ما قرار بود روزی آخرین درس مکتب را بخوانیم، آخرین کتاب را در آغوش بگیریم، لباس فراغت تن ما باشد و با لبخند بر لبان از دروازهی مکتب بیرون شویم. ما قرار بود روزی فارغ شویم، نه اینکه فراموش شویم…!
اما زندگی طوری دیگری برای ما رقم خورد؛ روزی رسید که صنفها در سکوت مطلق فرو رفتند. چوکیها خالی شدند، چوکیهایی که حالا منتظر دخترانی هستند که دیگر اجازهی نشستن بر روی آنها را ندارند.
پنج سال است که از آن روزِ سیاه میگذرد؛ آن روزی که رویای هزاران دختر نابود شد، رویاهایی که سالها برای آن خیالبافی کرده بودند. پنج سال است که هر روز محدودیتها بیشتر و بیشتر میشود. ما در این پنج سال هر قدر فریاد زدهایم و صدای خود را بلند کردهایم؛ اما هر بار سرکوب و شکنجه شدهایم. هر بار خواستیم در برابر حق خود اعتراض کنیم، خواستند صدای ما را خاموش کنند و از هر طریق ممکن صدای ما را خفه کردند.
من فکر میکنم حالا ما فراموش شدهایم. هر قدر هم حق خود را بخواهیم و اعتراض کنیم، هیچکسی نیست که صدای ما را بشنود. گویا محرومیت ما از آموزش به یک موضوع عادی تبدیل شده است. هیچکس ما را درک نمیکند که ما در این پنج سال چه دردهایی را کشیدیم و چقدر تحقیر شدهایم.
گاهی وقتی همهجا را سکوت فرا میگیرد، با خود فکر میکنم و میگویم: «دنیا چقدر عجیب است! در همهی جهان دختران میتوانند درس بخوانند و برای خودشان رشتهی دلخواه و دانشگاهِ خوب را انتخاب کنند؛ اما افغانستان تنها کشوری است که دخترانش محروم از تحصیل هستند. تنها در افغانستان، مکتب رفتن به رویا تبدیل شده است و کتابها در الماریها جا ماندهاند و دیگر فرصت باز کردن آنها را پیدا نخواهیم کرد.»
دروازههای مکاتب بسته شد و آرزوهای ما نیز با آن در بسته و زندانی شدند. انگار بخشی از وجود ما پشت آن دروازهها جا ماند. دختران دیگر دربارهی آیندهی خود تصمیم میگیرند؛ اما ما اینجا حتی حق انتخاب هم نداریم. آنها لباس فراغت برای خودشان انتخاب میکنند؛ اما ما هنوز فقط میتوانیم در خیال، آن لباسها را بپوشیم.
داستانِ ما نباید اینجا تمام شود. شاید امروز نتوانیم لباسِ فراغت بپوشیم؛ اما هنوز رویای پوشیدنش را از قلب خود بیرون نکردهایم. شاید امروز در صنف نباشم؛ اما هنوز خودم را دانشآموز فکر میکنم، دختری که برای رویاهایش میجنگد.
امروز سلاحِ ما شمشیر و تفنگ نیست! امروز سلاحِ ما قلم ما است. ما میتوانیم با نوشتن صدای خود را بلند کنیم و دردهای ما را بیان کنیم.
ما قرار نیست فراموش شویم؛ بلکه قرار است فارغ شویم!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه