالِ مردم بگوید «دخترم»؟ صحبت سرِ دسترخوان که غیرممکن است؛ دختر حقِ حرف زدن در خانوادهی ما را ندارد، حالا میخواهی سرِ دسترخوان و جلوی همه حرف بزنی؟
سر به سر گذاشتنِ برادر را دیگر از ذهنت بیرون کن؛ او تو را همسطحِ خود نمیبیند، چه برسد به حرف و سر به سر گذاشتن!
نوشتنِ کارهای خانگیات؟ کدام کارخانگی؟ تو که حقِ رفتن به مکتب را نداری!
ببین چقدر رویاهای عجیب و غریب برای خودت بافتی…
همین که هنوز زندهای و به تو اجازه دادهاند نفس بکشی، سپاسگزار باش!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه