هنوز آفتاب بهطور کامل از پشت کوهها سر نزده بود؛ اما مردی که سالها بار سنگین زندگی را بر شانههایش حمل میکرد، چشم از خواب گشود. خستگی در بدنش موج میزد؛ ولی امیدی که برای لبخند دخترانش در دل داشت، او را دوباره به پا میکرد. وضو گرفت و در سکوت آرام سحر، نمازش را […]
Read More