حس باران، روایتی از آسمان برای یک دختر

احساسات از کجا پیدا می‌شوند؟ از جایی که فقط انسان آن را تجربه کند؟ یا نه، فقط ببیند، فقط بشنود یا حسش کند؟ متنی که می‌خواهم بنویسم درباره‌ی باران و ابراز احساسی است که به آن دارم. باران برای من یک پدیده‌ی عادی نیست، بلکه امیدی است که از آسمان به دل زمین با اشتیاق […]

Read More

بهانه‌ها؛ ضرب صفر

برای رؤیاهایم در حال برنامه‌ریزی بودم و به همه‌چیز فکر می‌کردم؛ به سختی‌هایی که سر راهم قرار گرفته‌اند، سختی‌هایی که در آینده قرار خواهند گرفت و سختی‌هایی که در این مسیر تا به حال کشیده‌ام. به یاد آوردم گفته‌های دیگران را که می‌گفتند: «دیگران که درس خوانده‌اند چه شده‌اند که تو بشوی؟» یا می‌گفتند: «این‌همه […]

Read More

چگونه عزاداری دهه‌ی محرم برای شیعیان در افغانستان هر سال محدودتر می‌شود؟

امروز نهم محرم است و شیعیان افغانستان در حالی برای امام حسین و یاران کشته‌شده‌اش در کربلا عزاداری می‌کنند که محدودیت‌ها و فشارهای طالبان بر مراسم محرم نسبت به سال‌های گذشته افزایش یافته است. با وجود آن‌که مقام‌های طالبان هر سال از تأمین امنیت مراسم عاشورا سخن می‌گویند، روایت‌های مردم در کابل، هرات و دیگر […]

Read More

وقتی تنها راه، ادامه‌دادن است!

در بیرون هیاهویی برپاست که دستانم توانِ نوشتن آن‌همه درد را ندارد. من از خودم می‌گویم، از حالی که دارم و از راه‌حلی که می‌توانم داشته باشم. در این گیرودارهای بی‌پایان، من در اتاقی ساکت و آرام نشسته‌ام. گاهی فکرم به طرف وضعیت موجود می‌رود؛ ولی زود خودم را جمع‌وجور می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم و […]

Read More

راس ساعت یک

اسمم معصومه است؛ دختری هفده‌ساله هستم و در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کنم. زندگی من از همان نخستین روزهای کودکی با درد و محرومیت گره خورد. مادرم همیشه می‌گوید زمانی که هنوز نوزادی بیش نبودم، پدرم را در جنگ‌های داخلی افغانستان از دست دادم. من هیچ خاطره‌ای از او ندارم؛ نه صدایش را شنیده‌ام، نه دست‌هایش […]

Read More