دختری که قربانیِ کودک‌همسری شد…!

نامش بهاره بود. دختری که لبخندی زیبا داشت و چشمانی پر از امید بود. او رویاهای زیادی داشت؛ رویاهایی که منتظرِ رسیدن به آن‌ها بود. او فقط ۱۷ ساله بود، مکتب را تمام کرده بود و انگلیسی می‌آموخت. آن روز را خیلی خوب یادم هست؛ روزی که بهاره تغییر کرد و دیگر آن بهاره‌ی سابق […]

Read More

از صفر تا صد

انسان با افکارش باارزش‌تر می‌شود و ما نباید اجازه دهیم که افکارِ منفیِ دیگران به ما سرایت کند. ما با رویا و موفقیتِ خود می‌توانیم جهان را بسازیم. ما نباید به چیزهای پیش‌پاافتاده قانع باشیم. اگر به چیزهای اندک اکتفا نماییم، فقط می‌توانیم میوه‌های شاخه‌های پایین را بچینیم. اگر میزانِ آگاهی ‌ما پایین باشد، از […]

Read More

خواهرانم را کجا بردید؟

آیا کسی می‌داند آن‌ها کجا هستند؟ آیا کسی خبر دارد در چه شرایطی زندگی می‌کنند؟ آیا آن‌ها جایی برای خوابیدن و غذایی برای خوردن دارند؟ هر باری که از کنارِ مکتب یا کورسی می‌گذرم، ناخودآگاه نگاهم به دروازه‌ی آن می‌ماند تا شاید دختری با کتاب در دست از آن در بیرون بیاید؛ از دروازه‌ای که […]

Read More

آرزویی برای جبرانِ زحمت‌های پدرم

وقتی از من می‌پرسند موفقیت برایت چیست، شاید بتوانم جواب‌های زیادی بدهم: داشتنِ یک زندگیِ خوب، شغلِ خوب، درآمدِ خوب و رسیدن به آرزوهایم. اما در پشتِ همه‎ی این آرزوها، یک دلیلِ بزرگ‌تر دارم: پدرم! من می‌خواهم در زندگی موفق شوم؛ نه فقط برای این‌که خودم زندگیِ راحتی داشته باشم، بلکه برای این‌که روزی بتوانم […]

Read More

آموزش و فقر؛ دو حلقه از یک چرخه

گاهی یک کشور را نمی‌توان فقط با اعدادِ اقتصاد، نرخِ بیکاری، میزانِ فقر یا تعدادِ مکاتبِ بسته‌شده توصیف کرد. بعضی واقعیت‌ها را باید در چشمانِ کودکی دید که کتابش را کنار گذاشته تا کار کند، در دست‌های پدری که توانِ پرداختِ کرایه‌خانه را ندارد، در سکوتِ دختری که سال‌هاست پشتِ درِ یک مکتب ایستاده اما […]

Read More