دستان خالی پدر

هنوز آفتاب به‌طور کامل از پشت کوه‌ها سر نزده بود؛ اما مردی که سال‌ها بار سنگین زندگی را بر شانه‌هایش حمل می‌کرد، چشم از خواب گشود. خستگی در بدنش موج می‌زد؛ ولی امیدی که برای لبخند دخترانش در دل داشت، او را دوباره به پا می‌کرد. وضو گرفت و در سکوت آرام سحر، نمازش را […]

Read More

خیابان‌های خالی از زنان و دختران

امروز هم مانند هر روز، ساعت دو و نیم بعد از ظهر آماده شدم تا به کورس انگلیسی بروم، اما از همان لحظه‌ای که از خانه بیرون شدم، همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید. در طول راه احساس می‌کردم همه با نگاه‌های عجیب و سنگین به من خیره شده‌اند. ترس تمام وجودم را فرا گرفته […]

Read More

آواره از بهسود، درمانده در کابل؛ پدری که جنگ، کوچی‌ها و طالبان رؤیای دخترانش را گرفتند

محرم‌حسین مرد ۵۲ساله‌ای است که در کابل – دشت برچی زندگی می‌کند. او از بام تا شام با یک کراچی دستی دنبال نان می‌گردد و شب‌ها گاهی با صد افغانی و دو سه قرص نان خشک به خانه برمی‌گردد، گاهی با ۲۰۰ افغانی، گاهی  تنها با ۵۰ افغانی و گاهی با ۸۰ افغانی. از روزگار […]

Read More

آخرین سفر به مزار

رها از ماشین که از کابل به مزار در حرکت بود، بعد از رسیدن به مقصد پیاده شد. ساعت نُه شب بود و ماه در آسمان پرستاره دیده می‌شد؛ اما هوا به شدت سرد بود و باد زمستانی مثل تیغ یخی تیزی در گونه‌هایش فرو می‌رفت. ولی رها که دختری ظریف اما قوی بود، به […]

Read More

فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم

من مرتکب هیچ گناهی نشدم. هیچ کاری که علیه دین اسلام باشد انجام نداده‌ام. من فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم، روزی بر چوکی‌های دانشگاه بنشینم، با افراد مختلف و دوستان جدیدم درس بخوانم، در محیط دانشگاه قدم بزنم و تمام وقتم را صرف درس و آگاهی کنم؛ برای رسیدن به هدف، برای اینکه […]

Read More