از سه سال دوری از مکتب می‌نویسم

سه سال است که مکتب نرفته‌ام؛ سه سال… شاید به نظر خیلی‌ها این سه سال مثل یک عدد باشد؛ اما برای من این عدد یکی از بدترین سال‌های زندگی‌ام بود. زمانی که طالبان آمدند، من صنف چهارم مکتب بودم. واقعاً هیچ‌چیز را نمی‌فهمیدم؛ یعنی اینکه طالبان کی هستند؟ چرا همه از آن‌ها ترس دارند؟ مگر […]

Read More

از تنهایی تا مقاومت در برابر مشکلات

من در سرزمینی هستم که سایه‌ی فقر و گرسنگی بر کوچه و خیابان‌هایش افتاده است؛ اما در همین سرزمین، زنانی هستند که در برابر مشکلات می‌ایستند و شکست را نمی‌پذیرند. چند روزی به عید مانده بود. ما همه کارهای خانه را با شور و شوق انجام داده بودیم و همه‌جا را پاک و تمیز کرده […]

Read More

پنج سال پس از سقوط؛ فرار از افغانستان هنوز ادامه دارد

نازیلا با شوهر و دختر چهار ساله‌اش، روز یک‌شنبه، ۱۱ اسد ۱۴۰۵، خود را به مرز پاکستان در اسپین‌بولدگ رساند. او می‌گوید آن‌چه در مرز میان افغانستان و پاکستان دیده، یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش بوده است؛ صدها نفر هر روز برای عبور از مرز و رسیدن به پاکستان تجمع می‌کنند و در میان برخوردهای […]

Read More

زن در سایه‌ی مردسالاری

از روزی که یک نوزاد متولد می‌شود، فرقی ندارد که پسر باشد یا دختر، اذان و اقامه به گوشش می‌خوانند و سه بار می‌گویند تو فلانی هستی. بعد از رسیدن آن‌ها به سن بلوغ، هر دو چیزهای متفاوتی را تجربه می‌کنند. برای دختران بعد از سن بلوغ، به نام دین و سنت، به تعداد موهای […]

Read More