چراهای من

بعضی صبح‌ها، انسان با یاد کابوس‌های شب بیدار می‌شود؛ اما بازهم باید برخیزد، برنامه بسازد و ادامه دهد، چون برای ایستادن «دلیل» وجود دارد. قصه‌ای از روزی را می‌نویسم که تحولی در ذهنم ایجاد کرد. هرچند بار سنگینی در شانه‌هایم حس می‌کردم، بازهم همچون دیگر روزها به صورت منظم به برنامه‌هایم رسیدم. صبح برنامه‌هایم را […]

Read More

آخرین روز مکتب، آخرین شوق پرواز

خوب به یاد دارم که روز آخر برای گرفتن نتیجه امتحان رفته بودیم. چهره‌های همه دوستانم آشفته و غم‌انگیز بود. قبل از سال ۱۴۰۰، همه برای اینکه چندم نمره شده‌اند اضطراب داشتند؛ ولی امروز آن‌گونه نبود. امروز دیگر اضطرابی برای نتیجه امتحان وجود نداشت؛ چون دیگر درسی نبود که بخواهیم نتیجه امتحان آن را بگیریم. […]

Read More

پنج سال پشت دروازه‌های بسته؛ بختاور و نسل دخترانی که از آینده محروم شدند

وقتی طالبان در ماه اسد ۱۴۰۰ دوباره بر افغانستان مسلط شدند، فقط یک حکومت سقوط نکرد؛ زندگی میلیون‌ها دختر نیز ناگهان از مسیر عادی خود خارج شد. دروازه‌های مکتب‌ها بسته شدند، دانشگاه‌ها از دختران خالی ماندند، فرصت‌های کار و حضور اجتماعی یکی پس از دیگری از میان رفت و نسلی که خود را برای آینده […]

Read More

اعتماد (۵۸)- جشن فاتحان بر لبه‌ی توفان

یک گام دیگر به آخرین یادداشت‌های فصل دوم «اعتماد» نزدیک‌تر می‌شوم. ذهنم هم‌چنان درگیر «آرامش قبل از توفان» است. آن زمان نه معنای این استعاره را می‌فهمیدیم و نه از فاجعه‌ای که در دل ثانیه‌ها پنهان بود آگاهی داشتیم. وقتی «توفان» رسید، تازه دریافتیم که مزاری چه هشداری داده بود؛ سخنی نه از سر ترس، […]

Read More

اگر دست روی دست می‌گذاشتم…!

اگر روزی کسی از من بپرسد: «تو کی هستی؟»، شاید نتوانم تنها با گفتن نام، سن و یا محل تولدم پاسخ دهم. من دختری از افغانستان هستم که خاطرات، آرزوها، شکست‌ها و امیدها وجودم را ساخته است. بله! من فاطمه هستم؛ شاید عجیب باشد ولی معنای نامم را دقیق نمی‌دانم، شاید درخشان معنا دهد. کودکی […]

Read More