تو باید مرد باشی

فضل‌احمد کارمند یک شرکت خصوصی در کابل است.‌ شرکتی که او در آن کار می‌کند، در روزهای اول تسلط طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱، بیشتر کارمندانش را اخراج کرد و فضل‌احمد هم نگران بود که مبادا کارش را از دست بدهد و در روزهای دشوار افغانستان، در جمع مردمان بی‌سرنوشت و بی‌کار بپیوندد. در […]

Read More

هنر تولد دوباره در میان تاریکی

از خستگی زیاد، خواب بر چشمانم سنگینی می‌کرد. روانِ افسرده و پریشانم توانِ تمرکز را از من گرفته بود؛ زندگی آن آرامشی را که می‌خواستم نداشت. احساس می‌کردم در میان جمع، تنهاترین انسان دنیا هستم. هر روز با افکار غم‌انگیز درگیر بودم و در ذهنم دنبال راهی برای رهایی از این حال می‌گشتم. ناگهان مادرم […]

Read More

لبخند من، مسئولیت من

زمانی که تلاش می‌کنم برای عزیزانم خوشی بیافرینم و با عشقی ساده ولی بامعنا، رفتار و گفتاری دوستانه خلق کنم، در نهایت می‌بینم که نتوانسته‌ام این خواسته‌ها را به‌جا بیاورم. نشد آن لبخند سپیدی باشم که حس زیبایی را در درون خود شکل می‌دهد. نتوانستم آن صمیمیت، حرف‌های دلنشین و زندگی ساده ولی مملو از […]

Read More

در عبور تندبادها و تمنای یک زندگی عادی

من یک دخترم، زنی از تبار آفتاب و صخره که در جغرافیای محدودیت‌ها قد کشیده است. وقتی از آرزوهایم می‌گویم کلامم بوی عجیبی می‌دهد؛ بوی نان گرم، بوی باران و بوی رهایی. من چیز زیادی از این جهان نمی‌خواهم. من نه به دنبال جابه‌جا کردن مرزهای قدرت هستم و نه سودای ثروت‌های بی‌پایان در سر […]

Read More

از بی‌محبتی‌ها تا ساختن آشیانه‌ی امید

دختر جوانی در دهات زندگی می‌کرد. او در ایام کودکی مادرش را از دست داده بود؛ آن‌قدر کوچک بود که اصلاً چهره‌ی مادر را به یاد نمی‌آورد. دلِ پدر برای طفلش که دیگر مادر نداشت، پرپر می‌شد. پدر، دیگر فرزندانش را هم دوست داشت، اما این دخترک را بیشتر از همه عزیز می‌داشت؛ چرا که […]

Read More