در امید فردایم…

در گوشه‌ای از صنفِ درسی نشسته بودم؛ صنفی که در آن چیزی جز زبانِ انگلیسی نمی‌توانستم بخوانم. لحظه‌ای بعد از رخصتی، قلبم بی‌قرار شد. چشمم به کودکانی افتاده بود که برنامه‌ی سرِ لین داشتند. آن‌ها با عشق و علاقه‌ی فراوان برنامه‌های‌شان را اجرا می‌کردند: یکی مجری بود، یکی با صدای کودکانه‌اش قرائت می‌کرد، یکی مقاله‌خوان […]

Read More

یک متر خاک برای خودم

من تکه‌ای از یک زندگیِ ناتمامم؛ دختری که در گوشه‌ای از جهان به دنیا آمد که جغرافیا پیش از آن‌که خودش را بشناسد، برایش تصمیم گرفته بود. گاهی فکر می‌کنم اگر آدم می‌توانست قبل از تولدش آدرسِ زندگی‌اش را انتخاب کند، شاید من جای دیگری را انتخاب می‌کردم؛ جایی که دختر بودن توضیحِ اضافه نمی‌خواست، […]

Read More

برای اینکه فکرهایم مرا نخورند

بعضی روزها در افغانستان، زنده ماندن فقط به این معنا نیست که نفس می‌کشی؛ گاهی یعنی صبح از خواب بیدار می‌شوی، پرده را کنار می‌زنی، به آسمانی نگاه می‌کنی که هنوز همان آسمانِ دیروز است و بعد با خودت می‌گویی: «خب، امروز را هم باید به‌طریقی بگذرانم.» من یک دخترِ افغانستانی‌ام؛ دختری که یاد گرفته […]

Read More

چپن سفید

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با یک نسبت معرفی کرد. نه فقط به آدم نزدیکند، نه فقط هم‌خون و نه فقط دوست، بلکه سال‌هاست بخشی از خاطراتِ آدم‌اند، مانند کسانی که سکوت‌شان را هم می‌فهمی. شب‌هایی بوده که ساعت‌ها کنارِ هم نشسته‌ایم و از هر چیزی حرف زده‌ایم؛ از رویاها، ترس‌ها، آینده و چیزهایی که هیچ‌وقت […]

Read More

تا کی از دیدن‌شان بترسیم؟

میانِ هیاهوی شهر، باز هم با صد ترس و ریسک از خانه بیرون شدم. امروز می‌دانستم چهار‌شنبه است و قرار است امر به معروف در سرک‌ها باشند؛ به همین خاطر امروز بیشتر از همیشه حجابم را مراعات کردم و از خانه بیرون شدم. من و دوستم می‌خواستیم برویم کتابخانه تا وسایلِ تحریری برای خواهرِ کوچکش […]

Read More