نامه‌ای به خانواده‌ی عزیزم

به نامِ خدایی که رویاها را در دلِ انسان بی‌دلیل نمی‌کارد. السلام علیکم بر پدر، مادر و برادرم… این نامه را نمی‌نویسم تا از شما شکایت کنم؛ می‌نویسم چون حرف‌هایی در دلم مانده است که سال‌هاست جراتِ گفتن‌شان را نداشته‌ام. پدر! هنوز هم وقتی از کنارم می‌گذری، دوست دارم مثلِ کودکی‌هایم دستم را بگیری و […]

Read More

مهاجرت غیرقانونی؛ زندگی یا مرگ

کم‌کم آفتاب سوزان پشت کوه‌های بلند پنهان می‌شد. من در حال تماشای غروب آفتاب بودم که صدای درِ حویلی به گوش رسید. وقتی در را باز کردم، مادرم را دیدم که همراه خاله سهیلا، همسایه‌ی قدیمی‌ ما آمده است. از دوران کودکی‌ام تا به حال خاله سهیلا را ندیده بودم. او دیگر همانند گذشته نبود؛ […]

Read More

خانم آشنا؛ آشنای زنان و دختران نیمروز، بامیان و پکتیکا

برای آشنا، زندگی حرفه‌ای فقط به معنای داشتن یک شغل و دریافت معاش نبوده است. او در سال‌هایی که در بامیان، پکتیکا و نیمروز کار کرده، بخشی از زندگی خود را در میان زنانی گذرانده است که آن‌ها بسیاری از ابتدایی‌ترین حقوق خود را نیز در اختیار نداشته‌اند. زنانی که حتا اجازه‌ی انتخاب لباس، رفتن […]

Read More

دنیایی هفت‌رنگ

آسمان به کمک ستاره‌ها می‌درخشید. من، مثل همیشه، زیر آسمان پرستاره، بالای تابی که زیر درخت توت قرار داشت، نشسته بودم. خودم را به چوب استوار درختی که از جنس سکوت بود، تکیه داده بودم، مثل آخرین تکه از وجودم، مثل آخرین تکه از امید و رویاهایم. به این فکر می‌کردم که آیا آن‌ها یک […]

Read More

دختری که به اجبار لباس سفید بر تن کرد

سیزده سال بیشتر نداشت. هنوز کودک بود، هنوز دلش می‌خواست صبح‌ها کتابچه‌هایش را در بَیگش بگذارد و با شوق به مکتب برود. هنوز برایش دنیا در چیزهای ساده خلاصه می‌شد: خندیدن با هم‌صنفی‌ها، زنگ تفریح، نوشتن با قلم تازه و فکر کردن به این‌که وقتی بزرگ شد، چه‌کاره خواهد شد. اما یک روز، در حالی […]

Read More