در راه برگشت به سوی خانه بودیم. با دوستم بحثی را بهنام طالبان آغاز کردیم. او از اینکه طالبان هر روز دختران را مورد آزار و اذیت قرار میدادند و آنها را به جرم دختر بودنشان دستگیر میکردند، ناراحت و افسرده شده بود. در حال دلداری دادنش بودم. هر آنچیزی که من میگفتم دوستم آن را رد میکرد و فقط حرف خودش را قبول داشت؛ اما از حرفی که زد، زبانم بند آمد و ذهنم مشغول شد.
او گفت: «اگر قرار است زنان با حجابشان دستگیر شوند و بدون هیچگونه بهانهای ربوده شوند، باید این ظلم و قانون بین مردان هم پخش شود. چرا آنها مردانی را که یک زن را بدون هیچگونه بهانهای مورد لت و کوب قرار میدهند، دستگیر نمیکنند؟ چرا آنها در بین کوچهپسکوچهها و بازارها گشته و مردانی را که حق و روزی مردم را میخورند، دستگیر نمیکنند؟ چرا آنها مردانی را که یک زن متأهل را در همهجا اذیت میکنند، دستگیر نمیکنند؟ در کدام قسمت قرآن نوشته شده است که تمام ظلم و ستم باید بالای زنان شود؟ در کدام آیه به مردان اجازهی هر گونه کار زشت و ناروا داده شده است؛ اما برای زنان حتی اجازهی بیرون رفتن از خانه داده نشده است؟ کدام سوره، حجاب اجباری و ممنوعیت درس و تعلیم را برای زنان بیان کرده است؟»
وقتی صحبتش به پایان رسید، به یاد حادثهی تلخی افتادم که برای دختر همسایهی بغلیِ ما اتفاق افتاده بود. بعد از بسته شدن مکاتب بر روی دختران صنف شش به بالا، «سمیه» صنف شش بود. طبق قصههای مادرش، دخترش هر روز تمام درسهایش را با شوق و علاقه میخواند و با مادرش راجع به مسؤولیتها و مضامینی که قرار بود سال آینده به زندگیاش اضافه شود، قصه میکرد.
مادرش میگفت: «دخترم میگفت سال دیگر من تاریخ قرنهای پیش از شما را خواهم آموخت و مادر جان، بعد از اینکه خودم آن را مطالعه کردم، برای شما هم در مورد تاریخ افغانستان خواهم گفت. دیگر مادر جان، میفهمی سال دیگر قرار است من در مورد جغرافیه (زمین) بدانم؟ بعد از دانستن آن قول میدهم با تو یکجا در همان جغرافیا سفر خواهم کرد. راستی مادر جان، من سال دیگر قرآن کریم را هم ترجمه میتوانم؛ وقتی که قرآنم را تلاوت کردم، برای تو هم معنا و داستانهای قرآنی را تعریف خواهم کرد.»
مادر سمیه در حال قصه کردن خاطرههای دخترش بود که قطره اشکی از چشمانش ریخت. با دستانی که حالا دیگر توان حرکت نداشت، دستمالش را از جیبش بیرون کرد و آن را پاک کرد، اما همچنان به خالی کردن دردِ دلش ادامه داد: «اما چی شد؟ آنها زندگی دختر من را نابود کردند. آنها سمیه مرا گرفتند. از روزی که دخترم فهمید دیگر نمیتواند مکتب برود و مضامین مختلف را بیاموزد، زندگیاش نابود شد. وی هر روز برای تماشای برادران دوقلویش که راهی مکتب میشدند، پیش دروازه مینشست و با حسرت برادرانش را نگاه میکرد.»
اما این دیدنها داستان داشت. اول سمیه به افسردگی مبتلا گردید. بعد از خوردن داروهای زیادی به حالت نیمهعادی برگشت، ولی داغ نرفتن به مکتب و اجازهی بیرون نرفتن داغونش کرده بود. سمیه در زمان نوجوانیاش به مرضهای زیادی مبتلا گردید و بعد از اینکه فهمید دیگر علاج نخواهد شد و بار سنگینی بر دوش پدر و مادرش است، تصمیم نهاییاش را گرفت.
در یکی از روزهای بارانی، در اتاقی سرد و تاریک، دخترک خودش را حلقآویز کرده بود. مادر و پدرش مدام دنبال سمیه میگشتند. همهجا را اطلاعیه زده بودند و لقب گمشده را به او داده بودند، اما آنها خبر نداشتند که دخترک فقط چند متر دورتر از آنها فاصله داشت. وقتی پدر سمیه برای پیدا کردن چسپ به آن اتاق رفت، با جسد سمیه روبرو شد و دچار سکته قلبی گردید.
سمیه گناهکار نبود. او دخترک دلپاک و معصومی بود که برای نرسیدن به رویاهایش و دیدن تبعیض در جامعهاش، زندگیاش را نابود کرد. در این پنج سال اخیر، ما صدها تن سمیه داریم که برای نجات جانشان، حفظ آبرویشان، رهایی از بند و فرار از فرقگذاری و بیاهمیتی دست به چنین کاری زدهاند. سمیه یکی از این قربانیان در دل محدودیتها و ناآرامیها بود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه