من از درد به نوشتن پناه آوردم

همه‌ در مجلسی نشسته بودیم. همه مشغول بگو و بخند و حرف زدن و لذت بردن از مجلسی بودند که بیشترِ دوستان و آشنایان در آن حضور داشتیم. جوانان در یک سمت بودند و اشخاص مسن در سمت دیگر مشغول بحث و گفتگو. گاهی در مورد سیاست و گاهی هم اقتصاد می‌گفتند. جمع جوانان که […]

Read More

اعتماد (۴۱) – رسانه، روایت و صدای خاموش کابل

در یادداشت پیشین، از ساختاری گفتیم که بی‌اعتمادی را تولید می‌کرد؛ از احزابی که از هم بریده بودند و هر کدام در ناحیه‌ی خود زندگی می‌کردند. از منطق گلوله‌ای که جای قانون، داوری و گفت‌وگو را گرفته بود و از این پرسش که چه چیزی چنین ساختاری را نگه می‌داشت و بازتولید می‌کرد. در این […]

Read More

معمار سرنوشت خویش باشیم

گاهی انسان در سکوت شب، زمانی که از هیاهوی زندگی فاصله می‌گیرد، از خود می‌پرسد آیا من زندگی‌ام را می‌سازم یا زندگی مرا می‌سازد؟ این پرسشی است که شاید بارها از ذهن هر انسانی گذشته باشد؛ پرسشی که پاسخ آن می‌تواند مسیر یک عمر را تغییر دهد. بسیاری از انسان‌ها زندگی را مانند قطاری می‌بینند […]

Read More

روزهای بی‌پناه

دوباره شروع شد! روزهایی که نباید شروع می‌شد و دوباره غم روی دل‌های‌ ما سنگین‌تر از قبل شده است. آیا روزی این درد پایان خواهد یافت؟ روزی خواهد رسید که وقتی چشمان‌ خود را باز می‌کنیم این روزهای تلخ تمام شده باشند؟ در راه بودم و با قدم‌هایی نهایت سنگین که نمی‌توانستند بلند شوند، به […]

Read More

دوای درد یک دختر جوان…!

وقتی صبح‌ها چشمانم را باز می‌کنم، یک لحظه فکر می‌کنم که فرصت برای گفتن ناگفته‌هایم خیلی زیاد است؛ به‌خصوص وقتی که سرم را روی کتاب‌هایم می‌گذارم، احساس می‌کنم که دردهایم را درمان می‌کند. نوشتن و روایت کردن تجربه‌هایم، مثل یک دوای آرام‌بخش، بدن انسان را آرام می‌سازد. صبح وقتی پرندگان سروصدا می‌کنند، با خودم فکر […]

Read More