«بخدا دواهایم را میخورم، فقط شبها دستهایم را به تخت نبندید! شما نمیدانید وقتی میآید به خوابم، از من میخواهد که بغلش کنم و نمیتوانم دستهایم را به سمتش باز کنم… شما نمیدانید چه دردی دارد…»
لطیفه یک دخترِ بسیار باهوش و زیبا با چشمانِ سیاه و بزرگ، موهای سیاه و بلند و جلدِ سفید، در شهرِ کابل متولد شد. خانوادهی لطیفه از نظرِ اقتصادی نسبتاً بد نبودند، ولی باز هم لطیفه و برادرانش قالینبافی میکردند تا در جاهای بهتر درس بخوانند. همیشه بلند میخندید. تا صنفِ ششم در یک جا درس خواندیم که طالبان آمدند و دیگر اجازهی مکتب رفتن را به ما ندادند. دچارِ افسردگی شدم؛ از آنجا نقلِ مکان کردیم و بعد از مدتی طولانی از افسردگی بیرون شدم. هر دردی را دیدم، ولی دردناکترین درد، دردِ دوری از مکتب است. بعد از آن همیشه سوالی در ذهنم بود که لطیفه چه حال دارد؟
یک سال بعد به دیدنِ دوستم رفتم، اما چیزی که دیدم قلبم را شکست. لطیفه دچارِ افسردگیِ شدید شده بود؛ اصلاً با کسی صحبت نمیکرد و از جمعیت نفرت داشت. با خودش حرف میزد و میگفت: «چه وقت این مجازاتِ ما تمام میشود؟» این جمله هنوز در ذهنم مانده است، چون واقعاً چه مجازاتی؟ جرمِ ما چه بود؟ ما چه کرده بودیم؟ فقط میخواستیم درس بخوانیم، فقط میخواستیم آیندهای داشته باشیم. اما نبضِ زندگیِ ما را گرفتند و ما دچارِ ایستِ قلبی شدیم.
تنها جرمِ ما این بود که دختر به دنیا آمدیم. اگر توانِ انتخابِ جنسیت را میداشتیم، مسلماً جنیستی را انتخاب میکردیم که بودنش در جامعه جرم نباشد.
یک روز با مادرِ لطیفه تماس گرفتم؛ میخواستم احوالش را بگیرم. مادرِ لطیفه گفت: «از حالِ لطیفه خبر نداریم که چطور است.» دلم لرزید و احساسِ عجیبی پیدا کردم. با خودم میگفتم چرا از او خبر ندارند؟ چه اتفاقی افتاده است؟ جرأتم را به خرج دادم و سوال کردم: چرا از لطیفه خبر ندارید؟ کدام اتفاقی رخ داده یا جایی به مسافرت رفتهاید؟
مادرش گفت: «نه… لطیفه خیلی وقت است که بستر است.»
سوال کردم: «کجا؟»
گفت: «در شفاخانهی علیآباد.»
وقتی این را شنیدم، خیلی ناراحت شدم. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: «من به دیدنش میآیم.» سریع آماده شدم و به شفاخانه رفتم. یکی از پرسونلهای شفاخانه معلومات داد و گفت: «لطیفه در بخشِ اعصاب، منزلِ سوم، اتاقِ ۲۸ بستری است.»
پاهایم توانِ بالا رفتن از پلهها را نداشت. با هر قدمی که به طرفِ منزلِ سوم برمیداشتم، قلبم بیشتر میلرزید. وقتی به منزلِ سوم رسیدم، ناگهان صدای کسی را شنیدم که با گریه فریاد میزد: «بخدا دواهایم را میخورم! فقط شبها دستهایم را به تخت نبندید. شما نمیدانید وقتی میآید به خوابم، از من میخواهد که بغلش کنم و نمیتوانم دستهایم را به سمتش باز کنم. شما نمیدانید چه دردی دارد…»
این صدا خیلی آشنا بود. قلبم فروریخت. جلوتر رفتم و درِ اتاقِ ۲۸ را باز کردم؛ دیدم لطیفه است. یک داکتر کنارش ایستاده بود و شش پرستار دستهایش را به تخت میبستند. اشک در چشمانم حلقه زد؛ سریع پاکش کردم. لطیفه مرا دید و گفت: «رفیق، آمدی؟ نجاتم بده! اینها فکر میکنند من دیوانه هستم.»
برایم خیلی عجیب بود. مادرِ لطیفه میگفت حالش بسیار خراب شده است، اما او مرا شناخت؛ همان دوستِ کودکیم بود، همان دختری که سالها کنارم نشسته بود. به پرستارها گفتم: «رهایش کنید!» محکم بغلش کردم و گفتم: «چطوری؟»
گفت: «خوبم.»
سوال کردم: «چرا اینجایی؟ چه دلیلی تو را اینجا کشانده رفیق؟»
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «مکتب…»
فقط همین یک کلمه را گفت، اما پشتِ همین یک کلمه سالها درد پنهان شده بود. گفت: «از آن روز که درهای مکاتب بسته شد، وضعیتم خراب شد تا مرا به اینجا آوردند. همه فکر میکنند من دیوانه هستم، ولی نه به خدا، من دیوانه نیستم!»
اشکهایش جاری شد و گفت: «شب در خواب، قلم، کتاب، کتابچهها و رویاهایم میآیند و از من میخواهند بغلشان کنم، ولی من نمیتوانم دستهایم را به سمتشان باز کنم، چون دستهایم بسته است. اینها نمیدانند چه دردی دارد، ولی تو میدانی… چون تو هم همین راه را آمدهای.»
نمیدانستم چه بگویم؛ فقط نگاهش میکردم…
امروز من دردِ لطیفه را نوشتم تا بدانید دختران در افغانستان چقدر دردها را متحمل شدهاند، اما هنوز هم انگیزه دارند و برای ساختنِ آیندهی زیبا تلاش میکنند. هزاران لطیفهی دیگر داستانشان نگفته مانده است؛ بعضیها از مجبوریت دست به خودکشی زدند، بعضیها دیوانه شدند و بیشترشان نرسیده به اهداف و رویاهایشان مجبور به ازدواج شدند.
بدانید برای بعضی دختران کتاب فقط چند برگ کاغذ نیست، قلم فقط یک وسیلهی نوشتن نیست و مکتب فقط یک ساختمان نیست؛ مکتب بخشی از زندگی و آیندهی آنهاست.
خیلی دردآور بود وقتی لطیفه را در آن شرایط دیدم. بعد از آنکه از شفاخانه مرخص شد، چند مدت من و مادرش از او مراقبت کردیم. حالش بهتر شد و او را با خودم به کورسهای زبان، نقاشی و بخشهای دیگر بردم. خدا را شکر حالا لطیفه مثلِ قبل تندرست شده و یکی از شاگردانِ برترِ صنف است.
برای شما میگویم خواهرانِ عزیز و درد دیدهی وطنم: انگیزهیتان را از دست ندهید! پشتِ هر شبِ تاریک، روزِ روشن در راه است. هیچ شبی سیاه و ابدی نبوده و نخواهد بود. دست از تلاش برندارید، مهم نیست در چه عرصهای باشد. اهداف و رویاها معنای واقعیِ زندگی هستند؛ زندگی کنید، نه اینکه فقط زنده بمانید!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه