بهار آمده‌است؛ اما ما هنوز زمستانی‌ایم

بهار از راه رسیده است. یخ‌ها شکسته و هوا گرم شده است. درختان شکوفه کرده‌اند، پرنده‌ها آوازهای زیبا می‌خوانند و پرواز می‌کنند. باران بهاری سرازیر شده و همه‌جا بوی تازگی و امید می‌دهد، زمین دوباره جان گرفته‌است. اما در دل من و هزاران دختر دیگر، هنوز زمستان ادامه دارد؛ زمستانی که درهای مکتب‌ها همراهش یخ […]

Read More

آفتاب زخمی، امید زنده

زمانی‌که آفتاب جامه‌ی پُرخون بر تن می‌کرد و کم‌کم رخت سفر می‌بست، گویی می‌خواست با غصه‌هایش همه‌جا را غمگین سازد. دختری در کنار پنجره نظاره‌گر او بود و با دیدن غصه‌های آفتاب، غم‌های خودش نیز جان گرفت و بار دیگر او را به گذشته برد؛ همان گذشته‌ای که زندگی‌اش دگرگون شد. دخترک از آدمیان شاکی […]

Read More

اعتماد (۱۲): داکتر طالب؛ چهره‌ای متفاوت در سیاست

اولین بار که پایم را به دفتر پشاورِ سازمان نصر گذاشتم، اواخر قوسِ سال ۱۳۶۸ بود. این شهر، پیش از من، چندین توفانِ هم‌زمان را پشت سر گذاشته بود: شکستِ عملیات مجاهدین برای فتح جلال‌آباد و سرخوردگیِ تلخی که در پی آن آمد؛ آشفتگیِ صفوفِ تنظیم‌های هفت‌گانه و جنگِ پنهانِ سهم‌خواهی در میان‌شان، تکانه‌ی بزرگِ […]

Read More

رویاهایی که در دستمال پیچیده شدند

مکتب‌ها دوباره باز شده‌اند…! دروازه‌هایی که هر سال، به روی رویاهای کوچک و بزرگ گشوده و حیاط‌هایی که با خنده‌های کودکانه دوباره زنده می‌شوند. صبح‌ها رنگ دیگری گرفته‌اند؛ کوچه‌ها پر از قدم‌هایی شده‌اند که به سوی دانستن می‌روند و آسمان، گویی شاهد آغاز هزاران آرزوی تازه است؛ آرزویی که در دل هر کودک آرام و […]

Read More

سرنوشت ما دست کیست؟

سرنوشت ما دست کیست؟ این پرسش، شاید برای برخی تنها یک سوال فلسفی باشد؛ اما برای بسیاری از دختران این سرزمین، یک دردِ زنده و یک واقعیت همیشگی است. وقتی زندگی میان «خواستن» و «نشدن» گیر می‌کند، وقتی رویاها شکل می‌گیرند اما اجازه‌ی رشد پیدا نمی‌کنند، این سوال آرام و بی‌صدا در دل تکرار می‌شود: […]

Read More