من در خانه‌ی خودم فروخته شدم

دختر شانزده‌ساله‌ای هستم که در یک خانواده‌ی فقیر زندگی می‌کنم؛ خانواده‌ای که به سختی نان شب و روز ما را تهیه می‌کنیم. سه برادر دارم و هیچ خواهری ندارم. پدرم مردی است که نگاهش به من، بیش از آنکه پدرانه باشد، نگاه به یک «بار اضافی» است؛ باری که فقط می‌خواهد هرچه زودتر از دوشش […]

Read More

وقتی خورشید از پشت ابر می‌تابد

ساعت از نیمه‌شب گذشته و سکوت سنگین اتاق تنها با صدای تپش‌های نامنظم قلبی شکسته می‌شود که سال‌هاست یاد گرفته است آرام و بی‌صدا بتپد. قلم را در دست می‌گیرم انگار که بخواهم تمام دردهای انباشته شده در گلویم را روی این کاغذ سپید سرازیر کنم. دستم کمی می‌لرزد نه از ترس بلکه از سنگینی […]

Read More

زنی که نمی‌میرد…!

سال‌هاست دنبال جوابی می‌گردم که پاسخِ خویش را گم کرده است. از هر کس که می‌پرسم، تنها یک جواب دارد: «زن یعنی مادر فرزندانم. یعنی خانم خانه‌ام؛ کسی که همیشه برای ما آشپزی می‌کند، می‌شوید، می‌پزد و هر روز صبح خانه را جارو می‌زند.» از او پرسیدم: «دیگر در مورد زن چه می‌دانی؟» گفت: «زن […]

Read More

دختری در آن سوی شهر

یک روز گرم و آفتابی بود که گوشی مادرم زنگ خورد؛ عمه‌اش ما را به بهسود، به محفل عروسی دخترش دعوت کرد. پدر و برادرانم گفتند که نمی‌آیند، بنابراین من و مادرم آماده‌ی سفر شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، فکرش را هم نمی‌کردم که او را ببینم. روز بعد، همگی برای شستن ظرف‌ها به لب […]

Read More

آیا آن‌ها درست می‌گویند؟

نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از چه بنویسم و چطور دغدغه‌های ذهنم را در اقیانوسِ سپید کاغذ جاری کنم. گاهی دلم می‌گیرد؛ نمی‌دانم چرا، ولی حسی بد به من دست می‌دهد. بغض گلویم را فشار می‌دهد و مرا از تلاش‌هایم ناامید می‌کند. گاهی در مواجهه با برخی مشکلات، از خود می‌پرسم: «این‌قدر تلاش کردن چه […]

Read More