نشد که بروم…!

امروز صبح وقتی چشمانم را گشودم و بیدار شدم، همه چیز عادی بود. مردم دنبال کارهای‌شان بودند و روی سرک‌ها رفت‌وآمد باز هم جریان داشت. کسانی که پیاده می‌رفتند، کسانی که سوار بایسکل بودند و کسانی که داخل موترها بودند، همگی و هر چیزی عادی بود؛ یعنی شاید می‌توان گفت: «زندگی، عادی جریان داشت…» اتاق‌ها […]

Read More

ما چرا باید آبروی خانواده‌ی خود را ببریم؟

این روزها در خانه‌ی خود هم احساس امنیت ندارم، انگار دلم می‌خواهد این دنیا را ترک کند. هر صبح که چشمانم را باز می‌کنم، یک غوغای جدید را می‌بینم. صدای ترس نمی‌گذارد که شب‌ها را به خوبی صبح کنم و روزها را به آرامش سپری کنم. در چهاردیواری‌ای قرار دارم که از زندان هم بدتر […]

Read More

اعتماد (۳۹)؛ مزاری در میدان آتش

در یادداشت پیش، از سه ریشه‌ی پایداری غرب کابل سخن گفتیم: مزاری که ماند، مردمی که برای اولین بار احساس دیده‌شدن کردند و فرماندهانی که اسپانسرشان اعتماد مردم بود، نه پول بیرونی. اما یک پرسش در میان همه‌ی این روایت‌ها ناگفته ماند: مزاری در آن میدان آتش واقعاً که بود؟ نه مزاری به مثابه‌ی نماد، […]

Read More

قفسِ گناه‌های نکرده

کلمات را با غلظت ادا می‌کرد. صورتش در احاطه‌ی سفیدی چادر بود و چشمانش را روی هم نهاده بود. دستانش را رو به آسمان بالا برده بود و کلمات عربی همچون باریکه‌ی نور، از میانِ انبوه غصه‌های تلنبارشده‌ی دلش به سمت بیرون راه باز می‌کردند. همه‌جا تاریک بود و تنها روشنی اندکی از نورِ ماه […]

Read More

قدم‌های یخ‌زده در مسیر مرگ

دست‌هایش را داخل جیب پالتویش کرده بود و لرزان‌لرزان ایستاده بود، طوری که صدای به‌هم خوردن دندان‌هایش سکوت را می‌شکست. چشمانش پر از ترس بود، ترسی آمیخته با اضطراب، استرس و ناامیدی. دماغ و گونه‌هایش سرخ و یخ‌زده شده بود و صدای دندان‌هایش که یک لحظه آرام نمی‌گرفت، در آن هوای وحشتناک حاکم شده بود. […]

Read More