فقط می‌خواهم از این کابوس بیدار شوم

می‌خواهم وقتی بیدار شدم، دیگر همه‌چیز فقط یک خواب بوده باشد؛ یک کابوسِ وحشتناک… یک کابوسی که پنج سال را در برگرفته است.

می‌خواهم وقتی بیدار شدم، من همان دختری باشم که آزادانه به مکتب می‌رود؛ حرفی از طالب نیست…

حرفی از محدودیت نیست…

حرفی از درِ بسته‌ی مکتب نیست…

زنان از حقِ خود محروم نیستند؛ می‌توانند سرِ کار بروند، کار کنند، تعلیم و تحصیل کنند.

دختران آزادانه به مکتب می‌روند؛ خندان و خوشحال، و به فکرِ درس‌ها و امتحان‌های‌شان هستند.

دیگر کسی آینده‌ی مبهم ندارد.

می‌خواهم وقتی بیدار شدم، مادرم بگوید: «چرا این‌قدر ناوقت بیدار شدی؟ مگر نگفته بودی امروز امتحان داری؟ سریع یونیفورمت را بپوش و برو به مکتب که دوستانت منتظرت هستند…» و من در دلم بگویم: «نمی‌دانی مادر، چه خوابی دیده‌ام!»

من خواب دیده‌ام که دختران حقِ کار و حقِ تحصیل ندارند.

من خواب دیده‌ام که من نمی‌توانم به مکتب بروم.

من خواب دیده‌ام که پشتِ دروازه‌ی بسته‌ی مکتب مانده‌ام.

من خواب دیده‌ام که دیگر حق ندارم دوستانم را ببینم.

من خواب دیده‌ام که دیگر حق ندارم صدایم را بلند کنم

من خواب دیده‌ام که دیگر حق ندارم در کشورِ خودم آزادانه قدم بردارم.

من خواب دیده‌ام که زن بودن جرم است!

وقتی از خانه پا به بیرون بگذارم، همه‌چیز مثلِ همان زمانِ قبل باشد؛ واقعاً خبری از طالب نباشد… نه خبری از طالب، نه خبری از محدودیت و نه خبری از دروازه‌ی بسته‌ی مکتب‌های دختران. کوچه شلوغ باشد از دختران و زنانی که بعضی سرِ کار می‌روند، بعضی به مکتب و بعضی هم به طرفِ دانشگاه. همه شاد و مسرور به طرف کارها و مصروفیت‌های شان بروند.

می‌خواهم وقتی از این خواب بیدار شدم، بگویم: «چه خوابِ طولانی‌ای که پنج سال در برگرفته و من همان دخترِ پنج سالِ قبل باشم!» می‌خواهم وقتی خوابم را با دوستانم گفتم، بگویند: «فقط یک خواب بوده است و تمام.»

و من منتظرم، مادر، تا از این کابوسِ وحشتناک بیدارم کنی و بگویی: «برو به مکتب که امروز امتحان داری!»

با علاقه لباس و چادرِ مکتبم را بپوشم. وقتی به مکتب بروم، مکتب دیگر درش بسته نباشد؛ دروازه‌اش باز باشد و همه‌ی دختران در مکتب حاضر باشند. من منتظرم تا از این کابوس بیدار شوم!

نمی‌دانم؛ شاید این کابوس نباشد، شاید این حقیقت باشد! باز هم نمی‌دانم به چه چیزی اعتماد کنم؛ به این کابوسِ وحشتناک یا به این‌که این واقعیت است؟

من یک دختر در افغانستانم؛ کسی که آرزو دارد همه‌ی این نگرانی‌ها واقعیت نداشته باشد، کسی که آرزو دارد همه‌ی این‌ها خوابی بیش نباشد. کسی که فقط یک چیز می‌خواهد: این‌که همه‌ی این پنج سال خوابی بیش نباشد و بتواند پس از بیدار شدن، دوباره درس بخواند، تحصیل کند، بدونِ ترس بیرون برود، بدونِ ترس در راهِ علم قدم بردارد، با خنده از کوچه عبور کند، آرام زندگی کند و روزی بتواند به‌عنوان یک دخترِ موفق، سرِ پدر، مادر، برادر و خواهرانش را بلند کند.

اما بعضی اوقات با خود می‌گویم: کاش می‌شد همه‌چیز خواب باشد!

اما اگر واقعیت باشد و هرگز از خواب بیدار نشوم، چه؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000