چندسال پیش وقتی که نوجوان بودم خانواده مدام با من شوخی میکردند. آن وقتها پدربزرگم هنوز زنده بود و شبها که دور سفره جمع میشدیم با لبخندی میگفت که نازدانه به زودی عروس میشود.
من شرم میشدم. چهرهام سرخ میشد، نان را زودتر خلاص میکردم و میرفتم که خودم را با چای و آشپزخانه، یا در اتاق دیگر با تلویزیون مصروف کنم. اما راستش از شوخیهای پدربزرگ بدم نمیآمد. وقتی که او شوخی میکرد و از عروسیام میگفت، همانقدر که شرم میشدم، همانقدر دلم به خواستن و تپیدن میافتاد.
آن روزها گذشت. پدر بزرگ وفات کرد، من عروس شدم و امسال چهار سال از عروسیام میگذرد.
اکنون پسرکی دارم که سه ساله است. در دوران پیش از عروسی در خانهی پدرم که بودم مصطفی برادرم کوچک بود. من او را خیلی دوست داشتم. یکی از چیزهایی که مرا جذب او کرده و او را برایم بسیار شیرین کرده بود، بازی او بود. او زیاد بازی میکرد. مخصوصا با پدر بزرگم زیاد بازی میکرد.
همان شبهایی که پدر بزرگ پیش بقیهی اعضای خانواده با من شوخی میکرد و من از شرم سرخ میشدم، در خیالاتم گاهی به خانهی شوهر و از جمله به این که روزی پسری داشته باشم که مثل مصطفی خوب و شوخ و بازیگوش و شیرین باشد فکر میکردم.
من به بازی بسیار علاقه داشتم و به انواع وسایل بازی فکر میکردم. در دلم میگفتم اگر روزگاری حرف پدربزرگم راست شد، من شوهر کردم و بچهدار شدم، یکی از کارهایی که میکنم از جمله انواع وسایل بازی میخرم، بچهام را مدام به پارکِ بازی میبرم، و در یک خانه (اتاق) کلان میمانم که آزاد و راحت بازی کند.
از قضا همانطوری شد. علی، پسر من شوخ و بازیگوش و شیرینزبان است. از چهره نیز شبیه مصطفی است. تا اینجا همانچیزی شد که من میخواستم.
اما بقیه چیزهایی که میخواستم تماما خیالات بود. اکنون به عنوان یک مادر، که پسرک حدودا سه سالهای دارد، از نداری و گردنِ کج پسرم هردم دلم آب میشود.
ما در غرب کابل، در وسطهای کوه چهلدختران زندگی میکنیم. در یک خانهی کرایی تنگ، بدون آشپزخانه و تانکر آبی که هر پنج شش روز بعد یکبار از آب تازه پر میشود. دو روز پیش (شنبه، ۹ عقرب ۱۴۰۵) پایین، به بازار رفته بودم.
پایین کوه چهلدختران نه مارکیت است، نه مغازه است و نه سوپرمارکیت. فقط بازارکی است برای اهالی فقیر همان ساحه که جنسهای بیکیفیت ولی ارزان دارد. وقتی که از کوه پایین شدیم، لب سرک، دستفروشی بازیچهی اطفال داشت.
بارها علی را با گریه به خانه برده بودم. تلاش میکنم کاری پیش نیاید و بازار نروم. اما نمیشود. خانه است و گاهی ضرورت پیش میآید که باید برویم و آن اجناس بسیار مورد نیاز و ضروری را بخریم.
اینبار هم مثل هر بار دیگر شد. ضرورتی پیش آمد، رفتم بازار، چشم علی به همان بازیچههایی خورد که پسران همسایه داشتند.
او دوید و موترک را گرفت. دلم از جا کنده شد. مثل هر بار دیگری میشد که بازیچه یا گاهی برخی خوردنیها را به زور از او گرفته بودم و او تمام روز گریه کرده بود. اینبار هم همانطور میشد.
۲۶۰ افغانی در جیبم بود. چای، خمیرمایه و دوجوره کفش لازم بود. از دستفروش پرسیدم که قیمت موترک چند است، گفت پنجاه افغانی. درجا حساب و کتاب یادم آمد که بعد از خرید موترک، با ۲۱۰ افغانی که نمیشود کفش و چای و خمیرمایه بخرم، چیزهایی که هر یک از دیگری ضروریتر بود.
موتر را از دست علی گرفتم و او مثل همیشه گریه کرد. در اوایل که تازه بود و گریهی پسرم به خاطر نداشتن پنجاه یا صد افغانی زیاد تکرار نشده بود، برایم خیلی سخت تمام نمیشد. اما در این یک سال اخیر که او هوشیارتر و جنجالیتر شده و مدام بازیچه میخواهد، با گریههای تکراری او گلوی مرا هم بغض میگیرد.
یک روز دو روز نیست، تحمل نداری، بیچارگی، گردن کج، سرکوب و سرخوردگی هر روزهی یک پسرک شیرینزبان سه ساله برای هر مادری شاید آسان نباشد.
نمیدانم برای همه چنین است یا نه، اما تا اینجای کار مادری برای من بسیار سخت تمام شده است. گاهی که علی برای چیزهای کودکانه بیوقفه گریه کرده که روزی برایم خیالات دلگرم کنندهای بود، من هم لبریز از بغض شدهام. حتا اگر وسط جمعیت بوده، اگر جایی بوده که میدانستم مردم بد میگفته، از لحاظ عرف اجتماعی ننگ بوده، شرم بوده؛ اما من بیاختیار و پنهان از چشم مردم هم خشمم را فروخوردهام و هم اشکم را پاک کردهام. روزهایی بوده که دست علی در دستم، چشمهایم لبریز از اشک، نه گریه توانستهام و نه راهم را دیدهام.
درست همان لحظهای که علی در داخل دکانی، یا پیش دستفروشی برای موترکی گریه میکرده، من پیشاپیش یکی دو ساعت بعدش را هم میدیدم که پسرکم با گردن کج در کنج خانهای تاریکی نشسته و با هقهق طولانی به خواب میرود. در تمام آن شبها من سوختهام. نصفهای شب از خدا خواستهام که چیزی عوض شود، اما تا حالا فردا باز همان داستان بوده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه