خاطراتی با بوی حسرت

یک نگاه به افغانستان کافی‌ست تا تمام زخم‌های صورت‌ ما را ببینید، همان زخم‌هایی که در این پنج سال، داغ‌های بی‌شماری را به خاطرات‌ ما اضافه کرد. همان روزهایی که از مقابل مکتب گذشتیم و با چشم‌های اشک‌آلود، مسیر خانه را دنبال کردیم. همان روزهایی که با حسرت در دل شکستیم و صدای ما بلند […]

Read More

میان این همه ترس، از دینی که اجباری می‌شود…

این روزها بیشتر از ترس، میان دوراهی‌های عجیب روزگار قرار دارم؛ بین این‌که بجنگم یا تسلیم شوم، بروم یا بمانم، فریاد بزنم یا سکوت کنم، شب‌ها بخوابم یا به فکرها فکر کنم، صبح‌ها برای زندگی بیدار شوم یا هزاران بار برای دختران سرزمینم بمیرم. این روزها شهر بوی ناامنی می‌دهد، بوی فرار از کسانی که […]

Read More

اعتماد (۳۸) – غرب کابل؛ ناحیه‌ای که ایستاد

در یادداشت پیشین، از صادق سیاه، نصیر سوز و فرمانده شفیع یاد کردم؛ از انسان‌هایی که جوهر انسانی‌شان در پرتو نور مزاری آشکار شد. اما این انسان‌ها در خلأ زندگی نمی‌کردند. آنان به یک زمین، یک کوچه، یک خانه، یک سنگر و یک مردم تعلق داشتند. آن زمین، غرب کابل بود. بدون فهم غرب کابل، […]

Read More

واقعیت‌هایی که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم

آن روز از اول حس خوبی نداشتم؛ اما نمی‌دانستم چرا؟ طبق روال همیشگی آماده شده و به طرف کورس رفتم. وقتی به کورس رسیدم، شاگردان خیلی کم آمده بودند. وقتی استاد داخل صنف آمد همه سلام کردیم. استاد گفت: «چطور هستین؟» شاگردان گفتند: «استاد، هیچ خوب نیستیم.» استاد با تعجب پرسید: «چرا؟ مگر چه شده […]

Read More

ما هنوز هستیم؛ اما نیستیم!

گاهی فکر می‌کنم درد ما آن‌قدر طولانی شده که دیگر کسی صدایش را نمی‌شنود. ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که سال‌هاست دخترانش میان چهار دیوار، میان حسرت و انتظار بزرگ می‌شوند؛ سرزمینی که در آن بعضی آرزوها پیش از آن‌که متولد شوند می‌میرند. من یک دختر از افغانستانم. نه یک قهرمانم و نه یک سیاستمدار، […]

Read More