مرگ‌های خاموش؛ زندگی ناتمام یک پزشک جوان در ولایت غور

آن‌چه در این روایت گفته می‌شود، تنها روایت درگذشت یک پزشک جوان نیست؛ بلکه پرسشی است که پس از مرگ او باقی مانده است. شاید هیچ‌گاه معلوم نشود که آخرین ساعت‌ها و دقیقه‌های زندگی علی‌جان عتیق، پزشک جوان در ولسوالی پسابند ولایت غور، چگونه گذشته است؛ اما مرگ او پرسشی پیش روی ما می‌گذارد: چرا […]

Read More

بیایید زیبایی‌ها را به حقیقت مبدل کنیم

گاهی تاریکی را تجربه کرده‌اید؟ مثل یک اتاق تاریک که هیچ‌چیز را نمی‌توانی ببینی؛ نمی‌توانی درست راه بروی، شاید پایت در جایی بند شود و بیفتی یا شاید هم سرت به در و دیوار بخورد. در آن حالت کاملاً گیج و عصبانی هستی، ولی به خودت می‌گویی باید چراغ، شمع یا هر چیز دیگر را […]

Read More

چرا اینجا حق همه یکسان نیست؟

در راه برگشت به سوی خانه بودیم. با دوستم بحثی را به‌نام طالبان آغاز کردیم. او از اینکه طالبان هر روز دختران را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند و آن‌ها را به جرم دختر بودن‌شان دستگیر می‌‌کردند، ناراحت و افسرده شده بود. در حال دلداری دادنش بودم. هر آن‌چیزی که من می‌گفتم دوستم آن […]

Read More

خوابیده‌ای؟

یک روز معمولی مثل همه‌ی روزهای دیگر؛ اما گویا امروز نباید معمولی می‌بود. با قدم‌های استوار باید به طرف کورس می‌رفتم. چون در مسیر راه همیشه تنها هستم، عادت کرده‌ام که در مورد خودم با خودم حرف بزنم، در مورد ایده‌ها و پلان‌هایم بیشتر فکر کنم و ایده‌های جدید در ذهنم خلق نمایم. همچنان باید […]

Read More

من هنوز به رویاهایم خیانت نکرده‌ام

گاهی فکر می‌کنم زندگی من شبیه کتابی است که بعضی از صفحه‌هایش را قبل از خوانده شدن پاره کرده‌اند. دختری هستم از سرزمینی که آرزو کردن همیشه آسان نبوده است؛ جایی که بعضی وقت‌ها برای رسیدن به ساده‌ترین خواسته‌ها باید با بزرگ‌ترین ترس‌ها روبه‌رو شد. عصرهای جمعه برای من رنگ دیگری دارند. وقتی خورشید آرام‌آرام […]

Read More