نبیلا، زن ۲۲ سالهای که صاحب دو کودک است، روایت تلخی دارد که تنها قصه و سرگذشت او نیست. همه او را به زنی مقاوم همچون فولاد تشبیه میکنند، اما چه کسی مسیر فولادین و احساسات تلخ آن را بیشتر از خودش میداند؟ صورتش همیشه کبود است، چشمهای پندیده و موهای پریشان او پیش از سخن گفتن، حالوروز او را نمایان میکند. نبیلا همیشه زیر بار شکنجهها و لتوکوب شوهرش قرار دارد و سردردی و بیحالی بخش جداییناپذیری از زندگیاش شده است.
او میگوید زمانی که شوهرش به خانه میآید، کافی است اتفاق کوچکی باعث دلآزردگیاش شود تا شروع به تحقیر کردن و کتک زدن او کند: «اگر با صاحبکار خود بحث کند یا قسمت کوچکی از خانه را ناپاک ببیند، مرا مورد خشونت قرار میدهد.» وقتی او از این موارد صحبت میکرد، هیچ اشکی در چشمانش نمیدیدم و عادی سخن میگفت؛ مثل خبرنگاری که یک رویداد را گزارش میدهد، در حالی که من نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. پرسیدم: «همیشه همینقدر بیاحساس هستی؟»
پوزخندی زد و لحظهای مکث کوتاه کرد: «چون این اولین بار نیست که راجعبه خشونت و لتوکوب شوهرم با کسی صحبت میکنم؛ چندین بار این مساله را در نانوایی با زنان محل نیز در میان گذاشتم و آنها مرا دختر نازدانه خطاب کردند. سرنوشت آنها نیز همانند من بود و ما همه به همین زندگی محکوم شدهایم.»
نبیلا راست میگفت؛ او تنها قربانی نبود و از اینکه قربانیان دیگری را اطراف خودش میدید، فکر میکرد زندگی یک دختر باید همینگونه باشد؛ بدون اعتراض و بدون حق انتخاب.
ـ از دورانی که در خانه پدر بودی برایم بگو.
ـ خانه پدر هم گهگاهی از سوی پدر یا برادرانم لتوکوب میشدم، اما حداقل مادرم کنارم بود و گاهی خواهرانم نیز از من دفاع میکردند. اگر جایی میخواستم بروم، باید از پدر گرفته تا برادر کوچکتر از خودم اجازه میگرفتم تا پایم را از دروازهی حویلی بیرون بگذارم.
او همینطور که به نقطهای خیره شده بود، گفت: «ولی میدانی زجرآورتر از خشونتهای شوهرم چیست؟ دیدن رفتار پسر چهارسالهام با خواهرش که دو سال از او کوچکتر است؛ گاهی موهای او را میکشد و به او سیلی میزند. وقتی دلیل کارهایش را بپرسم، میگوید: من مرد دوم این خانه هستم و باید مثل پدر قوی باشم.» چشمان نبیلا اشکآلود شده بود؛ یعنی او بیشتر از آنکه نگران وضعیت جسمانی خودش باشد، به این فکر میکند که ۹ ماه کودکی را در بطن داشتن و پس از آن چهار سال مراقبت، نتیجهاش فرزندی میشود که فردا روز با مادر، خواهر، همسر و دختر خودش ظالم باشد.
ـ این موضوعات را با خانوادهات در میان نگذاشتی؟
ـ آنها میگویند باید تحمل کنم؛ تا زمانی که مرگم فرا برسد. راه برگشتی جز مردن ندارم. خودت که میدانی بودن دختر مطلقه در خانه پدرم ننگ بزرگی است. از یکسو هم نمیتوانم این دو کودک را رها کنم…
ـ خودت چی میشوی؟
ـ مگر زندگی من دست خودم بوده که بعد از این باشد؟
نبیلا مأیوسانه سخن میگفت. او، رویاهایش، انتخابهایش و تمام زندگیاش قربانی شده بود. نبیلا باید بفهمد که زندگی او فقط برای خودش است، باید شجاعانه تصمیم بگیرد و نباید قربانی باشد!
قصهی نبیلا فقط روایت خشونت یک زن نیست؛ روایت جامعهای است که در آن، خشونت گاهی آنقدر عادی میشود که قربانی، خودش را محکوم به تحمل آن میداند. وقتی دختری از کودکی حق انتخاب، آزادی و اعتراض را تجربه نکند، ممکن است در بزرگسالی نیز خشونت را بخشی جدا نشدنی از زندگی خود تصور کند.
اما خشونت، سرنوشت هیچ انسانی نیست. هیچ زنی نباید تنها به دلیل زن بودن، تحقیر، ضربوشتم یا مجبور به تحمل زندگیِ شود که انتخابش نکرده است. نبیلا باید بفهمد که زندگی او فقط برای تحمل کردن نیست و ارزش او به رضایت دیگران وابسته نیست.
چیزی که در داستان نبیلا برای من دردناکتر بود، فقط خشونتی نیست که خودش تجربه میکند؛ بلکه تأثیری است که این خشونت بر نسل بعد گذاشته است. پسر کوچک چهارسالهای که میگوید «مرد دوم این خانه» است و باید مانند پدرش قوی باشد، در واقع در حال یادگیری الگویی است که از محیط اطرافش دیده است.
به نظر من، وقتی خشونت در یک خانواده تکرار میشود، فقط یک نفر آسیب نمیبیند؛ بلکه نگرش و رفتار کودکان نیز تحت تأثیر قرار میگیرد و چرخهی خشونت میتواند به نسل بعد منتقل شود. به همین دلیل، نجات یک زن از خشونت فقط نجات یک فرد نیست؛ بلکه میتواند فرصتی برای ساختن آیندهای متفاوت برای فرزندان او نیز باشد.
نبیلا نباید قربانی بودن را هویت خود بداند. او انسانی است با حق انتخاب، حق امنیت، حق احترام و حق داشتن آیندهای که خودش برای آن تصمیم بگیرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه