زیر آفتاب سوزان، با پاهایی پر از خاک، مسیر را پیموده بودم. آفتاب آنقدر تند بود که دلم میخواست زودتر برسم و از گرمایش خلاص شوم. هر قدم که برمیداشتم، خاک بیشتری به پاهایم میچسبید و عرق، صورتم را تر میکرد. گاهی دستم را جلوی صورتم میگرفتم تا کمی از تیزی آفتاب کم شود، اما فایدهای نداشت. راه را آمده بودم و فقط میخواستم زودتر برسم. برای لکنت زبانم رفته بودم؛ برای همان چیزی که سالهاست با آن درگیرم و هنوز هم برای بهتر شدنش تلاش میکنم.
قبل از اینکه وارد اتاق شوم، گریه کرده بودم. وقتی اصرار داشتند هر روز بیایم، گفته بودم: «خانوادهام اجازه نمیدهند.» گفتنش برایم سخت بود. نه اینکه خودم نخواهم، اتفاقاً میخواستم. دلم میخواست بیشتر تلاش کنم، دلم میخواست یکبار هم که شده برای چیزی که سالها اذیتم کرده، فرصت بیشتری داشته باشم. اما همیشه همهچیز دست آدم نیست. چند دقیقهای همان بیرون ماندم تا چشمهایم از گریه بیفتد، بعد داخل شدم.
با آن آقا حرف میزدم. دو تا از کارآموزها یا شاگردهایش هم در اتاق بودند. من حرف میزدم، اما گوشم هم به حرفهایی بود که آن دختر جوان به همکارش میگفت. یکدفعه گفت: «ای دختر را ببین، چقدر زیبا…»
من یکبار صحبت کردن را قطع کردم و لبخند زدم. حواسش به من نبود. ادامه داد که چقدر خوشحال است یک مراجعهکنندهی زیبا دارد و خیر است که هفتهای یک روز خواهد آمد. اینبار دیگر چیزی نگفتم؛ فقط طرفاش دیدم. در حالی که دستهایش را زیر چانهاش گرفته بود، به من نگاه میکرد. دوباره خندیدم. انگار حرفی بود که زن همسایهی ما زده بود: «باور کن زیبا هستی؛ اینقدر که آدم میخواهد فقط طرفاش ببیند.»
اما نمیدانم چرا این یکی در ذهنم ماند؛ شاید چون من آن روز، با فکر زیبایی به آنجا نرفته بودم؛ با فکر لکنت رفته بودم، با فکر کلمههایی که گاهی درست از دهانم بیرون نمیآیند، با فکر سالهایی که گذشته و هنوز دارم برای بهتر شدنش تلاش میکنم، با فکر اینکه آیا اصلاً میتوانم کاری کنم یا نه. اما یک نفر وسط همان حرفها، چیزی کاملاً متفاوت از چیزی را که من در ذهنم داشتم، دیده بود. من بعد از شنیدن همین یک جمله، به چیزی فکر کردم که عجیبتر از خود جمله بود: چرا خودم آن زیبایی را هیچوقت ندیدم؟ چرا و چرا و چرا… چرا با خودم، جسمم و زندگیام اینطوری میکنم؟
نمیگویم تلاش نکردم، نمیگویم نجنگیدم، اتفاقاً خیلی جاها تلاش کردم. برای لکنت زبانم، برای درس خواندنم، برای اینکه از چیزهایی که زندگی سر راهم گذاشته، عقب نمانم. خیلی وقتها چیزی را که برای بقیه ساده بوده، با چند برابر فکر، ترس و تلاش انجام دادهام و آخرش هم طوری رفتار کردهام که انگار اتفاق خاصی نیفتاده است. اما یک جایی خسته میشوم و از خودم میپرسم: این جنگیدنها برای چیست؟
هرچقدر هم میخواهم زندگی را به مسخرگی بگذرانم، میبینم نمیشود که نمیشود. حتی وقتی تصمیم میگیرم بیخیال باشم، ذهنم دست از سرم برنمیدارد. یک گوشهاش همیشه چیزی هست که برمیگردد و دوباره میگوید: «پس این چی؟»
یکجایی شنیده بودم میگفت به غم و ناراحتیتان حرمت بگذارید؛ بمانید، هرچیز را کامل حس کنید و بعد بروید سراغ حس بعدی. این حرف مدتی است در سرم مانده. من خیلی وقتها حتی به خودم اجازهی ناراحت بودن هم ندادهام. زود دنبال چیزی گشتهام که حواسم را پرت کند؛ یک حرف، یک آدم، یک خنده، یک کار، هر چیزی که چند لحظه ذهنم را از خودم دور کند. گویا همان پنهان تلاش کردن برای کمی خوشی، شده دشمنم و ولکن نیست؛ چون هر بار که میخواهم فقط کمی خوش باشم، یک چیزی درونم دوباره برمیگردد و یادم میاندازد که هنوز خیلی چیزها را نگفتهام، خیلی چیزها را حس نکردهام.
شاید برای همین است که بعضی روزها، حتی وقتی اتفاق خوبی میافتد، نمیتوانم کامل خوشحال باشم؛ انگار بخشی از من هنوز همانجایی مانده که قبلاً ناراحت شده بود. آن روز اما، بعد از همهی آن راه، بعد از خاک و آفتاب، بعد از گریهای که قبل از ورود کرده بودم، یک نفر بدون اینکه هیچکدام اینها را بداند، فقط گفت: «چقدر زیباست.»
من هم خندیدم و چیزی نگفتم. حرفاش را با خودم تا خانه آوردم. شب، وقتی همهجا آرام شده بود، دوباره جلوی آیینه ایستادم. مدتی به صورتم نگاه کردم؛ همان صورتی بود که هر روز میدیدم؛ اما اینبار عجله نکردم که چیزی در آن پیدا کنم و از کنارش بگذرم. فقط نگاه کردم… و برای چند لحظه، آیینه چیزی از من نشان داد که مدتها بود ندیده بودم، نه یک آدم بینقص، نه آدمی که همهچیزش درست شده باشد، فقط خودم.
و همان شب، برای اولینبار دلم نیامد از جلوی آیینه زود رد شوم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه